تبليغاتX
پلاک، شهادت

جنت آباد خرمشهر

اخبار حوزه دفاع مقدس
                     

سلام

این پست و عکسها رو از وبلاگ با شهیدان آبادان گرفتم.

هر کی کتاب "دا" رو خونده باشه حتما دلش هوای دیدن جنت آباد خرمشهر رو کرده.

امیدوارم همون طور که من لذت بردم شما هم با دیدن این عکسها و  تجسم آن با خاطرات خانم سیده زهرا حسینی لذت ببرید...

نمائي از قبرستان جنت اباد خرمشهر مثل قبل از جنگ است فرق زيادي نكرده

 

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | شنبه 1388/08/16 |

حج و تولدی دوباره

سیره و خاطراتی از شهدا
حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ با آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین.

 

                             
 

 تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت.

 وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟»

با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر‌ ما را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛

 با خنده گفتم:«حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟

نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمی‌دانم اما احساس می‌کنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت.دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.

این بارهیجان عجیبی داشت.با خوشحالی گفت:« این بار با گروه جانبازان رفته بودم.چنان درسی از آنها گرفتم که ای کاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم.بارها وبارها گریستم، بخاطر تحول وحماسه ای که در اینها می دیدم.به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم :« دوست نداشتی یک بار دیگه دنیا راببینی؟حداقل انتظار داشتم بگوید: « چرا یک بار دیگر دوست داشتم دنیا را ببینم.

اما اوپاسخ داد: « نه» پرسیدم : « چطور؟ »

 گفت: «درمورد چیزی که به خدا دادم ومعامله کردم نمی خواهم فکر بکنم.بدنم می لرزید.فهمیدم که عجب آدم هایی در این دنیا زندگی می کنندما کجا، اینها کجا»

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | شنبه 1388/08/16 |
چرا جنگ را به وجود آوردند؟

جنگ را به وجود آوردند، تا نظام اسلامي را از بين ببرند، يا وادار به تسليم كنند؛
براي آن‌ها فرقي نمي‌كرد. مي‌خواستند يا جمهوري اسلامي به خاطر اشغال و گرفتاري‌هاي جنگ ساقط بشود، يا اگر ساقط نمي‌شود، همان‌طوري كه بيشتر كشورهايي كه به اين مصيبت‌ها دچار مي‌شوند و بالاخره رو به يك قدرتمند مي‌كنند و پيش او دست دراز مي‌كنند، شايد ملت ايران و امام عظيم‌الشأن اين ملت هم مجبور بشوند در مقابل دشمنان تسليم بشوند، دست دراز كنند و بگويند خيلي خوب، ما تسليم هستيم؛
 
 نگذاريد ديگر عراق اين قدر ما را بكوبد. بدون ترديد هدف‌شان اين بود؛ اما اين آرزو هم به دلشان ماند.
 

اگر ايران در مقابل آمريكا تسليم مي‌شد، جنگ زود تمام مي‌شد. البته مصيبت سلطه آمريكا، صد برابر از مصيبت جنگ سخت‌تر است. مصيبت تسلط بيگانه، از مصيبت هرگونه جنگي با هر خسارتي، براي يك ملت سنگين‌تر و سخت‌تر است....
  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | شنبه 1388/08/16 |

دنیا

نوری از انوار عشق
شهید مدق وصییت کرد وقتی منو گذاشتید تو قبر  یک مشت خاک بپاشید تو صورتم.

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

برای اینکه به خودم بیام که دنیایی که بهش دل بسته بودم و به خاطرش معصیت می کردم یعنی همین.

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | شنبه 1388/08/16 |

کنار مزار شهدا..

سیره و خاطراتی از شهدا

می رفتیم گلزار شهدا همه گریه می کردند، او می خندید.فاتحه اش را می خواند وبا دست می زد روی سنگ قبر ومی گفت :هان!چی شد تنها رفتی؟چرا منو نبردی؟

 

می خندید.با شوخی می گفت. براش روضه می خواندم که اینها شهیدند.مقام دارند.سنگین باش.احترامشان را نگهدار. می گفت من که با اینها رودرواسی ندارم که...

