براي انجام مصاحبه با اسرا، اول از من شروع كردند، پرسيدند: «وضع نيروهايتان چهطور است؟» من هم بدون اطلاع از هويت آنها، گفتم: «بسيار عالي است.» ناگهان سيلي محكمي گوشم را نوازش داد. تازه فهميدم اينها دشمن هستند و با اين كارشان گفتم، از اين به بعد هرچه بپرسيد دروغ ميگويم.
آن فرد هرچه التماس كرد، فايدهاي نداشت. تا اينكه با لبخند گفت: «شراب ميخوري؟» گفتم: « نه شراب حرام است». شما را نميدانم، ولي در شرع مقدس ما حرام است. با نگاه تندش مجبور شدم ليوان را به لبانم چسبانده و اداي خوردن را بگيرم، كه يكدفعه جرعهاي از آن داخل دهانم شد. تازه فهميدم كه اين شراب حرام نيست، چون اصلاً شراب نبود بلكه شربت است و عرب زبانها به شربت، شراب ميگويند [كلي به گيجي خودم خنديدم].
ـــــــــــــــــــــ
منبع :مجله جاودانه ها / راوي : برادرآزاده محسن فلاح

بخش های زیر در ادامه مطلب
*مولود
*مهربان و پرتلاش
*درس خوان
*ازدواج
*مصطفی و علیرضا
*خواب شهادت
*مصطفی و شهید قشقایی
*پول حلال
*مصطفی و سیاست
*ذکر شهادت، کار و تلاش
ادامه مطلب
شهیده سهام خیاممتولد بهمن 1347-هویزه
شاید اگر جوان و نوجوان امروز ما نام "سهام خیام" را بشنود،تصور کند نام یکی از دختران کشورهای فلسطین و لبنان را شنیده است!
این گناه ماست که سهام خیام را درست پس از شهادتش در 8مهر 1359در شهر اشغالی هویزه جاگذاشتیم و نخواستیم اسطوره های پایداری و مقاومت کشورمان را به کسانی که بعد از آن ها می آیند، معرفی کنیم.
دانش آموز شهید سهام خیام،که طاقت اشغال شهرش را توسط اشغالگران بعثی نداشت و با سنگریزه های خود آن ها را مورد هدف قرار می داد. مانند حسین فهمیده ی 13 ساله، به شهادت رسید.
اما مانند او، نامی در نشریات و رسانه های ما نیست و هیچ کس از او نمی داند.آنچه در پی می آید نگاهی به زندگی سهام خیام اولین دختر نوجوان و شهیده ی دفاع مقدس است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روایاتی از رشادت شهیده سهام خیام

( مردی که به آرمان خود رسید و به حضرت حق پیوست )
بسمه تعالی
استغفرالله ...
من مصطفی ابراهیمی مجد دعای فوق را که در زیارت حضرت صاحب الامر آمده تا به انتها جزو اعتقاد خود دانسته و این زیارت را به این جهت بیشتر متذکر شدم چون در انتهای دعا امام عصر(عج) را شاهد و گواه بر شهادتین خود می گیرم و از شما می خواهم که دعای فوق را خوانده و در آنجا من شهادتین را بطور کامل پذیرفته ام و علت ذکر نکردن فقط به خاطر طولانی شدن وصیت نامه است .
شهادت آرزویی بود که همه ی مردان عاشق خدا را به امید وصال،به جبهه ها کشاندند.
عشقی که هنوز نیز می توان در برخی از مردان جامانده از آن قافله مشاهده کرد.
شهادت راهی است که تمام اهداف را می توان با آن دست یافتنی کرد.
هدفی فراتر از آنچه این ذهن خاکی می پندارد.همان که حبیب بن مظاهر و قاسم و علی اکبر را در کنار هم و در پشت سر امامشان قرار داد.
همان اهداف مقدسی که جوان و پیر و نوجوان را در کربلای ایران گرد هم آورد تا در زیر علم خمینی سینه سپرکرده،برای امامشان جان خود را فدا نمایند.
شاید بتوان برای جوان و پیر دلیلی را آورد و توجیه این هدف را برای او عقلایی دانست ولی آیا نوجوانی که هنوز خدا او را مکلف به تکلیف نکرده،چه شده که ناله جانکاهش در بارگاه الهی شنیده می شود؟!
چه شده که نوجوان سیزده ساله ای که در کوچه پس کوچه های شهر،به دنبال بازی است؛با صدای شیپور جنگ،به میدان می رود و تفنگ به دست می گیرد و چنان هدفش را بیان می کند که تو گویی که نسل ها و قرن ها تجربه در پس این جسم کوچک نهفته.روحی بزرگ در کالبدی کوچک.
