به یاد حسین بی کفن

بسم رب الشهدا
فریاد کشیدند.....ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی ..فیاسیوف خذینی....
این تیر آخر ترکش است..مال ات را داده ای، خانواده ات را داده ای، آبرویت را داده ای...حالا تو مانده ای و جانی میان سینه که بی تابی می کند برای خلاصی....برای بقا....
محاصره شده بودی در جهاد اکبرت...حالا اما مثل علی اکبر(ع) شده ای، پاره...پاره...حصر نفس را شکسته ای و پریده ای، بی بال....
سنت سفاکان است. حرمت حرم نگه نمی دارند....شنیده ای که؟ سال 59 بود. پس از اشغال خرمشهر، کار به هویزه کشید....تانک ها سر زده از دروازه های شهر گذشتند و مهمان ناخوانده شدند...
<نصر من الله و فتح قریب فبشر الصابرین>
بهمن ماه بود که عملیات نصر کلید خورد. نصر بود و فتح در پی داشت. توپ خانه ها بی امان مواضع دشمن را هدف می گرفتند و متعدیان را عقب می راندند که...
بنی صدر دستور داد حمایت و پشتیبانی از نیروه های خط مقدم را متوقف کنند.....نیروه های داوطلب و دانشجویان پیرو خط امام، در شهر مانده بودند، فرمانده شان"حسین" بود. حسین علم الهدی.
دشمن جان گرفت، تانک می فرستاد به شکار آدم....
پیکر شهدا بر زمین ماند....بی کفن...بی کفن.....فرمانده شان" حسین" بود.....حسین علم الهدی.....

گرامی میداریم  سالروز شهادت شهدای هویزه به فرماندهی سردار سرلشگر حسین علم الهدی....

http://ashuraian.com/wp-content/uploads/2011/01/hoveize.jpg

شادی ارواح مطهرشان صلوات
یا زهرا(س)

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید

هر کس با یک شهیدی خو گرفت..

چادرم رو بر ندارید

صاحب خانه اش گفته بود : طیبه که به خانه ما آمد ، ما سرمان برهنه بود ،بی حجاب بودیم .این قدر پند و نصیحت کرد و قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار مویمان را نگذاشتیم پیدا شود .
 به ساواک که گرفته بودنش و دستبند زده بود به دست هایش ،گفته بود : مرا بکشید ولی چادرم رو بر ندارید .

. روایتی از شهیده طیبه واعظی .

امانت دار باش

گفتند یا حسین قبل شهادتین

کربلا همچنان جاریست..

در ذهنم گذشت چه بسیار نوابغی که در دریا غرق شدند، در جاده ها تصادف کردند و یا دچار فساد و اعتیاد و زیاده خواهی و وطن فروشی و.... شدند.

مگر نه اینکه هر کسی را به حکمت الهی زمانی مقرر در دنیاست،

پس چه زیباست در این قحطی شهادت چنین بلند پریدن!!

عجیب است ،عیار شهادت همیشه بالا بوده است.باید زائر امام رضا (ع) در ظهر عاشورا باشی، یا محرم کعبه و فریاد کننده ی (یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا....) یا هشت سال در جبهه گوش به فرمان نائب امام زمانت و آماده ی قطع عضو،قطع نخاع، شیمیایی و یا میکروبی شدن تا رسیدن به خلوص در خور شهادت و یا همچون (احمدی روشن) باشی .نخبه ای کارآمد در جهت ( واعدو لهم ما استطعتم من قوه)

خلاصه باید چیزی باشی در خور هدف وگرنه در غدیر زندگی ات، اگر چه حرف از عید و جشن و بیعت است ،جفا خواهی کرد.

پس بکــــــوش چنان ارزشمند گردی که در میان تمام بیعت شکنان عالم،...

با امـــــــــــــــامت عاشقانه بمانی و وفــــــا کنی.

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

 
ــــــــــــــــــــــــــ
تا شهدا با شهدا/
حلالمان کنید..توفیق شد و شهدا دعوتمان کردند خادمی شان..

شفای مریض ها صلوات

بسم رب الشهدا و الصدیقین
 چند وقت بود می خواستیم روی طرحی مربوط به شهدا کار کنیم

توفیق حاصل شد و دیروز با دیدار از خانواده شهید حیران و روایتگری راوی برجسته استان کلید طرح زده شد.

زودتر رفته بودم.منتظر بچه ها بودم و بهشون آدرس می دادم.

در منزل پدر شهید حسینیه ای به نام شهید بود که یکی دو روز قبل مراسم 13 روز اول محرم تمام شده بود.

قبل اینکه جلسه شروع بشه با پدر شهید صحبت می کردم.با لهجه شیرین یزدی چقدر این صحبتش به دلم نشست:

چه خوب شد که اومدید، شهید از اینکه چراغ اینجا روشن باشه خوشحال میشه..

