خاطره
کربلارفتنش رایادم هست.یک بارگفتم روی بند رخت آن لباس مال شماست ؟
گفت:(اره).
گفتم کجابودی مگه؟
گفت:(همین طوری هوس کرده بودم لباس عربی بپوشم.)
گفتم رفته بودی دوبی؟مکه؟
گفت:(نه بابا ماهم دل داریم )باموتور زده بود رفته بود کربلا خودش ان موقع نگفت.بعدها خاطرات سفرش راتعریف میکرد یک چیزخنده دار هم گفت .
وقتی انجا رفته بود همین جوری عادی با لباس عربی زیارت کرده بود وداشته برمی گشته که به یکی تنه میزند به فارسی گفته بود:(ببخشید)یک باره می فهمد که چه اشتباهی کرده .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به روایت همسر شهید زین الدین
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۱ ساعت 12:30 توسط تریاقی
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان