توبیخ محافظان توسط مقام معظم رهبری!

یكی از محافظان مقام معظم رهبری نقل می كنند كه: افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.

بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند...

ادامه نوشته

جنگ هنوز تمام نشده

جنگ هنوز تمام نشده
ادامه دارد برای
شهدای زنده و زینب های صـــــــــــــــبور

پ ن : لیلا عرب از سال 64 (27 ساااال) پرستار برادرش خیر الله است که 90 درصد جانباز شده
یاد آوری :  قید تشکیل خانواده و ازدواج را نیز به خاطر برادر زده است
 

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود
هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود

بر گُر گرفتن تو نسیمی بر آتش است
اکسیژنی که در نفست جا نمی شود

گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد
تعبیر خواب گرگ به رویا نمی شود

دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت :
این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود

در شهر مدتیست که در پیش پای تو
دیگر به احترام، کسی پا نمی شود

...

ادامه نوشته

پوکه های گلوله

دور تا دور حوض خانه ما
پوکه‌های گلوله گل داده است


پوکه‌های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است

از خدا نخواسته‌ام كه شهيد شوم!

گفت‌وگو با محمد احمديان، معاونت اطلاعات عمليات كميته جست‌وجوي مفقودين جنوب 

در طلاييه لاك‌پشتي وارد معراج شهدا مي‌شود. در آن زمان، بچه‌ها در اوج احساسات مي‌گفتند كه لاك‌پشت هم به شهدا پناه آورده است. اصل قصه فقط همين بود، اما از آن افسانه ساختند.

بعداً وقتي مردم به طلائيه مي‌آمدند، از بچه‌هاي تفحص مي‌پرسيدند لاك­پشت شما كجاست؟ مي‌گفتند لاك پشتي كه شما نخ به گردنش مي‌بستيد و او هر جا گريه مي‌كرد، شهيد بيرون مي‌آمد، كجاست؟

 ***********

ديديم يك تكه لباس از زير خاك بيرون است. ديديم شهيد است و خون تازه دارد. وقتي دكمه‌اش را باز كرديم، پر خون شد. جنازه از سال 62 تا 74 ـ 75 زير خاك مانده بود، اما خون داشت.

 ***********

مي‌روند و روي خاكريز، اين شهيد را پيدا مي‌كنند. به او ايمان مي‌آورند. خودشان مي‌گويند اينجا مستشفي است. يعني اين دكتر ماست. اين را عراقي‌ها مي‌گويند.

 ***********

اين منطقه در عمق خاك عراق است. شهيد سيد طعمه ياسري، بچه اهواز است. اين چيزها متأسفانه جايي نقل نشده. به نظرم كوتاهي ماست. مي‌شود به راحتي برويم از آنجا فيلم بگيريم. مصاحبه بگيريم. اما نمي‌دانم چرا نمي‌كنيم. فقط بين بچه‌هاي تفحص سينه به سينه دارد مي‌چرخد. جايي گفته نشده.

 ***********

به خاطر اينكه ما را بسوزاند، با سرنيزه جمجمة شهدا را بالا مي‌آورد و حرف‌هاي توهين‌آميز مي‌زد. يك روز اين نامرد كاري كرد كه نمي‌توانم بگويم، اما آتشمان زد.

 ***********

اصرار كرد كه شهيد زياد داريم. من فكر كردم او دارد دنبال مهمات مي‌گردد. اعتنا نكردم او اصرار كرد و قسم خورد، گفت: حاجي! والله قسم كه خودم اينجا آدم كشتم.

 *********** 

تا حالا از خدا واقعاً نخواستم شهيد شوم. چند نوبت مجروح شدم. برگشتنم عجيب بود. مخصوصاً در بدر. آنها كه سالم بودند نتوانستند برگردند. اما مرا بيهوش به عقب آوردند. موج انفجار گرفته بودم. توي بيمارستان بود كه فهميدم برگشتم. دعا مي‌كردم شهيد شوم و اللهم ارزقنا توفيق الشهاده مي‌گفتم.اما حالا مطمئنم فقط دعا مي‌كردم. واقعاً شهادت را نخواسته بودم. خواست قلبي‌ام اين نبود.

  ***********

بعضي چيزها را بي‌جهت شاخ و برگ داديم. به خدا، خيلي از چيزهايي كه مي‌گويند، دروغ است و چون دروغ است، مطمئنم در يك زماني شكسته مي‌شود. مي‌ترسم.

ادامه نوشته

حضرت زهرا(سلام الله علیها):من خودم اجر خادمین شهدا را میدهم!

روایتی شنیدنی از حاج حسین کاجی:

حضرت زهرا(سلام الله علیها):من خودم اجر خادمین شهدا را میدهم!

 

وقتی رفتم دیدم در هاله ای از نور ایستاده اند، دقت کردم و دیدم بر روی شالی که بر دوش نفر اول در سمت راست ایستاده بود نوشته شده است اباعبدالله. فهمیدیم که این صاحبان عزا که در مقابل درب ایستاده اند، حضرات ائمه معصومین هستند.دیدم صدای یک خانم می آید، فهمیدم صدای حضرت زهرا (سلام الله علیها) است.
 
حضرت این جمله را فرمودند: دکتر زارع؛ می خواهم از شما تشکر کنم، برو و به مردم بگو که هر کس برای شهدا کار کند، برای حسن و حسین من کار کرده است، و هر کس برای شهدا گریه کند، برای حسن و حسین من گریه کرده و من خودم اجرشان را به ایشان می دهم...

ـــــــــــــــــــ

ترکش پست:اگر لایق باشیم..منتظر گرفتن اجریم یا مادر..هرچند عنایت داشتن شما در ماندن ما در این راه می تواند اجرمان باشد..

ادامه نوشته

امدادهای غیبی در جبهه

پرسید
بچه های شما در والفجر 8 با چه تجهیزاتی توانستنند از اروند عبور کنند
مانده بودم
چگونه میتوانستم برایش توضیح دهم تجهیزات نبود میخواندند
بسم الله مجراها ومرساها و از روی آب عبور میکردند
وابسته ی نظامی امریکا در عراق بود

در والفجر8، شاهد بیشترین امدادهای غیبی بودیم. همه چیز محال بود. فرماندهان روسی با دیدن اروند به عراق گفته بودند: هیچ ارتشی در دنیا وجود ندارد که بتواند به اروند بزند.
اروند به رودخانه ی وحشی معروف است، رام شدنی نیست، به هیچ شناگر ماهری فرصت سواری نمی دهد.جهت حرکت آب نامشخص است، کسی که در آب است، گاهی سرعت موج او را به راست می برد، گاهی به چپ. عرض آن بین 500 تا 1000 متر متغیر است، با جزر و مدهای شدید بیش از 4متر که چشم ها را خیره می کند. در روز 4بار جزر و مد دارد.
محاسبه ی سرعت و جریان آب و پیش بینی جزر و مدها به کمک چند دانشجو آغاز می شود، یک سال تلاش طاقت فرسا و کار و تحقیق بی وقفه توانست آرام ترین زمان اروند را به سپاه اسلام بنمایاند.
رادیو امریکا درباره این عملیات گفت: تحلیل گران نظامی غرب معتقدند که ایران برای عبور از اروند رود، نیاز به تجهیزات کافی داشته است و آن ها متعجب از این موضوعند که چگونه با تجهیزات اندک، توانسته اند از این آب راه عبور کرده و به موانع عراقی ها دست یابند.
و حضرت امام فرمودند: فاو را هم خدا آزاد کرد.