با اومدن هر کدوم از بچه ها در هر موقع از جلسه، به احترامشون تنهایی بلند می شدن و خوش آمد می گفتند و ما رو با پذیرایی که می کردند شرمنده کرده بودند..

طرح و اجرای اون سنگین بود و قبلا یه قسمتی از اون رو چند وقت قبل می خواستیم پیگیری کنیم که سخت بنظر می رسید اما با این جلسه برکت پیدا کرد و ان شاء الله خدا توفیق دهد و بتوانیم درست انجامش دهیم.

موقع نماز شد.با چند نفر از بچه ها نماز رو در حسینیه خوندیم و با مادر شهید صحبت کردیم.

20،30 سال از شهادت این شهدا می گذرد و والدین شهدا پیر شده اند و درگیر بیماری...

نوشتن در مورد حرفهای مادر شهید شاید در پستی دیگر

اما فقط این رو ذکر کنم که ذخیره های انقلاب مان ، خانواده های شهدا را دریابیم..خدا حفظشان کند و ان شاء الله در صورت بیماری،شفا بگیرند..

صدای تو..

از دور که نگاه کنید یک مسجد می بینید، شب که باشد چراغی سبز رنگ و مسیری به سمت این نور. بدون تعارف غریب است، باز دید کنندگانش به اندازه ی باقی مناطق نیستد و اگر زائر حرفه ای و هر ساله نباشید شاید حتی نامش را نشنیده باشید، اما تجربه خواهید کرد که نماز جماعت خواندن در آن چه مزه ای می دهد. فقط باید تلاش کنید نگاهتان از قبله به سمت شهدای گمنام وسط مسجد نچرخد که عجیب جاذبه ای دارند.

کاش می دانستیم کیستند کاش زندگی نامه اشان در دستمان بود که حتماً پر بود از نکات خواندنی و معجزات دیدنی و ایثارهای باورنکردنی اما حیف! ولی نه،کدام حیف؟! که اگر دریچه ی قلبمان را باز کنیم آنها خود سخن خواهند گفت، نیازی به  نوشته و مدرک نیست اگر یک قدم به سوی آنان بیایید خودشان فرسنگ فرسنگ شما را به سمت آسمان راه خواهند برد، همه می دانیم شهدا چه می خواهند اگر بگوییم نشنیده ایم و نفهمیده ایم غفلت است.

همه شنیده ایم حکایت کوبنده تر بودن یک سیاهی را بر یک سرخی همه می دانیم که وصیت نامه ای از آنان نیست که نگفته باشد عمار باشید برای علی، همه می دانیم که آنان تنها یک خواسته دارند، عشق! آنان برای رسالتشان مزدی نمی خواهند مگر اینگه به سود ما باشد! شک نکنید! معامله ی پر منفعتی  است.

 

وقتی از راهی که پر از خرده سنگ است می گزریم انگار گزر عمر خودمان را می بینیم که با صدای شکننده ای از زیر پاهایمان می گزرد، آری می گزرد، سخت یا آسان. هیچ ثانیه ای و لحظه ای جاودانه نیست.

 با درد یا با لذت عاقبت پیری و مرگ است اما تفاوت کجاست تا کجا بین مردن ها؟! در حدیث است که افضل الموت قتل الشهادت، حدیثی با چهار کلمه که سه کلمه اش یعنی مردن! اما تنها خواستن کافی نیست زیرا هر کس همان گونه خواهد مرد که زندگی کرده است. زندگی را باید شهادت گونه بسازیم مثل شهدای گمنام پاسگاه زید.

ـــــــــــــــــــــــ

تا شهدا با شهدا

خوب شد نبودی

سال پیش در رزم شب گفته بودند که وقتی اولین گلوله شلیک شد همه یک صدا <<یا زهرا>>بگوئید. رمز شب یا زهراست.

سال بعد به اول سخنرانی نرسیدم وقتی اولین گلوله شلیک شد به رسم سال قبل <<یازهرا>>ی بلندی گفتم با کمال تعجب دیدم که هیچ کس من را همراهی نمی کند مرا از صف بیرون کشیدند و گفتند مگر نگفته بودیم که عملیات مخفی است وباید در سکوت کامل اجرا شود ؟ خوب شد زمان جنگ نبودی و گرنه کشور را دو دستی تقدیم صدام می کردی.

خاطرات خادمین الشهدا.

کوله بار / ویژه نامه راهیان نور . فروردین 1390

بوی پیراهن یوسف در کوههای ولنجک تهران

6 سال از آرمیدن پنج شهید بی‌نشان در کهف‌الشهدای تهران می‌گذرد؛ شهدایی که وقتی با بی‌مهری مواجه شدند، کلام الهی را به گوش شنوندگان رساندند که می‌خواهیم در «غار» پناهنده شویم و این شهدا در کهف آرام گرفتند.

