کربلارفتنش رایادم هست.یک بارگفتم روی بند رخت آن لباس مال شماست ؟

گفت:(اره).

گفتم کجابودی مگه؟

گفت:(همین طوری هوس کرده بودم لباس عربی بپوشم.)

گفتم رفته بودی دوبی؟مکه؟

گفت:(نه بابا ماهم دل داریم )باموتور زده بود رفته بود کربلا خودش ان موقع نگفت.بعدها خاطرات سفرش راتعریف میکرد یک چیزخنده دار هم گفت .

وقتی انجا رفته بود همین جوری عادی با لباس عربی زیارت کرده بود وداشته برمی گشته که به یکی تنه میزند به فارسی گفته بود:(ببخشید)یک باره می فهمد که چه  اشتباهی کرده . 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به روایت همسر شهید زین الدین