نهی شکایت مسلمان پیش کفار

از صلیب سرخ آمدند گفتند:
در اردوگاه شما را شکنجه‌تان می‌کنند یا نه؟
همه به آقا سید نگاه کردند
آقا سید جواب نمی‌دهد
مأمور صلیب سرخ گفت:
آقا شما را شکنجه می‌کنند یا نه؟ ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید
آقا سید جواب نمی‌دهد 
پس شما را شکنجه نمی‌کنند؟ 
آقا سید جواب نداد
نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست.
فرمانده پادگان آقای ابوترابی را برد در اتاق، گفت:
تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟
آقای ابوترابی برگشت فرمود:

ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند
دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی‌برند

فرمانده کلاهش را زد زمین گفت:
من نوکر تو هستم... .. .

مقبول واقع شدن فقط همان یک روز

آزاده مجروح پس از سالها تحمل رنج اسارت، اينك كه به وطن برگشته، فشار هزينه هاي سرسام آور زندگي او را سخت آزار مي دهد.

مدتي قبل كه اين فشارها به اوج خود رسيد، به سراغ نويسنده اي مي رود و از او مي خواهد برايش نامه اي بنويسد.

او به صاحب قلم مي گويد: «برادرم زحمت بكش و برايم نامه اي به يكي از مسئولين مملكتي بنويس. بنويس كه شعباني مي خواهد با شما معامله اي بكند! برايش بگو،روزي از روزها كه بعضي ها از بكار بردن انواع و اقسام آزار و اذيتها بر من نااميد شدند و نتوانستند توهيني از من خطاب به امام و سران مملكتم بشنوند، به من گفتند اگر فقط در يك كلمه مسئولين مملكتي را مسخره كني، آزادت مي كنيم!
و من نگفتم، چرا كه گفتن همان يك كلمه، عظمت آن ابرمرد را در اردوگاه غربت مي شكست و اين شكست باعث سرشكستگي دوستانم مي شد و من نمي خواستم حتي براي يك لحظه آنان را در مقابل دشمنان خوار و ذليل ببينم. اما مسئول محترم، به همين جرم نگفتن، يك روز از صبح تا غروب شلاق خوردم، در حالي كه دست و پايم از پشت به ميله پرچم بسته شده بود. جرم من حب وطن بود. آزاده ادامه مي دهد: بنويس من اجر و ثواب فقط آن يك روز را با ... تومان وام معاوضه مي كنم؛ اگر مشتري هستي، من حاضر به معامله ام!
بعد از رفتن ايثارگر، نويسنده نمي تواند آن گونه كه او مي خواهد، حتي يك سطر بنويسد.

فردا صبح زود، نويسنده با كوبيدن محكم درب خانه اش، خود را به سرعت به كنار در مي رساند. در آنجا با حالت مضطرب آزاده روبه رو مي شود، كه قبل از سلام مي پرسد: ننوشتي كه؟! نويسنده مي گويد نه، ولي بنشين همين الان مي نويسم. ايثارگر مي گويد: من معامله نمي كنم، من پشيمانم! به خدا ديشب تا صبح پلك به هم نزده ام. مي ترسم در بين اين همه مجاهدتها، اسارتها و مجروحيتها، همان يك روز مقبول افتاده باشد! نه، من نمي خواهم، نمي خواهم آن را ارزان بفروشم! من پشيمانم، پشيمان!


ــــــــــــــــــــــ

آزاده جانباز – منوچهر شعباني – همراه و همرزم حجت الاسلام ابوترابي بود كه در سال 1382 در اثر جراحات ناشي از مجروحيت شيميايي به شهادت رسيد.

http://www.askdin.com/thread19182.html

جیره بندی آب

آب آسایشگاه را قطع کردند.
آب را جیره بندی کردیم.
کل آبمان توی یک سطل بود. به هر نفر پنج تا قاشق می رسید. سهم آن روز را خوردیم و خوابیدیم.
بیدار بودم. خودم را زده بودم به خواب. یکی بلند شد برود آب بخورد.
به خودم گفتم:" بی خیال! شتر دیدی ندیدی.شاید طفلکی خیلی تشنه اش شده".
تا دم سطل هم رفت.
نخورد.
برگشت توی جاش خوابید.

پاکباخته

اتوبوس اسیران جنگی ایستاد..
مردم پرچم ها را کنار اتوبوس تکان می دادند.
مردی با پیشانی بند سبز یا حسین آرام پیاده شد.
جوانی با لباس سیاهاو را در آغوش گرفت و گفت:
بابا به خونه خوش اومدی.حالا دیگه فقط تو رو دارم...

قطع نخاع

قطع نخاعی از سال 65 تاکنون فقط 2 چیزرا می بیند:
سقف اتاقش، صورت همسرش..


سهمیه

دهمین پست...

پدرم نوشته بود : وصیت می کنم اگر به شهادت رسیدم زیر پوشش بنیاد شهید نرید و کلّ بر نظام و باری بر دوش آن نباشید. این انقلاب کار زیاد دارد

سال هفتاد و پنچ بود. تقریبا چهارسال بعد شهادت بابا. زنگ خانه مان را زدند. اف اف را برداشتم.

گفت : منزل جانباز روحانی؟ من متعجب شده بودم. مامانم از نگاهم خواند.

گفت کیه؟
گفتم : می گه منزل جانباز روحانی؟
مادرم اف اف را گرفت و گفت : بله؟
منزل جانباز روحانی؟
بله، شما؟
از بنیاد جانبازان برای دیدن جانباز آمدیم!!
مادرم گفت چند لحظه صبر کنید. رفت چادر سر کرد و اگر اشتباه نکنم یک کارد از توی آشپزخانه برداشت. به من هم گفت بیا.
رفتیم جلوی در. لای در را مادر باز کرد.

گفت بله؟
گفتند از بنیاد جانبازان آمدیم برای دیدن جانباز!!
مامان گفت: می شه کارت تون را ببینم؟
دو نفر هر دو کارت شناسایی شان را در آوردند. مامان یک نگاهی به من کرد و رو کرد بهشون و گفت :
متاسفم که توی این چهار سال حتی وقت نکردید روی پرونده اش بزنید باطل شد..
آمدیم داخل.

تفریجات سالم ما

نهمین پست...

یکی از کارهایی که انجام می دادیم این اواخر، این بود که تاول هایی که بر اثر عوارض شیمیایی به وجود آمده بود را با سرنگ خالی می کردیم.
گاهی نوک سوزن را می زدیم و بیرون می کشیدیم.

 آب توی تاول بر اثر فشار پوست یک منحنی درست می کرد و می پاشید روی تشک بابا. یک چیزی مثل رنگین کمان.

عذاب وجدان

هشتمین پست..

یکبار بدجوری کتک خورده بودیم. همین طوری گریه می کردم.

بعد نمی دونم چی شد زیر لب گفتم :
اصن الهی بمیری
بعد چند وقت بابا رفت. من موندم و یک عذاب وجدان چند ساله.
خیلی طول کشید تا فهمیدم که به دعای گربه سیاه بارون نمیاد.

تزریقات چی

هقتمین پست..

آمپول های بابام را بیشتر داداشم می زد. یک سال از من بزرگتر بود.

گاهی که آمپول روغنی تزریق می کردیم زور مون نمی رسید که یک نفره فشار بدیم سرنگ را.دو نفره محکم سرنگ را فشار می دادیم.

یکبار نشد.مایع روغنی را باید خیلی با صبر تزریق کرد. عجله کردیم و محکم فشار دادیم سرنگ آمد تو دست ما،سوزن موند تو تن بابا.

از ترس کپ کرده بودیم.
بابا می خندید.

روزی سه مشت قرص؛ غذای جانبازان!!

