بسیجی ترکش خورده
ترکش سرش رو برده
عروسی نکرده مرده
ان شاءالله مبارکش باد
داشته کلاش میبرده
ترکش تو قلبش خورده
شهید شده ،نمرده !
انشا الله مبارکش باد
جشن حنابندان روز قبل از عملیات - نفر نشسته شهید مش قاسم نوری
نفرایستاده:شهید حسین بزرگر گنجی
| خواندن كتاب خاطرات شهيد همت انگيزه ورود به عرصه ايثار و شهادت را در بنده ايجاد كرد |

يك هنرمند عرصه ايثار و شهادت:
خاطرات شهيد همت انگيزهاي براي چاپ عكس شهدا روي لباسها شد.
يك هنرمند گرافيك در عرصه ايثار و شهادت گفت: خواندن كتاب خاطرات شهيد همت انگيزه ورود به عرصه ايثار و شهادت را در بنده ايجاد كرد و چاپ عكس شهدا روي لباسها را آغاز كردم.
اميد سيفي مورودي در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري فارس در شانزدهمين نمايشگاه بينالمللي مطبوعات و خبرگزاريها اظهار داشت: با توجه به علاقه شديدي كه به شهيد همت داشتم، كار چاپ عكس شهدا را بر روي لباس از سال 86 آغاز كردم.
وي ادامه داد: اين كار را در دانشگاه سمنان شروع كردم كه مخاطبان با ديدن فضاي جديد كمي تعجب كردند؛ همه انسانها در هر پست، مقام و شخصيتي شهدا را دوست دارند و در برخوردهاي اطرافيان، اين امر را مشاهده كردم ولي عليرغم عشق بچهها به اين كار چاپي، كسي جرأت پوشيدن اين لباسها را نداشت.
اين هنرمند در عرصه ترويج فرهنگ ايثار و شهادت بيان داشت: پس از چاپ عكس شهيد همت به اين فكر افتادم كه عكس شهداي ديگر مانند، شهيد چمران، شهيد باكري و شهيد آويني را چاپ كنم كه اين كار را نيز انجام دادم. ...
ادامه مطلب 
. . . وقتی تو غروب خورشید نگاهت دنباله ی " راه ِ قرمز رنگی " رو میگیره که بین قبر شهدا امتداد داره , ناگاه یادت میاد که این خط قرمز رو شهدا هم دنبالشو گرفتن و اصلا یه جورایی با خون خود نوشتند نزدیک ِ دوست , نامه ! . . .
در مکتب دل درس جنون میگویند
یا قصه ی "سرخ " آزمون میگویند
گر طالب "عشقی " تو بیا ای عاشق !
در مدرسه ای که درس خون میگویند . . .
تاآمادگی بیشتری برای دفاع داشته باشند؟
باهم پاسخ را از کتاب فرهنگ جبهه بخوانیم:
ـــ سعادت داری بیام خدمتت؟
ـــ بچه اش آدم آهنی میشود بسکه ترکش توی بدنشه!
ـــ توبچی را از ترقه می ترسانی؟
ـــ می دانید که اگر من عصبانی بشوم دست از پا خطا نمی کنم.
ـــ نامه من را هم قدت بلند است بده به خدا.
ـــ جوجه را آخر حمله می شمارند.
ـــ موشک شش متری افتاده تو کوچه دو متری.
ـــ برو وضو بگیر بیا منم بخور.
ـــ مورچه چیه که فانسقه ببنده.
ـــ مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه.
ـــ من حالت تنوع دارم .
ـــ تسبیحت را بده یک دور بزنیم.
ـــ سر پل ذهاب جلویت را می گیرم.
ـــ سنگ بزرگ علامت کمر درد است.
ـــ تا سه میشمارم اگر نروید مجبورم دوباره از یک بشمارم.
ـــ اللهم ارزقنا ترکشاًًریزاً.
ـــ تو بخوری انگار خودت خوردی.
ـــ آفتابه فقط با کارت شناسایی.
ـــ از بس صورتش نورانی بوده سوخته.
ـــ خدا امواتتان را زیاد کند
ـــ برای سلامتی بنده صلوات.
ـــ فشنگ خشابتم.
ـــ شادی روح شهدای آینده صلوات.
ـــ خدایا ما را برای اسلام حفظ بفرما.
ـــ چرچیل طرح کاد من بود.
ـــ اونوقتی که فرماندار بودم.
ـــ وضو می گیری یا ما را غسل میدی.
ـــ الهی با والمری محشور بشی
ـــ اگر نیمه شب صدای ناله شنیدید ما هستیم (کنایه از نماز شب خواندن)
ـــ تو فقط پات قطع شده ببین بغل دستیت سر ندارد هیچ چیز هم نمیگه .
شنبه مصادف با 9/11/1361 صبح زود برادران حسن باقري، بقايي، رضواني، مؤمنيان و قلاوند دور هم جمع شدند .
خوشا به حال بچهها! تعدادي از همرزمان و همسنگرانشان به ديدار حضرت امام (ره) رفته بودند و آنها براي شناسايي و آماده سازي منطقه عمليات والفجر مقدماتي آماده مي شدند، همگي سوار ماشين شدند در بين راه مجيد بقايي آيات آخر سوره والفجر را حفظ ميكرد:
«يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»
كمكم به منطقه مورد نظر نزديك شدند، هنوز صداي مجيد بقايي در گوشها طنينانداز بود.
توكل همراه همسنگران قدم برمي داشت تا در ركاب هم باشند وقتي به سنگر ديدهباني رسيدند گلوله خمپاره بر زمين نشست و خورشيد وجودشان در آستانه دهه فجر طلوعي دوباره كرد و والفجريان ميهمان عاشورائيان شدند و گمنامترين سرداران در آسمان گمنامي نامدار گشتند.
خطر ! میدان مین نفس
من و تو كجای این میدان ایستاده ایم ؟؟!!