جنگ ما اثبات کرد که روح مردان این سرزمین چه وسعتی دارد. وسعتی به گستردگی تاریخ...
سیزده ساله ها؛حکایتی است از نبرد و حماسه آفرینی نوجوانانی که هنوز طعم تکلیف را نچشیده بودند ولی به بهترین نحو،تکلیف خود را ادا کردند و بلوغشان با رسیدن به شهادت بود،بلوغی خونین...
سیزده ساله ها؛روایاتی است از حضور قاسم های خمینی کبیر،بزرگ مردانی که به جایی رسیدند که رهبرشان آنان را رهبر نامید.

با حالتی آرام و با سیمایی حاکی از رضایت کامل پاسخ داد:با تعدادی از رزمندگان در کنار رودخانه ی کرخه حرکت می کردیم.عملیات هنوز ادامه داشت و ما در تعقیب دشمن بودیم.رسیدیم به محلی که تعدادی از شهدا آرام و مطمئن به خواب ابدی فرو رفته بودند.
سوالی در ذهنم خطور کرد .یکی از رفقا را صدا زدم و پرسیدم:چرا شهدا را به عقب نبرده اند؟
او در جواب گفت:اینجا میدان مین است و منتظر تخریبچب هستند.تا معبر باز کند و شهدا را به عقب منتقل کنند.به راه خود ادامه دادم و دیدن این صحنه فکرم را مشغول کرده بود.وقتی به عمق کار اندیشیدم.به اهمیت کار تخریب بیشتر پی بردم و با توکل به خدا و امید به او تصمیم گرفتم تخریبچی شوم.
او در عملیات والفجر8 به شهادت رسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید کمال باقی/ معبر/ص60
توي جبهه هاي جنوب هم با همان باقي مانده اندک گروهش شاخص بود.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد تا عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود.
قرار شد شهيد وصالي هم با نيروهايش از پادگان ابوذر به گيلان غرب برود.او به همراه علي قرباني که او هم از فرماندهان زبده جنگ بودو دوره هاي چريکي را در فلسطين ديده بود و چند نفر از کردها که به منطقه آشنا بودند، شبانه براي شناسايي، عازم منطقه شدند.
روي تنگه حاجيان، نزديکي هاي ظهر عاشورا، چند گلوله به سرو کتفش خورد و از بالاي تپه به زمين افتاد.
يکي از همرزمانش به نام «آقا شمس الله» سريع خودش را به او رساند.اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد. جنازه ام را هم با خود ببريد.»
همسرش که در بيمارستان همراهش بود، مي گفت که خواب ديده امانتي را مي خواستند از او پس بگيرند.
مي گفت: اين خواب درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد.گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد.
اصغر وصالي مي گفت: «وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم، خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است.»
و بعد...
تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعيل مي گذشت و حالا نوبت او شده بود.
پيکرش را در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش يعني گروه دستمال سرخ ها به خاک سپردند.
(شهیداصغر وصالی)
اصغر فرمانده اين گردان پنجاه نفري بود.همه اعضاي اين گروه، دستمال سرخي به گردن شان مي بستند.
تيپ هاي داش مسلک و لوطي داشتند؛ بي ترمز و فدايي امام خميني.
حرف شان اين بود که دستمال گردن شان بايد با خون شان رنگين شود و شهادت بايد آخر کارشان باشد.
وقتي توي مصاحبه اي درباره گروه دستمال سرخ ها از او پرسيدند،جواب داد: «علت اين دستمال هاي سرخي که ما به گردن مي بنديم، بيش تر آن رسالت خونيني است که در طول تاريخ، نسل هابيل به گردن داشت. احساس يک رسالت و امتداد راه اين ها را داشتيم؛ لذا به خاطر اين که هميشه به ما يادآوري شود که چنين رسالت خونيني را به دوش داريم، دستمال هاي سرخ مان هميشه به گردن مان بود و اکثر بچه هايي که اين دستمال هاي سرخ را به گردن شان مي بستند، يا شهيد شده اند يا اين که زخمي و معلول. و اين واقعاً مايه افتخار است که برادران مان به اين حد از رشد و بلوغ ديني و مکتبي رسيده باشند که امتداد راه هابيل هاي تاريخ را به گُرده گرفته باشند و سرخي خون شان را به عنوان سمبل (دستمال سرخ) به گردن ببندند.»
البته درباره علت نام گذاري گروه، حرف هاي ديگري هم زده مي شود.
مثلاً اين که علت اين نام گذاري، شهادت يکي از اعضاي جوان اين گروه بود که هنگام شهادت، لباسي سرخ بر تن داشت.
هم رزمانش به عنوان ياد بود وي، تکه هايي از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند.