ششمین پست..

چند روز پیش که +محمد علي رجايي نوشته بود باباش روزی 42 تا قرص می خوره، یک آن فلش بک کردم.

آن موقع ها من به بابام قرص نمی دادم که بشمرم شان.

ولی یادم آمد روزی سه مشت می خورد.
روزی سه مشت قرص.

بابا همیشه بابا موند!

پنجمین پست..

قبلا یک جایی نوشته ام که یادم نیست بابا روی چه موجی نمی گرفت ولی موج مامان را همیشه می گرفت.
موجی که می شد تنها کس و چیزی که می شناخت مامان بود. گاهی به قصد کشت کتک می خوردیم.

ولی مامان هیچ وقت نرخ بابا را نشکوند. هیچ وقت نگفت نزن، چرا می زنی، چرا ...

همیشه مامان می گفت : ببخشیدشون، اشتباه کردند، غلط کردند و اینطوری بود که بابا همیشه بابا موند.

ولخرجی

چهارمین پست..

مادرم همیشه می گه که ولخرجی را از بابات به ارث بردی.

سال هفتاد بود. که یکی از دوستان پدرم رفته بود آلمان. بهش پانزده هزار تومن داده بود که برای ما ماشین کنترلی بیاره. دو تا بی ام و کنترلی بود.
آن موقع ها افق ماشین کنترلی یک ماشین های کوچکی بود که بهشان سیم وصل بود و باید دنبال ماشین می دویدیم.
دو روز بیشتر دوام نیاوردند. روز اول سجاد برای خودش را باز کرد تا ببنید تو دل این ماشین چی هست که از دور هم راه می ره و روز دوم هم ماشین من را باز کرد تا بتونه از روی آن دل و روده بیرون ریخته ماشین اش را درست بکنه.
مامان را کارد می زدی خونش در نمی آمد.
بابا گفت : عیبی نداره. می گم دوباره بیاره.
مامان : اسمایلی خشم و لازم نکرده.

سوپ بیمارستان

سومین پست..

تا سال شصت و هشت بابا برام یک مزه خاصی داشت. ذوق خوردن یک سوپ شل و ول در بیمارستان از سفره ای ویژه که همه چیز در یک بشقاب جمع شده بود. سوپ، ماست، برنج.

گاهی هم یک مشت نخودچی دسر بعد غذا بود.

می دونستم هر وقت قرار هست بابا را ببینیم سوپ هم هست.
بیشتر چیزی ازش یادم نمی آید.

دلنوشته های یه فرزند شهید

من قرصای بابامو میدادم.. من لیوان آب رو وقتی حالش بد بود ذره ذره میریختم تو دهنش. من قدم به قدم کنار بابام راه میرفتم وقتی حالش خوب بود. من ویلچیر بابام رو میبردم اینور اونور.

بابام منو سینما نبرد ولی من بردمش آژانس شیشه ایی رو دید. نیم ساعت بعد از فیلم مونده بود تو سالن گریه میکرد. مسئول سالن اول شکی شد ولی بعدش سانسا رو جا ببه جا کرد حتی. من بابام رو می بردم اینور و اونور ..من دکمه های لباس بابام رو میبستم .. من میبردمش تا توی دستشویی . من ریشاش رو میزدم .. تشنج میکرد من دست میذاشتم رو پیشونیش که نخوره تو دیوار. زمین که میخورد من جمعش می کردم. خانم خدابنده من و مامانم و داداشم ؛

بابام رو یه روز هم به کسی نسپردیم. یه روز نذاشتیمش جایی بمونه .. نذاشتیمش آسایشگاه. خانم خدابنده صدا می اومد تو خونه ی ما سه تایی پرت میشدیم سمت اتاق بابام. بابام عاشق حرف زدن بود. نمی تونست که بره بیرون هی؛ هرکی می اومد میگرفتش به حرف. دیگه هیشکی نمی اومد .. بابام میخواست هی حرف بزنه هی حرف بشنوه .. من میرفتم سه جهار ساعت میشستم هی حرف میساختم از بیرون میگفتم از در وو دیوار میگفتم آسمون ریسمون میکردم .. من بابام رو دست هیشکی ندادم ...

بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام .از بس قرص خورده بود سنگین شده بود وزنش. می چسبوندمش به سینه ام که نگهش دارم هی می گفت محمدغلی زانوت! محمدعلی زانوت !
حالا من رفتم بابام رو گذاشتم تو خاک ..دستم دیگه خالیه .. دیگه دست بابام رو نمیگیرم راه ببرم . اون داره پرواز میکنه و من بدبخت رو زمین باید برم .. دیگه منتظرش نمیشم واسه یه دونه پله ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترکش پست:

متن فوق قسمتی از دلنوشته های آقای محمد علی رجایی فرزند جانباز شهید حسن رجایی هست.در ادامه مطلب نوشته های بیشتری خواهید دید..شاید ذره ای از درد و رنج خانواده های شهدا و جانبازان رو درک کنیم..

ادامه نوشته

من، بابا،فرهنگ عمید

دومین پست..

فکر کنم اولین بار بود که فرهنگ عمید را کشف کرده بودم. یک کتاب یک جلدی قطور در کتابخانه خانه که معنی همه لغت های آن روزهای من را داشت. گاهی حتی فحش ها را هم چک می کردم. 
اما باید یک سوال را معنا می کردم.
عباس یعنی چه؟
گشتم ، نوشته بود : عبوس، بسیار عصبانی شونده. 
بعد دائم فکر می کردم که یعنی بابا از بچگی همیشه اینقدر عصبانی بود که اسم اش را گذاشتند عباس؟

بعدن نوشت : بابا موجی بود.

سایه سنگین نبودنت

بسم الله..

مدت زیادی نیست..چند روزه تو یه فضایی وارد شدم که خوشبختانه یا متاسفانه به یمن ورود ما!! خبر به شهادت رسیدن یه جانباز و پدر یه بچه حزب اللهی فعال سایبری رو فهمیدم.

به دنبال اون دوستانی که می خواستن با نظراتشون همدردی خودشون رو به دوستشون فرزند شهید ابراز کنن.خیلیا با نوشته های فرزند شهید بغض و گریه کردن...

در این بین آشنا شدیم با یکی دیگر از فرزندان شهدا..آقای مرتضی روحانی

به خواست خدا و رضایت از ایشون می خواستیم خاطراتشون رو در اینجا هم قرار بدیم تا کمی از دینی که شهدا بر گردنمان دارند رو ادا کرده باشیم..

نسال الله منازل الشهدا

یا شهید

اولین پست..

بعد از بیست و یکسال از رفتن تو و در آستانه زمانی که نزدیک است فرزند خودم یعنی نوه شما به دنیا بیاید، یک نفر آمده و می گوید:
تو که پدر نداشتی می دانی پدری کردن چگونه است؟ خوب است کمی در این مورد مطالعه کنی.

بعد نوشت پست..