حضور امام خامنه‌ای در کهف‌الشهدا

و ادامه داشت این داستان تا اینکه در شب عرفه یکی از این شهدای کهف که روی سنگ مزارش نوشته شده است «شهید گمنام» به خواب مادر می‌آید و می‌گوید: «مادر من آمده‌ام. خیلی وقت است که آمده‌ام. چند سال است که آمده‌ام. اما هیچ کس دنبالم نیامد. یک اتاق گرفته‌ام و تنها زندگی می‌کنم».

در پی خواب مادر شهید ابوطالبی و تماس وی با مرکز تحقیقات ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله، از مادر و برادر شهید نمونه ژنتیکی گرفته شده و اطلاعات به دست آمده با اطلاعات حاصل از شناسایی شهدای گمنام تطبیق داده شد. بر اساس بررسی‌ها مشخص شد پیکر مطهر شهید ابوطالبی جزو شهدای تفحص شده بود و با اعلام کد به معراج شهدا، روشن شد محل دفن شهید ابوطالبی کهف الشهدای ولنجک تهران است.

و روز هفتم آبان ماه 1392 را بر تاریخ ثبت می‌کنیم که در چنین روزی پدر و مادر شهید «مجید ابوطالبی» بعد از 31 سال، فرزندشان را در کهف‌الشهدای تهران پیدا کردند...
 
 
ادامه نوشته

دانلود مداحی ضد آمریکایی حاج میثم مطیعی

دانلود مداحی ضد آمریکایی حاج میثم مطیعی

در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
کرده قیامت به پا، شور قیام حسین
کی رود از یاد ما، نام و مرام حسین
قافله عاشقان، راهی کرب و بلاست
مشعل راه خدا، خون شهیدان ماست
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
بسته شریعه اگر، ابن زیاد زمان
گشته گلستان ما، آتش نمرودیان
کشتن آلاله ها، شیوه اهریمن است
این وطن اما پر از احمدی روشن است
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
زآتش و خون آمده جان منامه به لب
شعله صهیون زده، در دل شام و حلب
مرگ بر اهریمنان، تا به ابد ذکر ماست
سوره توحید ما، درپی تبّت یداست
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم

ـــــــــــــــــــ

جای همه دوستان خالی..

۱۲ آبان توفیق شد و دیدار حضرت آقا رفتیم..شعار محوری که تمام جمعیت یکصدا و بلند فریاد می زدند مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بود..

3 ساله خطا نکردم..

امروز توفیق شد مهمون سفره امام زمان بودیم ..پامنبری بودیم و حاج آقا خاطره ای از خودشون رو گفتن .
 
یه سال من با کاروان راهیان نور دانشگاه همراه بودم،یکی از بچه ها از اول سفر خواست یه جلسه خصوصی باهام داشته باشه.
 اردو تمام شد و هیچ وقت دورم خلوت نشد تا فرصت بشه اون دانشجو باهام حرف بزنه تااینکه...
 
 در مسیر برگشت در یک مسجد نزدیک اصفهان توقف داشتیم.
اون موقع سال هوا سرد بود و عصر همون روز بارون هم اومده بود .اون شب به شدت سرد بود.
دانشجو ازم تقاضای وقت خصوصی  کرد در بیرون از مسجد که خلوت باشه با 3 پتو زیر پا و 3 پتو روی خودمون انداختیم و ساعتها در اون هوای سرد با هم صحبت می کردیم.
 
دانشجو می گفت:
من فرزند طلاق هستم.پدرم مردی هرزه و مادرم فاحشه است.
خانه مادرم مردهایی که وضع آن چنانی دارن رفت و آمد دارن..
پدرم هم هرزه است و تو خونه اش زن های بدکاره رو میاره..
پدرم از این زن های بدکاره رو میاره پیش من تا منم گناه کنم..
الان 3 ساله.. هر سال با بچه های دانشگاه میام راهیان نور تا شهدا دستمو بگیرن و خطا نکنم..
و دلم طرف گناه نره. 3 ساله که با اومدن به اینجا مقاومت کردم.

شهدا دستمونو بگیرید که خیلی تو این دوره و زمونه محتاج تونیم..

عاشقانه به ملاقات رفتن

و تو ای مادرم ! می دانم که چه آرزوهایی برایم داشتی !
ولی چه کنم ؟ زمانی که خدا مرا به مهمانی دعوت کرده است ،
من باید عاشقانه به ملاقات خدا می شتافتم !
*شهید یحیی رسته پور 

- تصویر جلیل از مادران شهدای سادات تهران
 

عید بزرگ غدیر مبارک

غدیر، کربلای عوام بود و
کربلا، غدیر خواص...
در غدیر با آن‌که بیعت گرفته شد، جفا شد
و در کربلا با آن‌که بیعت برداشته شد، وفا شد...