به قول جهانگير جعفرزاده:
«اين دستمال که ما مي بنديم، جزء قرارمونه. طوقيه که به گردن مون ميفته. يادگار خون رفقا؛ مي خواهيم تا وقتي زنده هستيم يادمون باشه که بچه ها براي چي شهيد شدن و راهشون چي بود.»
هر چه بود، جبهه هاي سومار و بازي دراز و گيلان غرب جولانگاه دستمال سرخ ها بود. عرصه را بر ضد انقلاب تنگ کرده بودند. هر چند در اين بين، مبارزه سختي هم با ضد انقلاب هاي داخلي داشتند که آن روزها در دولت موقت فعاليت مي کردند. زماني که هيأت به اصطلاح «حسن نيت» دولت موقت، به سد مهاباد مي آمدند و با دموکرات ها جلسه مي گذاشتند، اصغر مي گفت:
اين ها اسم شان حسن نيت است، اما «سوء نيت» هستند و عليه نظام کارمی کنند، نه به نفع نظام.***
خیلی با ادب و دانا بود.اهل تبسم و مهربانی.آنقدر که جبرئیل سالها قبل از وفاتش بشارت بهشتی بودنش را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داد. نامش ام سلمه بود.می گفت بعد از آنکه رسول خدا مرا به عقد خود در آورد،زهرای اطهر(سلام الله علیها) را به من سپرد تا در تربیتش بکوشم.
من از هیچ تلاشی دریغ نکردم و هر چه داشتم به پای فاطمه (سلام الله علیها) ریختم اما به خدا سوگند او از من بسیار با ادب و داناتر بود.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):
هر کس فاطمه دخترم را دوست بدارد،در بهشت با من است،و هر کس با او دشمنی ورزد،در آتش (دوزخ) است.
اهل کجايي؟ دولاب؟
حتماً خيلي از شماها مثل من وقتي اسم «دولاب» را مي شنويد،ياد «حاج اسماعيل دولابي» همان عارف بزرگ مي افتيد.
البته دولاب که يک محله خيلي قديمي و باستاني در شمال شهر ري است،مردان نامدار، کم ندارد؛ مشاهير بزرگي مثل «احمد حماد دولابي» محدث و عالم قرن دوم هجري قمري، «ابوبشير دولابي»، «ملاعلي اصغر»، «ملا محمد تقي» و «آقا شيخ علي» از مجتهدان قرن اخير و ...
بالاخره اين که اين منطقه، دارالمؤمنين تهران است و اهالي اش مردماني متدين و مبارز بوده اند و هستند.
توي همين دوره معاصر، فعاليت جمعيت فدائيان اسلام و مبارازات شهيد آيت الله سعيدي هم توي اين منطقه بوده است. منطقه دولاب، صدها شهيد هم در طول هشت سال دفاع مقدس داده است.
کساني مثل شهيد «ابراهيم هادي» که درباره اش کتاب «سلام بر ابراهيم» را نوشته اند،شهيد «حميد توتوني دولابي»،شهيد «جواد صراف» که يکي از فرماندهان خط شکن گردان «شهادت» لشکر 27 محمد رسول الله بوده است و شهيد «علي اصغر وصالي تهراني فرد»، فرمانده شجاع گروه «دستمال سرخ ها».
راستش شهيد علي اصغر وصالي تهراني فرد، که به اصغر وصالي معروف شده بود،
آدم خيلي عجيبي بود. بچه خيابان شيوا و کرمان و منطقه دولاب بود.
قدي کوتاه داشت و ريز نقش بود؛ اما قلبي بزرگ داشت و يک دنيا جگر.
اصغر طعم زندان چشيده و از مبارزان قديم انقلاب بود. در جريان انقلاب، چون در چاپخانه کار مي کرد، اعلاميه هاي حضرت امام (رحمه الله) را منتشر کرد. عضو سازمان مجاهدين خلق شد و توانست به سختي از ايران خارج شده و دوره هاي چريکي را در ميان مبارزان فلسطيني بگذراند. بعد به ايران آمد و زندگي مخفي خود را شروع کرد تا اين که بازداشت شد.
اول به اعدام و بعد با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوم شد؛ ولي بعدها حکم تغيير کرد و دوازده سال زندان برايش بريدند.
در اواخر سال 56 هم بعد ز پنج سال و نيم حبس، از زندان آزاد شد.
در همان زندان بود که سازمان مجاهدين را خوب شناخت و راهش را جدا کرد. مي گفتند در زندان اوين يک بار با مسعود رجوي سرشاخ شد و با کله رفت توي صورت مسعود رجوي. بالاخره اصغر، پهلوان زورخانه اي بود و در قديم نوچه زورخنه «کريم سياه».