پدرم قبل از انقلاب پزشکی می خونده و سر جریانات انقلاب به یکی از روستاهای شهرستان خودشون یعنی راور کرمان فرار می کنه و بعد از انقلاب هم دیگه نمی ره دنبال پزشکی ، کاردانی نقشه کشی می گیره و مشغول کار می شه از همین بابت هم بوده که مدتی در بخش مهندسی لشکر بیست و هفت و ساختن پل های متحرک برای اروند و... فعال بوده.
به لطف خدا و رحمت واسعه اش ما هم از آن خانواده هایی نبودیم که با نبود پدر وضع مالی مان به هم بریزد و محتاج مال دنیا بشویم. تقریبا در هیچ دوره ای از زندگی ام مستاجری را تجربه نکردم. و به لطف خدا و عزت هدیه داده اش خانواده ما محل رفع و رجوع مشکلات خیلی ها هم بوده.
اجمالا برای روشن تر شدن وضعیت یک مثال می زنم : 
از قدم مبارک بنده یک هفته بعد از به دنیا آمدن من در سال شصت و دو مادرم وقتی داشتند برای چک آپ می رفتند دکتر با یک موتوری تصادف می کنند که تقریبا پای شان قطع می شه و مجددا پیوند می زنند. شش ماهی بیمارستان بودند و....
خلاصه مادر تعریف می کنند آن سال ما منزل مان را در خیابان پیروزی سیصد و سی هزار تومان خریده بودیم و پدر برای مداوای مادر از آن تصادف همان سال نزدیک نهصد و پنجاه هزار تومان خرج می کنند

آه کشید.. من شکستم..

***ـ نشست، زنش کنارش... نمی تونست حرف بزنه،زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد می چسبید ، نقطه به نقطه...آه کشید...من شکستم...

***ـ محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟
نشست ، خرد شد، گریه کرد .
گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد.گریه کرد..آه کشید..من شکستم...

***ـ نشست ، نگاه کرد ، فحش داد ،لعنت کرد ، ناله کرد، گریه کرد.گفت: به جای درمان ، برای اینکه صدامون در نیاد ، سهمیه تریاک دادن...رایگان...آه کشید...من شکستم...

***ـ  پیرمرد بود ، موهاش مثل برف سفید ، پرسید : آمار جدید نداری؟
گنگ بودم ، گریه کرد .گریه کردم.
گفت: می دونم برمی گرده ، آنقدر باحاج خانم زنده می مونیم تا برگرده .گریه کردم ،گریه کرد..آه کشید...من شکستم..

***ـ شیمیایی بود ، ده درصد! دروغم نمی گفت ، مدارک پزشکیش کامل بود.
دوتا دختر داشت ، هردو عقب افتاده...از اثرات شیمیایی..گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ موجی بود ، فریاد زد ، با سر،بینی یک نفر و شکست ،نشست ، گریه کرد..
دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود ، از دست بابای موجیش...گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ از اثرات جانبازی شهید شده بود ، حتی اسمشو شهید نذاشتن . زنش رفته بود.
دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر..پدربزرگ گریه کرد..آه کشید...من شکستم...

***ـ نشست ،آروم ، اسمش حسین بود .
دکمه هاش و باز کرد ، ترسیدم ، توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن ، از بالا تا پایین بخیه ، بخیه هایی که عفونت کرده بود ، موجی هم بود ، دوباره برده بودنش کمیسیون ،با بزرگواری !!! ده درصد داده بودن..
یه بار که موجی شده بود،دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل پیدا کرده بود ،مثل یه بچه گریه می کرد ، دعواش کردم ، بغض کرد...واقعا بچه بود...
قول داد دیگه کار بد نکنه..گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید . 70 درصد بود ..
از گردن به پایین قطع نخاع بود .
دکترای حقوق داشت.حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن..لبخند میزد . حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد.
یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد ، حتی تخت هم می لرزید.
منم می لرزیدم..رفتم عقب..سرمو پایین انداختم..از خودم شرمنده بودم
دعوام کرد..گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی..فدای سرت..آه کشید...من شکستم...

***ـ باباش مفقودالاثر بود .
گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن ؛
به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...آه کشید...من شکستم...


ــــــــــــــــــــــــــ

یادمان نرود پیام آفتاب :

نگذارید پیشکسوتان خون و شهادت در پیچ و خم روزرمره زندگی به فراموشی سپرده شوند. 

ولایت رهبری

تصویر شهید ثنایی مقدم زینت بخش اتاق آقا

حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس مطلب زیبایی را در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

....

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر...

ادامه نوشته

اردوگاه مفقودین

در عملیات رمضان اسیر شدیم.آنجا در مقابل چشمان بهت زده ما چند نفر از اسرا را به رگبار بستند.بعد هم با تانکهای تی 72 از روی آنها عبور کردند!
ما را به پشت جبهه آوردند.

برای خوشایند فرماندهانشان دست و پای چند نفر از بسیجیان مظلوم را بستند و داخل یک گودال انداختند!
ما با چشمان حیرت زده نگاه می کردیم.بعد روی آنها بنزین ریختند و زنده زنده آنها را سوزاندند!!
بعضی ها را هم به تانک یا نفربر می بستند و روی زمین می کشیدند تا شهید شوند.

آنها انتقام شکستهایشان را اینگونه می گرفتند!
به اردوگاه مفقودین منتقل شدیم.آنجا هر بلایی می خواستند به سر ما می آوردند.از جبهه تا اسارتگاه چند نفری از رفقای ما شهید شدند.
همان روزهای اول عده ای از رزمندگان مفقود، از شدت  جراحات به شهادت رسیدند.عراقی ها بالای سر آنها از خوشحالی هلهله می کردند.
آن روز را فراموش نمی کنم.وقتی برای نماز بیدار شدم دیدم آن بسیجی که پایش از شدت جراحات عفونت کرده و کسی به دادش نمی رسید آرام و مظلوم به شهادت رسیده بود.
چه اتفاقی افتاده بود.آن بدنی که تا ساعاتی پیش به خاطر عفونت بدبو و متعفن شده بود و همه از او فاصله می گرفتند حالا پس از شهادت خوش بو و معطر شده! چندین سرباز عراقی جمع شده بودند و با تعجب نگاه می کردند.
پیکر او را بردند.او هم غریبانه و گمنام به خاک سپرده شد.
حالا نوبت رضا رضایی شده بود.او در منطقه عملیاتی تیر خورده بود اما حالش بهتر از بقیه بود.
دائم به مجروحان می رسید. او را به اتاق بازجویی بردند.شکنجه اش کردند و...
اما چیزی نگفت.آنقدر با کابل بر بدن او زدند که جای جای پوست بدنش شکافته شد! بعد روی زخمهایش نمک ریختند. باز رضا چیزی نگفت.
این بار او را روی خرده شیشه ها غلطاندند!به او برق متصل کردند و...
دیگر از جسم رضا چه می ماند.آری رضا اینگونه شهید شد.بعد هم غریبانه در بیابانهای اطراف اردوگاه دفن شد.
بعد از آن با محمد حسین آشنا شدم.با هم درددل می کردیم.از زندگی خودش می گفت: اینکه روز تولد امام حسین(ع) به دنیا آمده بود.سال 57ساواک او را دستگیر کرد ولی بلافاصله آزاد شده بود.
همان روز مجسمه شاه را در میدان اصلی نهاوند پایین کشیده بود.دوباره دستگیرش کردند.اما از زندان فرار کرده بود.
جنگ که شروع شد به جبهه غرب آمد.مدتی بعد به جنوب رفت و دو سال آنجا بود.
بعد برگشت و به حوزه علمیه قم رفت و مشغول تحصیل علوم حوزوی شد. تابستان 64 دوباره به جبهه آمد.
در روز عاشورا در جزیره مجنون به اسارت دشمن درآمد.
محمد حسین ترابی دو سال اسیر بود و مفقود.بعد هم به خاطر شدت شکنجه به شهادت رسید.او را کجا و چگونه دفن کردند نمی دانم.
اما در وصیت نامه اش نوشته بود:... به مادرم بگویید در مرگ من اشک نریزد.حتی اگر جسد من به دست شما نرسید ناراحت نباشید... .
آری عجب حکایتی داشت اردوگاه مفقودین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راوی:خاطرات آزادگان

شهیده راه ولایت

گفتند : او ابتر است.پسر ندارد.نهضتش بعد از او نابود خواهد شد.اما خدا جوابشان را داد.به او کوثر عطا کرد.
چشمه جوشانی نازل نمود که تا ابدیت جهان اسلام را طراوت بخشیده و زنده نگه دارد.
دیگران گفتند: ای رسول خدا تو ما را از بدبختی و فلاکت نجات دادی.تو ما را از چاه جاهلیت خارج ساختی.ما را به سر منزل مقصود رساندی.اجر  مزد رسالت تو چیست؟ برای خشنودی شما چه کنیم؟!