 

شب عملیات خیبر صدایم کرد.همه داشتند خداحافظی می کردند.بغلم کرد.گریه کردیم،بعد گفت من این دفعه شهید می شم.،مدیونی اگه اومدی سر قبرم،همون کارایی که من سر قبر شهدا می کردم نکنی.

 

قشنگ می آیی می خندی،با دست می کوبی روی سنگ قبر.باهام حرف می زنی،قشنگ با لب خندون،لبات پرخنده....

 

گلوله توی صورتش خورد،آرام خندید،همانطور با خنده لب هایش راجنباند بعد گفت :

یامهدی(عج)...

 

وبعد تمام......

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | شنبه 1388/08/16 |

کلامی از جنس نور

نوری از انوار عشق
قسمتي از وصيت نامه شهيد سيد حسين روح الامين :


" ای عزیزان از مال دنیا دست بردارید و به خدا فکر کنید ، ما از خاك آمده ايم و به خاك باز ميگرديم ، هر چه هست ، دست خداست و هر چه صلاح او است همان است ، خداوند در اين دنيا بسيار آزمايش خواهد كرد. اين نعمت ها را براي آزمايش ما قرار داده است مواظب باشيم كه از اين آزمايشات سربلند بيرون بياييم."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشته رو یکی از بینندگان محترم وبلاگ با نام خادم الشهدا برامون گذاشتن...

اجرتون با شهدا

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

عبدی (دبیر خواهران) | شنبه 1388/08/16 |

شهادت در سجده

کرامات شهدا

 

سجده در عرش

می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .

جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم . دستم را که روی کتفش گذاشتم ، به پهلو ا فتاد . دیدم گلو له ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ، آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت . صورتش را که دیدم زا نوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم : «این که یوسف شریف ا ست ».

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

نویدی | جمعه 1388/08/15 |
بسم رب الشهدا

سلام

 قافله حجاج هم راه افتاد بیایید ما هم به طواف خاکهای جنوب برویم و محرم شویم...

 

                          

پس تا آخر این نوشته با من هم قدم شوید:

دوکوهه

به دوکوهه که برسی به لحظه ی دیدار نزدیک می شوی.

صدای قلبت را می شنوی که با صدای ملائک همراه می شود.

لبیک

اللهم لبیک......

آنجا سرزمینی ست که فقط دلدادگان حریم وصل در آن راه یافته اند ...

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

عبدی (دبیر خواهران) | جمعه 1388/08/15 |
شهيد اوحاني از منطقه برمي‌گردد تا وضع را تشريح كند و آقاي كاملي هم مي‌آيد تا نتيجه‌ي كارها را گزارش دهد كه مي‌بينند آقامهدي با تواضعي عجيب، با كسي صحبت مي‌كند و چشمانش خورشيدوار مي‌درخشند، انگار دريايي از نور است كه به يك سمت سراريز شده است و لب‌هايش با تبسمي نمكين با كسي راز مي‌گويند، صحبت در حريم است و همه بي‌خبرند و بايد بي‌خبر بمانند.

 پيك وصال آمده است و پيغام وصل دارد.
نگاه شهيد اوحاني و برادر كاملي در يكديگر تلاقي مي‌كند و آن‌گاه شهيد اوحاني با صدايي لرزان _ با توجه به برادر كاملي _ مي‌گويد: «خداوندا....!» آقا مهدي دارد با مولايش سخن مي‌گويد.


برادر كاملي و شهيد اوحاني مي‌گريند كه يك‌‌مرتبه آقا مهدي باكري كمر راست مي‌كند و برمي‌خيزد راست قامت و استوار؛ طرفي گرانبها بسته است، همين طرفه‌العين مي‌ارزيد به آن همه بي‌خوابي و خستگي.