پدرش هم قهرمان و استاد چرخ بود و معروف به «حسن چرخي»؛ کلي توفيرش بود با يک بچه سوسول مرفه که فقط خوب ادا در مي آورد و خوب شعار مي داد.
بگو:"یا رب الاولین و الاخرین یا ذالقوه المتین و یا راحم المساکین و یا ارحم الراحمین".
با لب خندان به خانه بازگشت.همسرش علی پرسید:کجا بودی که اینگونه شادی؟
-به طلب دنیا رفته بودم اما دستورالعملی برای آخرت گرفتم.درس آن روز رضایت مندی از خالق در همه حال بود و آن روز بهترین روز عمرشان.
***
هر چه بحث کردند به نتیجه نرسیدند. آخر سر تصمیم گرفتند سراغ کسی بروند که هم مورد اعتماد باشد و هم اهل دانش و آگاهی.
به در خانه اش رسیدند.در زدند.در باز شد.بانویی با روی گشاده و لب خندان در را باز کرد. بعد از پذیرایی خواسته شان را گفتند.خیلی با مهربانی اما قاطعانه و با برهان و دلیل شروع به بحث کرد.
...
هر دو از علمیت و بیان کوبنده لذت می بردند.
خدا در عرش به فاطمه اش مباهات می کرد.

امام صادق(علیه السلام):
حضرت زهرا(سلام الله علیها) "زهرا" نامیده شده است به خاطر این که در روز سه مرتبه درخشش نورانی برای امیرالمومنین (علیه السلام) داشت.

همه گردانها از محورهای خودشان پیشروی كرده بودند.
ما هم باید از مواضع مقابلمان و سنگرهای اطرافش عبور میكردیم.
اما با روشن شدن هوا كار بسیار سخت شده بود.در یك قسمت، نزدیك پل رفائیه كار بسیار سختتر شده بود.
یه تیربار عراقی از داخل یه سنگر مرتب شلیك میكرد و اجازه حركت رو به هیچ یك از نیروها نمیداد.ما هم هر کاری كردیم نتوانستیم سنگر بتونی تیربار رو بزنیم.
ابراهیم رو صدا كردم و سنگر تیربار رو از دور نشون دادم.
خوب كه نگاه كرد گفت: "تنها راه چاره نزدیك شدن و پرتاب نارنجك توی اون سنگره" و بعد دو تا نارنجك از من گرفت و سینهخیز به سمت سنگرهای جلویی رفت و من هم به دنبال او راه افتادم.من در یكی از سنگرها پناه گرفتم و ابراهیم را كه جلوتر میرفت نگاه میكردم. ابراهیم موقعیت مناسبی را در یكی از سنگرهای نزدیك تیربار پیدا كرد ولی اتفاق عجیبی افتاد.
یك بسیجی كم سن و سال كه حالت موجگرفتگی پیدا كرده بود اسلحه كلاش خودش رو روی سینه ابراهیم گذاشته بود و مرتب داد میزد:
"میكُشمت ...
ادامه مطلب
یکبار در تهران باران شدیدی باریده بود و خیابان 17 شهریور را آب گرفته بود. چند نفر از پیرمردهائی که میخواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند که چه کنند.
همان موقع ابراهیم از راه رسید، پاچه شلوار را بالا زد و با کول کردن پیرمردها، آن ها را به طرف دیگر خیابان برد.
***
زمانی که ابراهیم در یکی از مغازههای بازار مشغول کار بود.
یك روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم .دو تاکارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه،کارتنها را روی زمین گذاشت.وقتی کار تحویل اجناس تمام شد.
من که اون رو از دور نگاه میکردم جلو رفتم.سلام کردم و گفتم: "آقا ابرام برای شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما!"نگاهی به من کرد و گفت:
"کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام میدم برای خودم خوبه ،مطمئن میشم که هیچی نیستم وجلوی غرورم رو میگیره". گفتم: "ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست، تو رو خیلیها میشناسند."ابراهیم هم خندید وگفت :
"ای بابا، همیشه كاری كن كه اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد ، نه مردم. "
بیستم بهمن ماه
بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند .یکی از رفقا را دیدم از قرار گاه می آمد . پرسیدم چه خبر؟
گفت : الان بیسیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود با حاج همت صحبت کرد .گفت : شارژ بی سیم داره تموم میشه .خیلی از بچه ها شهید شدند .برای ما دعا کنید .
به امام سلام برسوند و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم.گردان ها بار دیگر حملاتشان را آغاز کردند تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتیم تعداد کمی از بچه های محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال خارج شوند و خودشان را به ما برسانند.
این حمله ناموفق بود. تا قبل از صبح به خاکریز خودمان برگشتیم .
بیست و یکم بهمن
هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده می شد.به خاطر همین مشخص بود بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند.