فرمود: من اجر و مزدی از شما نمی خواهم.فقط اهل بیت من...!


دوستی و پیروی از آنها شما را نجات خواهد داد.قرآن و اهل بیت را از خود به یادگار می گذارم.ایستاده بود مقابل درب خانه دخترش.او که سیده نساء عالمیان است. دستها را بر سینه نهاد و فرمود: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
بارها این عمل را تکرار کرد.آنقدر گفت تا اهل بیت را بشناسند.تا راه را اشتباه نروند.
فرمود: فاطمه(س) پاره تن من است.هر کس او را بیازارد من را آزرده و...
امتش این کلمات را می شنیدند.برای هم بازگو می کردند.امتی که در عمل به مستحبات از هم پیش می گرفتند. اما...


پس چه شد که...

نیمه های شب به همراه ولی زمان خود امیرمومنان (ع) راه افتادند.بر در خانه مهاجر و انصار رفتند.با آنها اتمام حجت کردند؛ مگر نبودید در غدیر خم. مگر بیعت نکردید. مگر...
چه جوابی داشتند؟! مگر دنیاطلبی و عدالت خواهی در یک دل جمع می شود.به راستی اگر رسول خدا (ص) اینقدر سفارش کوثر خود را نکرده بود چه می کردند؟!
یا اگر می خواستند زهرای اطهر(س) را اذیت و آزار نمایند مگر بیش از این می توانستند؟
در دوران رنج و غم فراق پیامبر، باز هم مادرسادات را آزردند.به علی (ع) می گفتند: به همسرت بگو یا روز گریه کند شب آرام باشد.یا شب گریه کند و...
ای بی وفا مردم.مگر چقدر از دوران رسول خدا(ص) گذشته بود.

مگر پاره تن پیامبر(ص) با شما چه کرده بود!؟مگر...
و اکنون سالهاست که از آن دوران گذشته. اما هر کس پا به مدینه می گذارد سوالی با خود دارد:مزار ام ابیها، کوثر قرآن،تنها دختر رسول خدا(ص) کجاست.
سالهاست که غاصبین ولایت امیرالمومنین(ع) با این سوال مواجه هستند: چرا مزار فاطمه(س) مخفی است.
مگر مزار بیشتر صحابه و حتی تابعین مشخص نیست.پس چرا تنها دختر پیامبر خواسته بود قبرش مخفی بماند.
و اکنون بیش از قبل این سوال ذهن هر پرسشگر را به خود می خواند که براستی جرم فاطمه چه بود؟
چرا او را آزردند.

چرا خواسته بود گمنام بماند.چرا؟!
براستی گمنامی عصمت کبرای الهی پرچمی است که تا ابد برافراشته خواهد ماند.تا زمانی که فرزند عزیزش از پرده غیبت خارج شده و انتقام مظلومیت او را بستاند. انشالله

آغاز هر کار با یاد خدا

در زید، برای شناسایی رفته بودیم.

عراقیها جلوی ما را آب انداخته بودند. ما شبها کارمان را انجام می دادیم.در میان آب و گل، خنثی کردن مین کار سختی بود.چند شب کار کردیم، تا معبر باز شد.
یک روز صبح، برادر خرازی آدم و درباره ی معبر سوالاتی کرد. بدون بسم الله شروع به صحبت کردم.
ایشان با خوشوریی گفتند:" انسان هر کاری می خواهد بکند، باید با نام خدا شروع کند."
من خجالت کشیدم و درس خوبی گرفتم!

ــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسین خرازی/ معبر، ص86

نمی گذاشت غیبت کنیم

به شدت از غیبت بدش می آمد.

هر وقت اسم یکی از بچه ها را می آوردیم، مثلا می گفتیم:" حسین" می گفت:" حسین اینجا هست یا نه؟"
نمی گذاشت کوچکترین حرفی در مورد کسی که پیش ما نیست بزنیم.

چنان ما را عادت داده بود که حاضر نبودیم یک کلام غیبت کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید محمد ابراهیمی/ عشق در ساعت9:10،ص121

چرا با عز و جز و ناراحتي شهید بشوم؟

براي كاري رفته بودم نجف‌آباد. سري هم زديم به گلزار شهدا.

پرسيدم:«چند تا شهيد دارد اين شهر؟»

گفتند:« بين 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شايد 3 هزار نفر.»

 گفتم:«چند تايشان محصل بودند.»

گفتند:«هفتصد نفر». يعني از اين 3000 نفر هفتصد نفر زير 18 سال داشتند.

***

داشتيم از فاو برمي‌گشتيم سمت خودمان كه قايق خراب شد. قايق دوم ايستاد كه ما را يدک کند. يك دفعه هواپيماهاي عراقي آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و يا مهدي و يا حسين گفتن. چند نفر هم پريدند توي آب. يك نفر ولي مي‌خنديد.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خنديدن است. گفت خوب اگر قرار است شهيد بشويم چرا با عز و جز و ناراحتي.

16 سالش بيشتر نبود.

***

با برادر كوچكم محسن هر دو رفتيم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلي قرارگاه بود.
يك بار يك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنيد.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پياده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را مي‌شناسم، تو چطور مرا نمي‌شناسي؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟»

بردمش پيش فرمانده. چيزي در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برايش باز كرد.
بعداً فهميدم جنازه‌ي محسن توي آمبولانس بوده و نمي‌خواستند من بفهمم.

شهدا هم قسم شده اند تا شما نیامده اید، نزد حوریان بهشت نروند

چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟

دست نوشته جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار

درد دل با شهدا از زبان سید مجتبی

دانلود فایل صوتی این دلنوشته شهید

 

خوشا آنان که جانان می شناسد

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

ای شهیدان!

از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،

امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.

اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟

مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.

پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!

اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.

اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.

اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا! اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا! اگر به چادر شما میدانید چرا! اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!

شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم! اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است! اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!

آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!

اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که ...

ادامه نوشته

ببرید برای رزمنده ها

عروس و داماد هنوز یک ماه از ازدواجشان نگذشته بود که آمده بودند جبهه.داماد سنگری شده بود و عروس در پشتیبانی و امداد فعالیت می کرد.


محل اسکانشان هتل هلال بود.ساختمانی در جاده ی آبادان -خرمشهر که مدام در تیررس خمپاره و توپ قرار داشت.

شنیدیم فقط یک پتو دارند که وسط اتاق پهن می کنند و می نشینند اما برای خواب چیزی ندارند.یک پتو برداشتیم و رفتیم در اتاقشان.آمدند دم در ولی پتو را قبول نکردند.

گفتند:"ببرید برای رزمنده ها".اصرار کردیم، گفتند:"نه،ما به آنچه داریم قانع هستیم".

ـــــــــــــــــــــــــــــ

راوی:خانم زهرا محمودی /ستاره های بی نشان/ج3/ص24و25

 

امام علی(علیه السلام):
وقتی خداوند خوبی بنده ای را بخواهد به او قناعت عطا می کند.