شهيد اوحاني حس مي‌كند كه بعد از اين معراج بايد با مهدي سخني بگويد، اما ديگر قدرت تكلم از او گريخته است. نمي‌داند چه بگويد و چگونه؟ و بريده بريده جمله‌اي را سرهم مي‌كند:
«آقا مهدي...خلاصه ...انشا‌الله ....ما را حلال كنيد!».

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

نویدی | جمعه 1388/08/15 |

وضو با یاد خون دادگان

نوری از انوار عشق
  پروردگارا:

 توفیقمان ده ‌اگر با خون وضو نگرفتیم، با یاد خون دادگان وضو بگیریم ..

                                                                  شهید علی چیت سازان

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | جمعه 1388/08/15 |

یا زهرا (س)

شهدای تفحص
 سال 72 در محور فكه اقامت چندماهه‌اي داشتيم. ارتفاعات 112 ماواي نيروهاي يگان ما بود.

بچه‌ها تمام روز مشغول زير و رو كردن خاك هاي منطقه بودند، ولي شهيدي پيدا نمي‌كرديم. من پيش خودم مي‌گفتم: «يا زهر (س)! من به عشق مفقودين به اين‌جا آمده‌ام اگر ما را قابل مي‌داني مددي كن كه شهدا به ما نظر كنند اگر هم نه برگرديم تهران.»


روز بعد بچه‌ها با دلي شكسته مشغول كار شدند. در همين حين درست روبه‌روي پاسگاه بيست و هفت، يك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتي خاك‌ها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد. مطمئن شدم كه بايد شهيدي در اين‌جا مدفون باشد.

خاك‌ها را بيشتر كنار زدم پيكر شهيد كاملاً نمايان شد خاك‌ها كه كاملاً برداشته شد متوجه شدم شهيدي ديگر نيز در كنار او افتاده به طوري كه صورت هر دويشان به طرف همديگر بود.


با احتياط خاك‌ها را براي پيدا كردن پلاك‌ها جست‌وجو كردند با پيدا شدن پلاك‌ها آن دو ذوق و شوقمان دوچندان شد. در همين حال بچه‌ها متوجه قمقمه‌هايي شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت هنوز داخل يكي از قمقمه‌ها مقداري آب بود. پيكر هاي مطهر را از زمين بلند كرديم در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده: «مي‌روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم...»

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

نویدی | جمعه 1388/08/15 |

عشق یعنی یه خبر..

درد دل با شهدا
                         

          عشق یعنی یه پلاک                    که زده بیرون از دل خاک
          عشق یعنی یه شهید                   با لبای تشنه سینه چاک
          عشق یعنی یه پدر                       که شبا بیداره تا سحر
          عشق یعنی یه خبر                 خبر یه مفقود الاثر
          عشق یعنی یه پیام                      تا بقیه الله تا قیام

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | جمعه 1388/08/15 |

عشق یعنی . . .

درد دل با شهدا
                

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | جمعه 1388/08/15 |

صرف شد..

درد دل با شهدا
                           

از شهدا گفتم! گفتی! گفت! گفتیم! گفتید! فعلش صرف شد!
هزینه هایی تو نمایشگاه ها و سمینار های بزرگداشتشون براشون صرف شد!
عمری تو بی خبری ازشون صرف شد!
و ………….. .

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | جمعه 1388/08/15 |

یاد جبهه ها

درد دل با شهدا
 

روی شانه ی غیرت یاد جبهه ها مانده ست
مرگمان اگر دیدید پرچمی رها مانده ست
رفته اند اما نه! کوله بارشان باقی ست
بر زمین نمی ماند ،  شانه های ما مانده ست

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | پنجشنبه 1388/08/14 |

محمود بهش جنس نمى داد

سیره و خاطراتی از شهدا
دختر بى حجاب كه مى آمد درِ مغازه، محمود بهش جنس نمى داد.

يكى آمده بود و محمود هم بهش جنس نداده بود و خلاصه دعواشان شده بود.

 محمود هم بچه بود. سفت ايستاده بود كه نه، به تو جنس نمى دهم.