عراقی ها به روز بیست ودوم بهمن خیلی حساس بودند . حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بودعصر بود حجم آتش کم شد. آنچه با دوربین می دیدم باور کردنی نبود دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود . مرتب صدای انفجار می آمداما من هنوز امید داشتم با خودم گفتم : ابراهیم شرایط بد تر از این را سپری کرده اما یاد حرفایش قبل از شروع عملیات افتادم دلم لرزید.غروب بود احساس کردم از دور چیزی در حال حرکت است .
با دقت بیشتری نگاه کردم سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ..
ادامه مطلب
ولادت و معرفت به معبود
ناهيد فاتحي كرجو در چهارمين روز از تير ماه سال 1344 در شهر سنندج در ميان خانواده اي مذهبی و اهل تسنن به دنيا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمري بود و مادرش سيده زينب، زني شيعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بيت (ع) بزرگ مي كرد.
ناهيد كودكي مهربان، مسئوليت پذير و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوي خود را پرورش ميداد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت ميبرد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چيزي ناراحت و دلتنگ باشم وگريه كنم، چشمانم سرخ مي شود و سرم درد مي گيرد. اما وقتي با خدا راز و نياز كرده و گريه ميكنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتي جسمي احساس مي كنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر ميشوم».
نوجوانی از جنس ایمان و شهامت
با شروع حركت هاي انقلابي مردم ايران، ناهيد هم به سيل خروشان انقلابيون پيوست و با شركت در راهپيمايي ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرارگرفت.
روزي با دوستانش به قصد شركت در تظاهرات عليه رژيم به خيابان هاي اصلي شهر رفت. لحظاتي از شروع اين خيزش مردمي نگذشته بود كه مأموران شاه به مردم حمله كردند. آنها ناهيد را هم شناسايي كرده بودند و قصد دستگيري او را داشتند كه با كمك مردم از چنگال آن دژخيمان فرار كرد. برادرش مي گويد؛ «آن شب ناهيد از درد نمي توانست درست روي پايش بايستد. بر اثر ضربات ناشي از باتوم، پشتش كبود رنگ شده بود». بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع درگيري هاي ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاري اش را با نيروهاي ارتش و بسیج و سپاه آغازكرد. شروع اين همكاري، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم خورده فعاليت هاي انقلابي اين نوجوان و ساير دوستانش بود، برانگيخت.
راهی به سوی آسمانی شدن
ناهيد علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بيشتر وقتش را به خواندن كتاب هاي مذهبي و قرآن و انجام فعاليت هاي اجتماعي مي گذراند.
اوايل زمستان سال 1360 به شدت بيمار شد و به درمانگاهي در ميدان مركزي شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خيلي گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش مي رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پيدايش نمي كند. خبري از ناهيد نبود! انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهيد در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهايي همه جا دنبال او مي گشت. تا اينكه بالاخره از چند نفر كه ناهيد را مي شناختند و او را آن روز ديده بودند شنيد كه: چهار نفر، ناهيد را دوره كرده، به زور سوار ميني بوس كردند و بردند!
بعد از ربوده شدن ناهيد، خانواده او مرتب مورد تهديد قرار مي گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه مي فرستادند كه: اگر باز هم با سپاه و پيشمرگان انقلاب همكاري كنيد، بقيه بچه هايتان را هم ميكشيم
زخم ستاره
چند وقتي از ربوده شدن ناهيد گذشته بود كه خبر گرداندن دختري در روستاهاي كردستان با دستاني بسته و سري تراشيده به جرم اينكه «اين جاسوس خميني است!» همه جا پخش شد. يك روستايي گفته بود: آنها سر دختري را تراشيده بودند و او را در روستا مي گرداندند . گفته بودند آزادت نمي كنيم مگر اينكه به خميني توهين كني!. ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یک نمونه از فعالیت خواهران بسیجی در زمان جنگ بود.فعالیت خواهران بسیج در این دوره بعد از جنگ خیلی بیشتر هم شده. اخیرا یکی از مولوی های زاهدان در جلسه ای بسیج خواهران را دارای اشکال شرعی دانسته اند!!
ادامه مطلب
مادرشان زهرا(سلام الله علیها) که شاهد ماجرا بود سوالی از پدر پرسید که پاسخی آموزنده برای کودکان داشت؛گویا شما حسن را بیشتر دوست دارید؟
-نه هرگز!دفاع من از حسن به خاطر این است که او اول تقاضای آب کرد.بنابراین حق تقدم دارد و حسین باید نوبت را رعایت کند.