شهید عزت الله کیخا

بسم الرب الشهداء و الصدیقین

دیروز توفیق داشتیم بریم زیارت پدر شهید عزت الله کیخا..و پدر شهید از تمام اتفاقات پیدا شدن مکان دفن پسرشون که به عنوان شهید گمنام در شهری دیگر به خاک سپرده شده بود را تعریف کردند..

توفیق داشتیم حدود سه سال قبل زیارت مزار این شهید رفته بودیم گردکوه یزد..این متن رو همون زمان توی وبلاگ قرار داده بودیم..

اما خالی از لطف نخواهد بود اگر دوباره مرور کنیم..

در سال 66 قبل از شروع عملیات به اتفاق عمو و پسر عمویشان عازم مناطق جنگی می شوند که در اثنای عملیات پسر عمویشان (شهید عزت الله کیخا) در منطقه  ماهوت  مفقود الاثر  می شوند  . قبل از این حادثه نیز برادرشهید عزت الله ( شهید اکبرکیخا) در عملیات بیت المقدس به شهادت می رسند که خبراین  شهادت توسط همرزم ایشان {شهید سید حسین حسینی} به پدر شهید داده می شود  .

این بار نیز خبر شهادت شهید عزت الله کیخا توسط همرزم شهیدشان  {شهید سید حسین حسینی}  به گونه ای دیگر و در عالم خواب پس از بیست ویک سال به پدر شهید داده می شود  و در عالم رویا به ایشان گفته میشود فرزندشان شهید عزت الله کیخا بیست ویک سال پیش در ماهوت  به شهادت رسیده و در مزار شهدای گمنام مهریز یزد به خاک سپرده شده اند . پدر شهید با توجه به اینکه خواب ورویا سندیت وحجیت ندارد به آن توجهی نمی کنند  که پس از گذشت چند ماه از رویای اول مجدداً {شهید سید حسین حسینی} به خواب پدر شهید می آیند و در عالم خواب ایشان را به مزار شهدای مهریز یزد برده و مدفن فرزندشان را با تمام جزئیات  و مشخصات  موجود به ایشان نشان می دهند . ودر همان حال  برای شهیدان  زیارتنامه و فاتحه می خوانند .

 پس از این واقعه پدر و مادر شهید باتفاق همسر ودو فرزند شهید که  مدت بیست ویک سال در انتظار  ایشان بودند به همراه تعدادی از اقوام ایشان به قصد یافتن مزار این شهد بزرگوار راهی استان یزد وشهر مهریز می شوند و سه مزار شهدای گمنام  موجود درشهر مهریز را مورد بررسی قرار می دهند  که نهایتاً مزار پاک شهید عزت الله کیخا را با تمامی مشخصات وجزئیات گفته شده در روستای گردکوه مهریز می یابند ، در این هنگام خواهر شهید با دیدن تصویر دو گل لاله روی مزار شهید به یاد رویای خود می افتد که  در خواب دیده بود برادرش را تشییع جنازه و دفن می کنند در حالیکه دو گل لاله روی مزار ایشان روئیده اند .   ..

ادامه نوشته

هر چه مشیت خدا باشد

چهاردهم تیرماه،صبح زود،آماده ی حرکت شدند.داخل ماشین،آقا تقی بود،حاج احمد و کاردار سفارت،"کاظم اخوان" عکاس و خبرنگار شیردل،که در عملیات بیت المقدس موفق شده بود عکسهای جالبی بگیرد،همراه گروه بود.
خیال داشت وقتی وارد بیروت می شوند،از مناطق جنگ زده و جنایتهای اسرائیلیها عکس و خبر تهیه کند.
دیگر چیزی به لحظه ی حرکت نمانده بود حاج همت با یکی از رزمندگان به شدت بحث می کرد:

"هیچ طوری زیر بار نمی رود،قبول نمی کند."
-بیروت شده لانه گرگها. شما را به خدا نگذارید حاج احمد برود.
حاج همت کلافه و عصبانی از اتاق بیرون زد:

-"آخر مگر حاجی را نمی شناسید!وقتی تصمیم گرفت کاری را بکند،دیگر دست بردار نیست."
-حالا بیا دو نفری برویم،باز هم خواهش کنیم،شاید منصرف بشود.هر دو خودشان را جلوی ماشین رساندند و گفتند:"حاجی ما مخلص شماییم.بگذارید ما به جای شما برویم."


نگاه حاج همت هم،همین را می گفت.
حاج احمد نگاه مصمم و پرمعنایی به آنان انداخت:"برادران!دلتان با خدا باشد به او توکل کنید. هر چه مشیت خدا باشد،همان طور می شود.خدانگهدارتان!"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان/ مروارید گمشده/ص140

نظافت تلویزیون

۸ سال در زندان بعثی ها اسیر بوده . خیلی شجاع و باغیرته . تعریف می کنه ؛  روزی که نظافت آسایشگاه نوبتش  بود ، تلویزیون را از پایه اش پایین می آره و با شلنگ حسابی شستشو می ده ، با دستمال تمیزمی کنه و سر جایش می ذاره .

بعثی ها با پخش برنامه های مبتذل و ضد ایرانی ، اعصاب همه را خُرد کرده و جنگ روانی به راه انداخته بودند و نادر منتظر چنین روزی بود تا ضرب شَستی به بعثی ها نشان بدهد .

موقع نمایش فیلم بود ، سرباز آسایشگاه آمد بی خبر از همه جا ، دوشاخه را به پریز برق  زد و تکمه ی تلویزیون را فشار داد . تلویزیون با صدای وحشتناکی منفجر شد و دود سفیدی توی آسایشگاه پیچید .  

-         سربازعراقی : چه کسی داخل تلویزیون آب ریخته ؟

-         نادر : خیلی کثیف بود ، من آن را شُستم  .

-         سرباز : چرا ؟ مگر نمی دانی تلویزیون را نباید شُست ؟

-         نادر  : نه ! ما  در روستایمان از اینا نداریم . ما در خانه ی مان همه چیز را با آب می شوییم .

سرباز باور می کنه  و می ره . بعد از چند روز که  افسر زندان از ماجرا با خبر می شه ، سرباز ساده لوح را تنبیه می کنه  و دستور می ده ،  نادر را در گونی می اندازند و با چوب و کابل تا می خوره می زنند .

حسین جانم

چند روزی می شد که در اطراف کانی مانگا در غرب کشور کار می کردیم.
شهدای عملیات والفجر چهار را پیدا می کردیم.


اواسط سال71 بود.

 از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهرا تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.


خواستیم که بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، در کمال حیرت دیدیم در انگشت وسط دست راست او انگشتری است، از آن جالبتر اینکه تمام بدن کاملا اسکلت شده بود ولی انگشتی که انگشتر در آن بود کاملا سالم و گوشتی مانده بود.


همه بچه ها به دورش جمع شدند.
خاک های روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک های همه مان درآمد.


روی آن نوشته شده بود:" حسین جانم"

 

به یاد شهدای مفقودالاثر

دردنامه ای از یه دوست

نمایی از بقیع در شهر ما..

 

بسم الرب الشهدا

می خوام از یه موضوع دردناک بگم..

از یه موضوعی که می دونم دل بعضی ها رو میشکنه و عده ای رو هم اذیت میکنه ولی چه کنم که باید گفت هر چند تلخ باشد؛

 

معمولا تو سخنرانی های سیاسی مخصوصاً سخنرانی ها وصحبت ها ی مسئولین میشنوید که میگن :

ما مدیون خون شهداییم..

ما مدیون خانواده های شهداییم..

و از این جور حرفا که ان شاءالله شعار نباشه!!!!!