* کاش از جنس جنون، بال و پری بود مرا
مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا
« از همان کوچه که سر میشکند دیوارش »
باز در حالت مستی گذری بود مرا
رقص زلف سر نی دیدم و با خود گفتم:
بین هفتاد و دو سر کاش سری بود مرا
هیچ پروا دلم از دغدغهی راه نداشت
چون تو ای عشق! اگر همسفری بود مرا
پیشتر زانکه رسد مرگ، بمیری، هنر است
کاش، ای کاش! که روزی هنری بود مرا
شهید عزت الله حسین زاده از فرماندهان دلاور گردان حمزه سید الشهدا اندیمشک می فرمود:
"مگرنه این است که دشمن در جبهه نماز خوان ها را سر می برد، پس چه شده است که بعضی در شهر نافله میخوانند و به جمع ما نمی پیوندند؟"

يكي از شبها ساعت از نيمه شب گذشته بود كه بيدار شدم. براي رفع حاجت، از كنار حسينيه گردان گذشتم، تعداد زيادي مشغول خواندن نماز بودند.
به خيال اينكه نماز جماعت صبح است، سراسيمه وضو گرفتم و وارد حسينيه شدم. با تعجب ديدم كسي جلو نايستاده. نماز كه بيامام جماعت نميشد. از كسي كه سلام نمازش را داد، قضيه را جويا شدم. گفت:
- چيزي نيست. ما بچههاي دسته برادر مصلح هستيم كه همهمون با هم نماز شب ميخونيم.
وضو كه داشتم، توفيق اجباري هم نصيبم شد و به نماز ايستادم. در دل، به برادر مصلح كه نيمهشب، همه نيروهاي دستهاش را براي نماز شب بيدار ميكرد، مرحبا گفتم. جداً اگر امثال او در جبهه نبودند، ما چه داشتيم؟
فاصله مان خيلى كم بود. صدايشان خيلى خوب مى آمد. مى گفتند «سربازان خمينى! پاسداران خمينى! به ارتش آزادى بخش عراق بپيونديد.»
مرتب اين را تكرار مى كردند. خيلى خوب فارسى حرف مى زدند.
مى گفتند «اگه هم نمى خوايد با ما همكارى كنيد، شما رو به هر كشور اروپايى كه دوست داشته باشيد، مى فرستيم.»
گفتم «هركى مى خواد بره، ولى خيالتون تخت باشه كه اون ها بيشتر از يك گلوله به كسى نمى دند.»
ديدند ما تسليم نمى شويم، تيراندازى كردند.
به بچه ها گفتم «اين همون پاسپورت هاييه كه مى گفتن. كلاه هاتون رو بگيرين هوا، پاسپورت جمع كنين.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب خونین شهر
ادامه مطلبزمان حرکت از دانشگاه، عصر روز چهارشنبه 4 آذر، و زمان برگشت عصر روز شنبه 6 آذر (عید قربان) می باشد.