طرف هم رفته بود و شب با پدرش برگشته بود و شكايت محود را به آقاجان كرده بودند و يك سيلى هم توى گوش محمود زده بودند.

طفلك به ملاحظه ى آقاجان صدايش درنيامده بود. سيلى را خورده بود و دم نزده بود. مى دانست كه اگر كار به آژان و آژان كشى بكشد، براى آقاجان بد مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمود کاوه

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

عبدی (دبیر خواهران) | پنجشنبه 1388/08/14 |

توجیه شب عملیات

لبخندهای خاکی
 به نسبتي كه نيروها در منطقه‌ي عملياتي سابقه‌ي حضور بيشتري داشتند، نيروي تازه‌وارد و به اصطلاح صفركيلومتر را نصيحت مي‌كرده و دلداري مي‌دادند و اگر نياز به تهور و بي‌باكي بود، طبيعتاً دست به تشجيعشان مي‌زدند. البته با اشاره و كنايه و لطيفه.

شب قبل از عمليات، وقتي براي حركت آماده مي‌شديم، يكي از برادران، بسيجي جواني را پيدا كرده بود و داشت او را توجيه مي‌كرد:

هيچ نترسي‌ها! ببين هر اتفاقي بيفتد، از اين سه حالت خارج نيست: اگر شهيد بشوي مستقيم پيش خدا مي‌روي، اسير بشوي به زيارت امام حسين (ع) مي‌روي، و ديگر اين‌قدر در محرم و عاشورا مجبور نيستي به سينه‌ات بزني، اگر هم زخمي بشوي و جراحتي برداري، كه نور علي نور است. آغوش مامان جان در انتظار توست، ديگر چه مي‌خواهي؟

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 20  

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

خواجه درگی | پنجشنبه 1388/08/14 |
مي‌گفت: «مواظب باشيد، هر چه دم دستتان رسيد نخوريد، خصوصاً تير و تركش. اين‌ها بيت‌المال است. حساب و كتاب دارد و فردا بايد جوابگو باشيد. مال ملت بيچاره‌ي عراق است. از گلويشان بريده‌اند، داده‌اند براي مهمات، آن وقت شما راه به راه آن‌ها را مي‌خوريد و شهيد و مجروح مي‌شويد. اين درست است؟ دنيا ارزش ندارد. يك خورده جلوي شكمتان را نگه داريد.»   
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

خواجه درگی | پنجشنبه 1388/08/14 |
بعد از عمليات وقتي آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، تازه به اصطلاح «دست خيلي از بچه‌ها رو مي‌شد» تازه معلوم مي‌شد كي چه‌قدر جراحت دارد و صدايش را هم در نياورده، بعد نوبت فرستادن بچه‌ها به پشت جبهه بود و بعضاً به شهرشان و مرخصي چند روزه‌اي.

بچه‌هاي تير و تركش خورده وقتي به عقب برمي‌گشتند به بچه‌هاي سر راهشان مي‌گفتند: «تركشاً قليلاً، مرخصياً كثيراً» كنايه از اين كه خوب بهانه‌اي پيدا كرده‌ايم.

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

خواجه درگی | پنجشنبه 1388/08/14 |

اتل متل شهادت

درد دل با شهدا

                  

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک      

                دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون       

                             دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام     

                                            برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده  

                                        قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم      

                            دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه  

                  بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟....

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |

خبرنگار «شبکه خبر دانشجو» در استان سيستان و بلوچستان:

 يادم مي آيد يک روز که در جمع منتخبان دانشجويي دانشگاه هاي سراسر استان سيستان و بلوچستان سردار رجبعلي محمدزاده، فرمانده سپاه سلمان براي سخنراني آمده بود، تمامي محور سخنش اين بود که بايد با همان روحيه دوران دفاع مقدس تمام کارها را پيش برد و اصرار داشت که بايد به اين موضوع باور عميق قلبي داشته باشيم.