 

ولی یه نکته خیلی وقتا جای یه سوال رو باقی میذاره و اونم اینه که آقایان مسئول «آیا این حرفا رو باور دارید؟آیا به این حرفا اعتقاد دارید یا برای دستور نطق سخنرانی بهش نیاز دارید؟ آیا واقعاً تو عملتون هم این چیزا قابل رویته ؟ آیا شما هم مثل رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای روحی فداه اینقدر شهدا براتون مهمند و اصل ، که هر سفری  که تشریف می برن سر زدن و ادای احترام به مقام شهدا و خانواده های شهدا جزء برنامه های اصلیشونه ؛ان شاءالله که شما هم همینطور باشید!!!!!

 

راستی از وضعیت خانواده های شهدا چه خبر ؟

از بچه های شهدا چه خبر؟

 

ببخشید پرسیدم ، حواسم نبود ،شما که بنیاد شهید نیستید که این سوال ها رو از شما بپرسم؟واقعا ببخشید ؛

تو شهرستان جغتای حدود 5 سال پیش 5 تا شهید گمنام آوُردن  تا برکت شهر باشه ومایه ی رفت و آمد ملائکه به اونجا ،اما با اینکه 5 سال از دفن پیکر پاکشون میگذره هنوز سنگ قبر ندارن، هنوز بجزیه اسکلت فلزی گنبد که اون اوّلا ساختن و یه آجرچینیه ساده که اونم کار بچه های یکی از هیات ها هست که خودجوش عمل کردن، چیز دیگه ای نیست ،البته ببخشید 5 تا آجر بودبه جای سنگ قبر که جدیداَ تبدیل شده به 5 تا پلاک که یکیشم افتاده.

 

ادامه نوشته

كاش من هم شيميايي مي شدم

 

بهروز ساقي جانباز ۷۰ درصد نخاعي به مناسبت اعياد شعبانيه و بزرگداشت مقام جانبازان اين سروده را به همه كساني كه هنوز با درد و رنج شيرين جانبازي مي سازند و خم به ابرو نمي آورند، سروده است:



كاش من هم شيميايي مي شدم
در هواي تو هوايي مي شدم



كاش «موجي» مي شدم بي ادعا
غرق اوهام خدايي مي شدم



ديدگانم را به «تركش» مي زدم
لايق اين روشنايي مي شدم



مي فتادم روي مين بي دست و پا
عاشق بي دست و پايي مي شدم



مي نهادم سر به پايت تا ابد
مرده بودم موميايي مي شدم



بين مرگ و زندگي پل مي زدم
باعث اين آشنايي مي شدم



چون شهيدان در پگاهي دلنشين
من فدايي من فدايي مي شدم



دل به درياي محبت مي زدم
قطره قطره كربلايي مي شدم



ياد آن روزي كه در وادي عشق
محو مردان خدايي مي شدم

کولی

یک بار دو نفر از بچّه‏ها سر کولی گرفتن از سرباز عراقی شرط‏بندی کردند.

یکی از آنها مدّعی بود که می‏تواند از او سواری بگیرد و دیگری می‏گفت که سر یک بسته سیگار شرط می‏بندم که نمی‏توانی!

همون موقع سرباز وارد آشپزخانه شد و آن برادر از او پرسید: تو قوی‏تری یا من؟ سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من! تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنی و تغذیه‏ی کم اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قوی‏ترم.

برادر بسیجی گفت: اگر راست می‏گویی که زورت زیادتر است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را می‏چرخانم تا ببینیم زور چه کسی بیشتر است؟

 

سرباز عراقی با نگاهی مردّد کمی درباره‏ی این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند.

نوبت به برادر بسیجی که رسید، او بظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمی‏تواند آن هیکل گنده را بچرخاند.

خبر این موضوع بسرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانی ما بود.

مطروحه‌ای از رهبر انقلاب برای «جانبازِ شهید»

مطروحه‌ای از رهبر انقلاب برای «جانبازِ شهید»

 

در دیدار شاعران آئینی با رهبر معظم انقلاب، كه روز چهارشنبه 25 خردادماه برگزار شد، معظم‌له در رهنمودهای‌شان شاعران را به موضوع دفاع مقدس و پاسداشت یاد شهیدان دعوت كردند و از مباحث مهم در این‌باره كه كمتر به آن پرداخته شده، به مقوله‌ی «جانبازان شهید» اشاره فرمودند:


«يكى از همين چيزهائى كه مربوط به جنگ است و از چيزهائى است كه ذهن من را مشغول ميكند، اين جانبازهائى هستند كه بعد از مدتى به شهادت ميرسند؛ اين خودش يك موضوع ويژه است؛ اين غير از شهيدى است كه در جبهه شهيد شده و درباره‌اش هم شعر گفته شده؛ اين انسانى است كه يك تجربه‌اى را گذرانده و رنجى را تحمل كرده، آخرش هم شهيد شده. بگرديد موضوعات اينجورى را پيدا كنيد.»



در پایان این دیدار، یكی از شاعران از حضرت آيت‌الله خامنه‌ای خواست كه در این موضوع، «مطروحه‌ای» را طرح فرمایند تا شاعران به استقبال آن، شعر بسرایند. [مطروحه چیست؟]


ایشان نیز ساعتی پس از پایان محفل، مطروحه‌ی زیر را بر صفحه‌ی كاغذ نگاشتند و از شاعران آئینی خواستند تا بر اساس آن، شعر بسرایند. متن مرقومه به شرح زیر است:

«بسمه تعالی
بفرمائید اگر دوستان مایل‌اند، این مطلع را بسازند
خطاب به جانبازِ شهید:

رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل
»


 

http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/13900330219e4786.jpg
 

علاقمندان و شعرای گرانقدر،‌ در صورت تمایل می‌توانند ابیات سروده‌ی خویش را در برای سایت آقا ارسال كنند،‌ تا در این پایگاه اطلاع‌رسانی منتشر شود.
آن دسته از كاربرانی كه این صفحه را از خبرخوان (RSS Reader) مشاهده میكنند، میتوانند اشعار خود را از طریق
این لینك ارسال كنند.

مشت بسته

هر چه قسمش داد راضی نشد.

وقتی برایش باقی نمانده بود.

تمام حرفهایش را ، تمام سرفه هایش را و تمام سالهای پدر بودن را در مشت بسته ای که برای دخترش باز شد خلاصه کرد:

دستمال خونی..

 

حسرت..

تمام کودکیش شده حسرت.حسرت نداشتن ، نخواندن ، نخريدن و نديدن.

 شايد بتواني تمام احساس كودك بودن را برايش زنده كني . حتي با يك لبخند .از آن لبخند هايي كه سالهاست آدم هاي اين شهر از هم دريغ مي كنند.

در اين ايام كه چشمانمان را زرق و برق دنيا پر كرده يادمان نروند پدران و مادراني كه اين روزها

 زير نگاه هاي منتظر فرزندانشان آب مي شوند .

 

کاش کسی شهید را دوباره برای ما معنا می کرد

بیست و هشت سال درد پله بودن برای دیگران و گمنامی دیگر توانی برایش نگذاشته بود.بیست و هشت سال روی تخت و رو به آسمان نگاه کردن و نیش و کنایه ها را شنیدن .

 

هم جانباز چهل و پنج درصد شیمیایی بود و هم جانباز هشتاد درصد برای اعضایش .وقتی پر کشید اجازه ندادند کنار همرزمانش آرام گیرد.گفتند به خاطر شیمایی بودن از دنیار رفته و چون درصد شیماییش زیر هفتاد بوده شهید محسوب نمی شود.