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود:
بهترین چیز برای حفظ شخصیت زن آن است که مردی را نبیند و نیز مورد مشاهده مردان قرار نگیرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
یا زهرا (سلام الله علیها) مدد
پائیز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل ابراهیم به حضرت زهرا(س) بود. هر جا میرفتیم حرف از ابراهیم بود. خیلی از بچهها داستانها و حماسه آفرینیهای او را در عملیاتها تعریف میکردند. همه آنها با توسل به حضرت صدیقه طاهره (س) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری سر میزدیم، از ابراهیم میخواستند که برای آنها مداحی کند و از حضرت زهرا(س) بخواند. شب بود. ابراهیم در جمع بچههای یکی از گردانها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. آنها چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.

ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، اینها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمیکنم! هر چه میگفتم: حرف بچهها رو به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت رو بکن، اما فایدهای نداشت. آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که "دیگر مداحی نمیکنم"!
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان میدهد. چشمانم را به سختی باز کردم. ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو، الآن موقع اذانه.
بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمیدونه خستگی یعنی چی!؟ البته میدانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار میشود و مشغول نماز. ابراهیم بچههای دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(س)! ا شعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچهها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم. بعد از خوردن صبحانه به همراه بچهها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: میخواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟! گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت: چیزی که میگویم تا زندهام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمیآمد. اما نیمههای شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره (س) تشریف آوردند و گفتند: «نگو نمیخوانم، ما تو را دوست داریم؛ هر کس گفت بخوان، تو هم بخوان!»
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمیداد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.
__________________________________________خاطره یکی از همرزمان شهید هادی در کتاب «سلام بر ابراهیم» به نقل از رجانیوز
این جمله از عایشه نقل است:هیچ کس را در سخن گفتن،شبیه از فاطمه (سلام الله علیها) به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ندیدم.
هنگامی که وارد می شد پدرش به او با مهری وصف ناپذیر خوش آمد می گفت؛دست هایش را غرق بوسه می ساخت و او را در جای خویش می نشاند.
و آن گاه که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر فاطمه (سلام الله علیها) وارد می شد. با دنیایی ادب در برابر پدربه پا می خواست و به او خوش آمد می گفت و دست پدر را بوسه می زد.

امام مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف):
در وجود ارجمند دخت سرافراز پیامبر برای من سرمشق و الگوی نیکویی است.
یکباره مردی سراسیمه وارد شد بچه خردسالی را نیزدر بغل داشت بارنگی پریده وبا صدایی لرزان گفت :
حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه دکترا جوابش کردند داره از دستم میره نفس شما حقه تو رو خدا دعا کنید تورو خدا.....بعد شروع به گریه کرد.
ابراهیم بلند شد و گفت : لباساتون رو رو عوض کنید وبیایید توی گود
خودش هم آمد وسط گود.آن شب ابرهیم در یک دور ورزشی دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد.
بعد هم از سوز دل برای آن کودک دعا کرد.آن مرد با بچه اش در گوشه ای نشسته بود و گیه می کرد.دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت :بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شده اید با تعجب پرسیدم : کجا؟
گفت که بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود همان آقا دعوت کرده.
بعد ادامه داد : الحمدلله مشکل بچه اش بر طرف شده دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده .برگشتم به ابراهیم نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده آماده رفتن می شد
اما من شک نداشتم دعای توسلی که ابراهیم با آن شور وحال عجیب خواند کار خودش را کرده ...
حتی میگفت : تا حالا هیچ جلسه مذهبی با هیئت نرفته ام.به ابراهیم گفتم : آقا ابرام اینها کی هستند دنبال خودت میاری ؟!
با تعجب پرسید : چه طور چی شده ؟
گفتم :دیشب این پسر دنبال شما وارد هیئت شد بعد هم آمد کنار من نشست .حاج آقا داشت صحبت می کرد از مظلومیت امام حسین (ع) و کاره اس یزید می گفت .
این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه مرتب فحش های ناجور به یزید می دادابراهیم داشت با تعجب گوش می کرد یکدفعه زد زیر خنده بعد هم گفت : عیبی نداره این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه هم نکرده مطمئن باش با امام حسین (ع) که رفیق بشه تغییر می کنه.ما هم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم .
دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد.چند ماه در یکی از روز های عید همان پسر را دیدم بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید . پخش کرد.
بعد گفت: رفقا من مدیون همه شما هستم من مدیون آقا ابراهیم هستم از خدا خیلی ممنونم من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و...ما هم با تعجب نگاهش می کردیم با بچه ها آمدیم توی راه به کارهای ابرهیم دقت می کردیم
چقدر زیبا یکی یکی بچه ها را جذب ورزش می کرد بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت به دامن امام حسین(ع)
***
-زهرا جان!امروز پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد سوالی کردند:"بهترین چیز برای زنان چیست؟"
-بهترین چیز برای زنان آن است که {بی دلیل} با مردان معاشرت نداشته باشند و آنان هم با زنان.