او مي گفت: براي هر نوعي چالش يا برنامه اي که در دانشگاه داريد بايد به فرهنگ دفاع مقدس رجوع کنيد. هنگامي که دانشجويان اهل سنت نيز از او سوال مي کردند همان جواب را تکرار مي کرد.

در پايان جلسه خودم را از لا به لاي جمعيت به سردار رساندم با اشتياق گفتم از «شبکه خبر دانشجو» هستم و يک سوال دارم. ...

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |

                

من در یکی از شب آموزشی که تب هم داشتم به مسئولمون که آقای سعیدی نام داشت گفتم که تب دارم اگه اجازه بدین برگردم و ایشون در جواب من گفت نه بیا،دوباره رفتیم وقتی نزدیک چند کیلومتری بهمن شیر که رسیدیم ،و آماده بشیم که بریم داخل آب،دیدم چشم هام داره سیاهی میره حالم مساعد نیست،بهش گفتم برادر سعیدی من دیگه نمی تونم بیام بر میگردم.

بهم برگشت گفت:فلانی من الان بهداری بودم،درجه گذاشتن دمای بدن من همین الان41 درجه است.بعد بهم گفت که:یه چیز بهت بگم باور نمیکنی،من دیشب شب زمستان،تو آب از شدت تب عرق می کردم،این حرفی بود که خودش بهم زد.بعد برگشت بهم گفت:فلانی،بیا بریم این آب شفاست،این آب شفاست.دیگه نه چنین شب هایی گیرت خواهد آمد،نه چنین بچه هایی،نه چنین آبی...

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |

یاد شهدا بخیر ...

درد دل با شهدا

میشه پاکتر از شهدا هم بشیم؟

 ﺁن دسته که فارغ ز علایق رفتند

پیوسته به دنبای حقایق رفتند

پاکیزه تر از شکوفه ها روییدن

با جامه ی خونین چو شقایق رفتند

شاعر: حسین مفیدی

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |

شهید حاج محمد گرامی

سیره و خاطراتی از شهدا

                                   

 سرایدار سپاه می‌گفت: حاجی اصرار کرد که بروم به خانه‌اش؛

 من هم رفتم.ناهارش فقط سیب زمینی آب پز بود و نان خشک آب زده. 

نگاهی چرخاندم بین وسایل زندگی‌اش؛وسایل زندگی فرمانده سپاه از من خیلی کم‌تر و ناچیز تر بود.

 
 عهدی که با خود بستیم را ... فراموش نکنیم...

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |
                            از سفر برگشتگان

جنگ شروع شده بود. گروه دكتر توى كوه هاى كن، اطراف تهران، تمرينمان مى دادند; يك ماه. همه قبول شديم، رفتيم جنگ.

روز اول، فرمانده دسته. روز سوم، نفر دوم. با فيلم هاى سينمايى فرق داشت، واقعاً كشته مى داديم. روز چهارم، خودم.

*

بى تجربگى دكترها بود؟ نمى دانم. چهل ساله بودم. خيلى چيزها ديده بودم. تجربه زياد داشتم، ولى اين يكى با بقيه فرق داشت. نه مثل فيلمهاى سينمايى بو، نه مثل كوههاى كن، نه مثل اين چيزهايى كه الآن برايتان مى گويم. زنده از سردخانه كشيدندم بيرون.

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | سه شنبه 1388/08/12 |

شهید عیسی حیدری

سیره و خاطراتی از شهدا
 

 رفته بودیم خدمت امام جمعه. از روی مزاح به عیسی گفت: جبهه چه خبره، چاق شدی؟
عیسی گفت: جبهه خبری نیست، این چاقی به خاطر زیاد عمر کردنه؛ عمر من طولانی شده.
امام جمعه سکوت کرد و به فکر فرو رفت. چه قصه ای است؟

پیرمردها در هشتاد - نود سالگی از این که مرگ به سراغشان بیاید ابا دارند؛ اما جوان نوزده ساله اعتقاد دارد زیاد عمر کرده است!