 

و کاش کسی شهید را دوباره برای ما معنا می کرد.

گمنام بود و گمنام پر کشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: کوچه های باران

تکیه کلامها در اسارت

هر چند وقت، تکیه کلام جدیدی می ‌افتاد سر زبان بچّه ‌ها و می ‌شد وسیله‌ ای برای خندیدن و خنداندن.

اگر کلّی برایشان حرف می‌زدی و خبر می‌دادی، طرف مقابلت سریع می‌گفت: خُب بعدش؟

 

 یک روز مسئول آسایشگاه سر صف اعلام کرد: ـ برادرا توجه کنین! خواهش می‌کنم نظافت رو رعایت کنید... همه با هم گفتند: خُب بعدش... ؟

ـ عراقی‌ها گفتن فردا هم باید صورت‌شون رو اصلاح کنن.

ـ خُب بعدش...؟

 

یکی از بچّه‌ ها بلند شد و با لهجه ‌ی اصفهانی گفت : جناب سرگرد، ما به‌ خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می ‌خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟ بیچاره مسئول آسایشگاه کم آورد و با جدیت گفت: برادرا، حالا ما یه چیزی گفتیم که توی اسارت شوخی لازمه، دیگر قرار نشد همه چیز رو مسخره کنید. می‌خواستم بگم امروز عراقی‌های مسئولین آسایشگاه‌ها رو احضار کردن مقر...

ـ خُب بعدش...؟

 

این را حتی مظلوم‌ترین‌ها هم گفتند؛ چون جایش بود. یک‌دفعه انفجار خنده پیچید توی آسایشگاه. همه می‌خندیدند، حتی خودِ مسئول آسایشگاه.

مدّتی گذشت و این تکیه کلام عوض شد و تکیه کلام جدیدتری باب شد.

 

این‌بار اگر از کسی سوال می‌کردی، مثلاً می‌پرسیدی: اخوی، فلانی رو ندیدی؟

 در می‌آمد که: نه به اون صورت...

مدّتی هم «نه به اون صورت» افتاد سر زبان‌ها.

از هر کس، هر چیزی که می‌پرسیدی، جواب می‌شنیدی که: «نه به اون صورت»

کم‌کم این یکی هم از مُد افتاد و یکی دیگر آمد روی کار.

 

حالا اگر جرأت داشتی، می‌گفتی من فلان کار را کردم یا فلانی را دیدم، یا فلان کتاب را خواندم. در دم جواب می‌شنیدی: ساعتِ چند؟

 توی همین ایام که «ساعتِ چند» مُد شده بود، یک‌روز صبح سرباز عراقی بعد از این‌که آمار گرفت، با عصبانیت رو کرد به اسرا که: مگه چند بار باید بهتون بگیم ایستادن پشت پنجره در شب ممنوعه، ها...؟ راستش رو بگید. دیشب کی بود که با پیراهن سفید پشت پنجره ایستاده بود؟

یک‌دفعه یک نفر از آخر صف بلند گفت: «ساعتِ چند؟»گفتن همان و شلیک خنده‌ی بچّه‌ها همان.

 البته با کابل به جان‌مان افتادن هم، همان.

او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود.

خبر را داخل مینی بوس از رادیو شنیدم.
"شوهرم " نبود.


اصلا هیچ وقت در زندگی برایم حالت شوهر نداشت.

همیشه حس می کردم رقیب من است و آخر هم زد و برد.


وقتی می رفتیم سردخانه باورم نمی شد، به همه می گفتم:" من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود.


همیشه با او شوخی می کردم، می گفتم:" اگر بروی، می آیم گوشت رو می برم!"
بعد کشوی سردخانه را می کشند و می بینی اصلا سری در کار نیست.


می بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده، همه چیز بوده..
طعمی که در زندگی با او چشیدم از جنس این دنیا نبود، مال بالا بود، مال بهشت.

خدا رحمت کند حاجی را!

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

سردار شهید ابراهیم همت
ولادت: 1334 شهرضا اصفهان
تحصیلات: تربیت معلم
شهادت: 24/12/1362جزیره مجنون
نحوه شهادت: انفجار گلوله توپ
سن شهادت:28 سال
مسئولیت: فرمانده لشگر محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)
یگان اعزامی: سپاه پاسداران
محل دفن: گلزار شهدا شهرضا

کهنه اما تمیز

لباس نو تنش نمی کرد.

 همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباسهایش پیدا می کرد؛ اما همیشه تمیز و اتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد.

یک پارچه سفید هم داشت که می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم: این واسه چیه؟
گفت:" نمی خوام یقه لباسم چرک بشه!"


یادگاران/ص40
سردار شهید مهندس مهدی باکری
فرمانده لشکر 31 عاشورا
مفقودالاثر

 

امام محمد باقر (علیه السلام) فرمودند:
شستن لباس، غم و اندوه را از بین می برد.


وسائل الشیعه،ج5، ص14

ـ نماز نمی خونه!

تو گردان شایعه شد.
ـ نماز نمی خونه!
 
گفتن:
«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم:
«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»
 
 
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم
با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم.
 
 
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...
 
لبخندی و گفت:
«یادم می دی نماز خوندن رو!»
 
ـ بلد نیسی!؟
 
ـ نه، تا حالا نخوندم!
 
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. 
 
 
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
 
 هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.
 
با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد....

جریان درست شدن حسینیه حاج همت در دوکوهه..

 

هنوز آفتاب نزده بود که به دوکوهه رسیدیم.

بعضی بچه ها تازه رسیده بودند و کنار راه آهن داشتند نماز می خواندند. حاجی تا این صحنه را دید، رنگش پرید و قدم هاش تند شد.


- این چه وضعشه؟ بچه ها باید روی سنگ و کلوخ نماز بخونن؟اقلا یه حسینیه بزنین این جا.


- بودجه نیست، حاجی.


حاجی از کوره در رفت:" اگه بودجه نیست، یه صندوق بزنین که هر کی از این جا رد میشه دو تومن توش بندازه.این جوری بودجه تامین می شه"


آشفتگی حاجی را که دید، با شرمندگی گفت:" دیگه چوب کاری نکنین. ان شاالله درست میشه"
گوشه انبار یک کلنگ بود.


حاجی برش داشت و گفت:" کلنگ اول رو می زنم. اگه تا بیست روز دیگه پول جور نشد، صندوق رو به پا می کنم"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: سر دار بی سر/مجموعه خاطرات سردار شهید محمد ابراهیم همت

الموت لامریکا

دوتایی با حاج احمد روی کاغذهایی درشت نوشته بودند"الموت لامریکا."


کاغذها را لوله کرده بودند توی دستشان و کناری ایستاده بودند. یکیشان مخ یکی از شرطه ها را کار گرفته بود. اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه؛ مثلا گرم گرفته بودند.


چند دقیقه بعد هم به هم اشاره کردند. دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید و ر
فت.
سروصدای عرب ها می آمد. ریخته بودند دوروبر شرطه ی بی خبر از همه جا.


بی چاره تازه فهمیده بود چه رودستی خورده.
پشتش برچسب" الموت لامریکا" زده بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: سر دار بی سر/مجموعه خاطرات سردار شهید محمد ابراهیم همت

جاروب دل

به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد.
کار هر روز صبحش بود.

ناراحت شد و گفت:" بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم جارو می شن."


یادگاران/ ص27
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت
فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله
گلزار شهدای شهرضای اصفهان

 

امام علی(علیه السلام) فرمودند:
سزاوار است که آدمی نگهبان نفس، مراقب دل و نگهدار زبان خویش باشد.


غررالحکم( انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم) ج1،ص235، ح4732