فردای آن روز علی (علیه السلام) جواب را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه می دارد.
-علی جان!چرا دیروز این جواب را ندادی.
-این پاسخ از آن فاطمه (سلام الله علیها) است.
خاتم الانبیا با افتخار فرمودند:
همانا "فاطمه پاره تن من است".

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود:
سه چیز از دنیا برای من دوست داشتنی است:
تلاوت قرآن،نگاه به صورت رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم)،انفاق و کمک به نیازمندان در راه خدا.
از زبان عایشه نقل است:"روزی پیامبر گرامی اسلام گلوی فاطمه را بوسه زد،عرضه داشتم:"ای پیامبر خدا!در نثار مهر و محبت به فاطمه (سلام الله علیها) کاری انجام می دهید که پیش از این انجام نمی دادید."
فرمود:"ای عایشه!هر گاه در شور و شوق بهشت می شوم،گلوی فاطمه را می بوسم."

حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود:
اگر آنچه را که ما اهل بیت دستور داده ایم عمل کنی و از آنچه نکرده ایم خودداری نمائی،تو از شیعیان ما هستی و گرنه،خیر.
ابراهیم تا شب به خانه نیامد همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کار کرده . اما روی حرف پدر حرفی نمی زدند.
شب بود که ابراهیم برگشت باادب به همه سلام کرد بلافاصله سوال کردم: ناهار چه کار کردی داداش؟پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان می داد منتظر جواب ابراهیم بود
ابراهیم خیلی آهسته گفت: توکوچه راه می رفتم دیدم یه پیرزن کلی وسایل خریده نمیدونه چیکار کنه وچطوری ببره خونه . من هم رفتم کمک کردم وسایلش را تا منزلش بردم پیرزن هم کلی تشکر کرد وسکه پنج ریالی به من داد نمیخواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد من هم مطمئن بودم این پول حلاله چون براش زحمت کشیده بودم ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم .
پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست . خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.
شهید هادی در یکم اردیبهشت ماه سال 36 دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پر فراز و نشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، بیست و دوم بهمن سال 61 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و همانطور که از خداوند می خواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.
دو خاطره از مفقود شدن شهید هادی را تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم:
یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچکدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد. بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من تو اولّین عملیات شهید می شم".
یکی دیگه از بچّه ها گفت: "ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. اون بنده خالص خدا بود که اومد بین ما و مدّتی باهاش زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خالص خدا بودن چیه" یکی دیگه گفت: "ابراهیم به تمام معنا یه پهلوان بود یه عارف پهلوان"
ادامه مطلب
سراغ فاطمه (سلام الله علیها) را گرفت.
هر بار که از سفر باز می گشت زیر گلوی فاطمه اش را می بوسید و می فرمود:"بوی خوش بهشت را از فاطمه استشمام می کنم."
و نیز می فرمود:"بوی خوش پیامبران،بوی "به" است، بوی خوش حوریان،بوی "ریحان" و بوی خوش فرشتگان بوی "گل و لاله".
اما بوی خوش فاطمه ام بوی دل انگیز هر سه."
***
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):
همانا فاطمه (سلام الله علیها) شعبه و بابی از من است و مادامی که این باب را کسی باز کند(یعنی محبت او را داشته باشد و اطاعت از او کند) همانا باب ورود به اصل نبوت را باز کرده است و هر که این باب را ببندد،باب نبوت را به روی خود بسته است.
برادران جنگ بدون تلفات،زخمی،شهید اصلا معنا ندارد.در قاموس جنگ سختی،خستگی،تشنگی یک واقعیت و جزءلاینفک جنگ است.
برادران بدانید هر چه هست از جانب خداست.به انسانهای مومن اگر مصیبتی می رسد آن را از جانب خدا می دانند.انا لله و اناالیه راجعون.دیگر هیچ گونه ناراحتی و جزع و فزعی ندارد،بلکه باید دنبال این باشیم که تکلیف مان را انجام دهیم.
برادرانی که در جمع ما هستند و قبلا زخمی شده اند می دانند برای مومنین زخم برداشتن در جنگ هیچ احساس درد و ناراحتی ندارد. چون این مصیبت از جانب خداست.