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

عبدی (دبیر خواهران) | سه شنبه 1388/08/12 |

تمام پانزده سالگي‌اش را در تابوتي بزرگ، پوشيده در پرچمي سه رنگ كه بوي گلاب مي‌داد خواباندم. خودم با دستهاي خودم كه نمي لرزيد؛ كه بي‌رمق نبود، كه سرد و بي‌جان نشدهبود. آه! پانزده سال خنده‌هايش را با حسرت، ميان جعبه‌اي گذاشتم كه مثل هودج شده بود و از آن نور شگفت‌آوري مي‌زد و مثل مه، ستون مي‌شد و بالا مي‌رفت؛ به سمت آفتاب.

 

مزار حسين فهميده

 

خودم ديدم؛ با چشم‌هايم كه حسرت رودخانه شدن داشت؛ رودخانه‌اي كه به عشق بهار طغيان مي‌كند. حس كردم چشم‌هاي بسياري بهتشان زده است. چشم گرداندم و همه آنها را به خوبي ديدم. حرف نگاهشان را هم خواندم. انگار مي‌گفتند چه دلي داري مرد! آن هم دست تنها!...

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | دوشنبه 1388/08/11 |
   

ای شهید نوجوان!

ای بزرگ قهرمان کوچک!

ای کبوتر خونین بال!

ای لاله سرخ پرپر شده!

ای که امام، آن یگانه دوران، تو را رهبر خواند؟

ای که بلندترین آسمان‏ها هم در بزرگی روح تو غبطه می‏خورند!

همّتت آن قدر بلند است که تیزترین نگاه از رسیدن به بلندایش باز می‏ماند! . . .

گرامی باد نام و یادت و پررهرو باد راهت ای زیباترین آیه شهادت!..

  
  
  ادامه مطلب

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | دوشنبه 1388/08/11 |

سفر به کردستان

سیره و خاطراتی از شهدا
در سال 58 هنگامی که کردستان در جنگ و آشوب به‏سر می‏برد، حسین فهمیده تنها دوازده سال داشت.

او با وجود سن کم راهی کردستان شد تا در کنار رزمندگان اسلام بجنگد.او از خانه رفت و چند روز از او خبری نبود.خانواده و اطرافیان از غیبت او ناراحت و نگران بودند تا این‏که دو نفر از نیروهای سپاه حسین را به خانه می‏آوردند و تحویل خانواده می‏دهند و از او می‏خواهند تا تعهّد بدهد که دیگر از کرج خارج نشود.

امّا او می‏گوید: «به خودتان زحمت ندهید اگر امام بگوید به هرکجا که باشد آماده رفتن هستم.من باید به مملکت خود خدمت کنم».حتّی با تهدید به زندان هم تعهد نداد و آنها که سرسختی حسین را دیدند از مادرش امضا گرفته، رفتند.

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | دوشنبه 1388/08/11 |

دستمال كاغذي

خاطرات رزمندگان
در عمليات كربلاي يك شهيد محمدعلي كه شكارچي تانك بود، با سر و وضعي گرد و غبار گرفته و عرق كرده و خسته، هنگام بازگشت جلوي يك ماشين تويوتا را گرفت و ناگهان متوجه شد اي داد بيداد! اين‌كه ماشين فرماندهي است، مانده بود چه كند، چه نكند، وقتي ماشين نگه داشت، از روي عجله گفت: ببخشيد دستمال كاغذي خدمتتان هست؟

  
  
 

ارسال این مطلب به: del.icio.us : فریندفید :  اویاکس : کلوب:  تویتر : گوگل : استامبل : ارسال به فیس بوک : ارسال به دیگ : ارسال به مهندس : ارسال به سرویس های دیگر

کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس | دوشنبه 1388/08/11 |

تفحص در مطالب وبلاگ





تفحص در وبلاگ پلاک، شهادت تفحص در وب


کپی برداری از مطالب وبلاگ پلاك،شهادت با ذکر صلوات مجاز می باشد