صداى سگ ها آمد. بوى خون پيچيده بود و سگ ها سمت قبرستان مى آمدند.
چند نفر را كه اسلحه داشتند، گذاشتند دور و بر كه اگر سگ ها جلوتر آمدند، بزنندشان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزیده ای از کتاب "دا"
همينطور مى گشتم كه يك پسگردنى بهم خورد. برگشتم. ديدم همسايه مان است.
دوربين را از دستم گرفت. گفت «بچه جون! الآن وقت عكس گرفتنه؟ اين هم جاى كمكته؟»
عصرى دوباره رفتم جنت آباد. جنازه پشت سر جنازه مى رسيد. اصلا وقت نمى كردند قبر بكنند.
همه چيز به هم ريخته بود. آب هى قطع و وصل مى شد.
ديگر نمى توانستم بايستم و تماشا كنم.
آستين هايم را زدم بالا و رفتم كمك.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزیده ای از کتاب "دا"
ايستاده بود آن بالا و خيره خيره توى آب را نگاه مى كرد. تكان نخوردم. اگر حركت مى كردم، دور و برم مثل چراغ روشن مى شد. توى دلم گفتم «خدايا خودت رحم كن. يه وقت اينا منو نبينن.» مثل ماهى قزل آلاى مرده خودم را روى آب ول كرده بودم. «وجعلنا» مى خواندم.
برگشت رفت. لابد چيزى نديده بود. سريع خودم را رساندم به پايه اسكله و مخفى شدم.
با يكى ديگر از روى نردبان آمدند پايين. چراغ قوه انداختند و خوب دور و بر را پاييدند.
حالا جاى نردبان اسكله هم پيدا شده بود.
بسیجی ترکش خورده
ترکش سرش رو برده
عروسی نکرده مرده
ان شاءالله مبارکش باد
داشته کلاش میبرده
ترکش تو قلبش خورده
شهید شده ،نمرده !
انشا الله مبارکش باد
جشن حنابندان روز قبل از عملیات - نفر نشسته شهید مش قاسم نوری
نفرایستاده:شهید حسین بزرگر گنجی

روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتاً باید با سایر جداییها تفاوت میداشت.
کسی چه میدانست، شاید آن لحظه، همهی دنیا و عمر باقیماندهی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعاً دیدارها به قیامت میافتاد.
چیزی بیش از بوسیدن، بوییدن و حس کردن بود. به هم پناه میبردند. بعضیها برای اینکه اینجو را به هم بزنند و ستون را حرکت بدهند، میگفتند: «پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حقالنسا است، حوریها را بیش از این منتظر نگذارید».
کـه قبــر قشنــگ بـابـا شون معـلـومــه
بابا چی می شد یه قبر خوشگل داشتی
می شد همـه غصـــه هامـون مخـتومـه

ای کاش می شد تا تو رادر مامن گمـنامیت رها کنیـم و بگـذریم
که تو این چنین میخواستی .
اما ای عـزیز !
اجـر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشاکردن
تا تاریخ در افـق وجود تو قلـه های بلند تکامل انسانی را ببیـند.
شهید سید مرتضی آوینی
آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا ميزد: «يابنالحسن (عج)، مهدي جان كجا ميروي؟ من نابينا هستم. من نابيناي چشم بسته را از اين گرفتاري و فلاكت نجات بده». در حال گريه به راه افتاد و 20 متري جلو رفت و فرياد زد: «خدا را شكر، خدا را شكر، چشمانش باز شد، بچهها دورش حلقه زدند و او را غرق بوسه كردند. آن شب همگي خدا را شكر كرديم كه امام زمان (عج) به مجلسمان عنايت نمودند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راوي: جلال فلاحتي
کوه پرسید ز رود
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟
گفت:در رفتن من
کوه پرسید:و من؟
گفت:در ماندن تو
بلبلی گفت:و من؟
خنده ای کرد وگفت:
در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رَوَد
رود مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را
به گریبان ببرد
و نخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده یمان نیست...
بدان!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرفته شده از وبلاگ http://you-with-i.blogfa.com
از راه نرسيده، مى گويد «نمى خواين از مهمونتون پذيرايى كنين؟»
مى گويم «چشمت به اين كمپوتا افتاده؟ اينا صاحب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلديم چى كارشون كنيم.»
چند دقيقه مى نشيند. تحويلش نمى گيريم، مى رود.
على كه مى آيد تو، عرق از سر و رويش مى بارد. يك كمپوت مى دهم دستش. مى گويم «يه نفر اومده بود، لاغر مردنى. كمپوت مى خواست بهش نداديم. خيلى پررو بود.»
مى گويد «همين كه الآن از انجا رفت بيرون؟ يه دست هم نداشت؟»
مى گويم «آره. همين.»
مى گويد «خاك! حاج حسين بود كه.»
- محمد،محمد، حسين... محمد، محمد، حسين.
اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهيد شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا ديگر صداى حاج حسين نيست. مى زنم زير گريه. حسن آقايى مى گويد «چرا گريه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»
شبِ سنگر، شبِ اشک و دعا بود
چراغ سينهها، نور خدا بود
فقط رنگ شهادت جلوهگر بود
و طوفاني زآتش بياثر بود
نداي « يا علي » تا ميسرودند
دل هر ذرهاي را ميربودند
صفاي آينه در چشمهاشان
و تنها عشق مولا رهنماشان
عزيز بيسر و بيتن کجايي !
بهار آشناي من کجايي؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع :لشگر27 محمدرسول الله (ص)
|
|