خود من برای شما بگویم که وقتی زخمی شدم خدا شاهد است تا بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم هیچ احساس درد نکردم،این بسته به دین و ایمان خود شما دارد.استغفرالله،البته من این حرف را قربه الی الله زدم و گرنه قصد گفتنش را نداشتم.افراد امام حسین(علیه السلام) موقعی که زخم شمشیر به آنها وارد گردید:الم مس الحدید" سختی و زخم آنها را اصلا احساس نمی کردند،اینها چیزی نیست جز از جانب خدا،پس"اذا اصابتهم مصیبه قالواانالله و اناالیه راجعون"،گروهان شما هم خط شکن است و هم غواص.این خط باید با حول و قوه خداوند گرفته شود و اگر مشکلی پیش آمد حتی شما آقای قربانی(خطاب به فرمانده گردان)باید لباس غواصی بپوشید و کارتان را با غواصی ادامه دهید.
این خط باید بشکند،اینجا مرز بین اسلام و کفر است.ما همه می رویم آن طرف آب،خودم هم می روم آن طرف،اگر چه قاعده ی لطف خدا این طور نیست. اما ما نباشیم ببینیم به حال جنگ و انقلاب و امام و خدای نکرده چه می آید.
نصر وعده ی حتمی خداست،خیلی محکم دندانها را روی هم بفشارید:
"اشداء علی الکفار رحماء بینهم." بین خودتان مهربان باشید سمت چپ ما بچه های ترک و سمت راست بچه های مشهد هستند،باید بین ما الفت باشد،مهربانی و علاقه باشد،دست به دست هم می دهیم تا ان شاءالله دشمن خدا و انسانیت و اسلام را سرنگون کنیم. همه ی ما رزمندگان اسلام هستیم،برای خدا می جنگیم و تو و من،لشکر امام حسین(علیه السلام) و اینها در کارتان نباشد.احساس برتری یا افزون طلبی را کنار بگذاریم،چون همه ی ما رزمنده ی الهی هستیم."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید حاج حسین خرازی/ شور عاشقی/ص45-46
پشت سر عراقیها رفتیم و خودمان را تا فاصله ی بیست متری آنها رساندیم.شب مهتابی بود و نمی شد حرکت کرد.
یکی از بچه ها گفت:"اگر خدا کمک کند و کمی هوا تاریک شود،ما شناسایی میدان مین را انجام می دهیم."
ناگهان تکه ی ابری نمایان شد و جلوی ماه را گرفت و هوا کاملا تاریک گردید.
شروع به شناسایی میدان مین و تعداد ردیفهای آن کردیم.داخل چادرهای عراقیها که با موتور برق روشن بود،کاملا دیده می شد.
برای شناسایی معبر،داخل میدان مین شدیم.خداوند آن چنان آرامشی داده بود،که در دل دشمن بودیم و هیچ گونه احساس هراسی نداشتیم!
شناسایی کل منطقه دو روز و دو شب ادامه داشت و ما در این مدت در میان دشمن بودیم و با کمک خداوند،بدون هیچ اتفاقی به عقب برگشتیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید قاسم جوانی/ معبر/ص89-90
پیش آمد و پرسید:دیدم که فاطمه را بوسیدی در حالی که او بزرگ شده و همسر دارد؟!
-ای عایشه! اگر می دانستی چقدر فاطمه را دوست دارم محبت تو هم به او زیادتر می شد.فاطمه حوریه ای است در چهره انسان. هر وقت بیقرار بوی بهشت می شوم فاطمه ام را می بوسم.

امام علی (علیه السلام):
سوگند خدا که فاطمه (سلام الله علیها) هیچ گاه مرا خشمگین نکرد و در هیچ کاری از من سرپیچی ننمود.و من هرگاه به فاطمه (سلام الله علیها) نگاه می کردم غم و اندوه از من زدوده می شد.
وقتی به منزل آمد،بعد از استراحت کوتاهی کلاه بافته شده را به من نشان داد و خندید،گفتم:ما که هنوز فرزند نداریم،لبخند زد و گفت:"خدا به ما فرزند هم می دهد".
از نگاه رمضان شهید من صداقت و اخلاص می بارید. او اهل نماز اول وقت وتوکل و توسل بود،شجاع و متدین بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید رمضان کلاته کی/ گلبوته های آتش/ص49
این کار دختر را در آن دوران فقر همه گیر مدینه نپسندیدند،هر چند از پول حلال تهیه شده بود.
خانه ی دخترش را ترک گفت،بی آنکه چیزی بگوید.
دختر متوجه پیام پدرش شده بود. پرده و دستبندها را به دست حسنین (علیه السلام) سپرد که به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) برسانند؛
-به پدر بگویید:"این ها را در راه خدا و آن گونه که خود صلاح می دانید به مصرف برسانید."

پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):
خشنودی فاطمه (سلام الله علیها) خشنودی من است ، و خشم او، خشم من؛هر کس فاطمه (سلام الله علیها) را به خشم آورد،مرا خشمگین ساخته است.
|
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ پلاك،شهادت با ذکر صلوات مجاز می باشد