 
 
امام خامنه ای (مدظله العالی) : امیدوارم در این عید غدیر وجود مقدس ولی عصر ارواحنا فداه به ملت بزرگ ما عیدی مناسبی عنایت بفرماید ..

خدا شهدا را برد...زمان ما را..

 خدا شهدا را برد... 
زمان ما را...
 
 
دلتنگ راهیانم..دلتنگ خادمی..اللهم الرزقنا..
 

طلبه‎ای که دوست داشت پیکرش آتش بگیرد

یک بار به او گفتم که چه چیزی از خدا می‌خواهی که این‌گونه بی‌تابی می‌کنی؟
گفت: «‌من از خدا می‌خواهم که آتش قیامت را در همین دنیا نصیب من کند.»



فرازی از وصیت نامه طلبه شهید حامد سروی :
بخدا قسم، لذت و شیرینی شهادت حتی اگر تكه تكه شوم و بدنم پودر و متلاشی گردد، نزد

من خوش تر است از بهترین لذت این دنیای فانی و بهترین افتخارم اینست كه شهادت
نصیبم گردد كه در انتظارش هستم...


الا ای شهدای گمنام، ما خاکیان را دریابید..

زیباترین شهادت

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد،یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.

لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود.

معلوم بود که این درازکش مجروح شده است. اما سَرِ شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سَرِ آن شهید دوم را به دامن گرفته بود.
پلاک داشتند، پلاک‌ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556.

فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته‌اند. معمولاً اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می‌رفتند پلاک می‌گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر.
دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است. پدری سر پسر را به دامن گرفته است.

شهید سید ابراهیم اسماعیل‌زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل‌زاده پسر است، اهل روستای باقر تنگه بابلسر.

نگاه پلاک

وقتی پیدایت می کنم، نه نارنجکت تهدیدم می کند، نه سر نیزه ات

نه در قمقمه ات آبی مانده، نه در خشابت فشنگی

تنها ساعتت کار می کند

که هنوز به وقت دیروز تنظیم است!

او کیست؟  اهل کجاست؟  از کدام لشکر، کدام گروهان؟

در سکوت بر و بر نگاهم می کند،

پلاکی که حافظه اش را از دست داده است....



توسل به حضرت زهرا در تفحص شهدا

ستاد یادواره شهدا در فضای مجازی:
هر روز به حضرت زهرا(س) توسل کنیم ناامید نمی‌شویم. روی کفن شهدایی که تفحص می‌شوند نام آن بزرگواری را که در آن روز توسل کرده‌ایم می‌نویسیم. داخل معراج شرهانی که می‌شوی می‌بینی روی‌ کفن اکثر شهداء نوشته شده: السلام‌علیک‌ یا‌فاطمه‌الزهرا(سلام الله علیها)
 

دفترچه گناهان یومیه

دفترچه گناهان یومیه شهید کاظم رستگار نجفی (فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع) )

یکشنبه 62/2/25
یک ساعت خواب اضافی در بین الطلوعین
توجه الهی نداشتن در ...
احساس خستگی در عبادت
غیبت بسیار و تاکید بر آن

قسمتی از وصیت نامه :
دوست دارم با بدنی پاره‎پاره به دیدار سیدالشهدا(ع) بروم

شهدا کجا و ما کجا
خوبه که ما هم روزی یک ساعت به حساب رسی اعمالمون برسیم ...
شادی روحش صلوات
 

با همـان پنـج وات، سیـمت را وصــــل کـــن!

عباس را فرستادند اميديه.
سه‌ شنبه شد و پنج‌ شنبه‌ اش عيد قربان بود.
(همان عید قربانی که عباس به حـج نرفت تا در دفاع از تنها انقلاب اسلامی به خدا برسد و همان روز در آسمان شهیــد شد).
عباس داشت با من حرف می زد.
45 دقيقه برای من درس اخلاق گفت:

مواظب آقای خامنه‌ ای باش.
اين سيد اولاد پيغمبر را تنهايش نگذار.
هر جا می رود، همراهش باش.
707 را خودت بنشان روی سيت(sit)

ببين آقای مطلق، پيامبران و امامان يک كابل داشتند
خيلی ضخيم و هر وقت می خواستند با خدا رابطه برقرار می كردند؛
اما ما گناهكارها كه نمی توانيم با خدا اين‌ گونه باشيم.
حداكثر بتوانيم پنج وات وصل شويم...

اين تلفن را نگاه كن.
پنج وات است،
ولی با كل دنيا می توان صحبت كرد.
سعی كن با همان پنج وات سيمت وصل شود.
نماز اول وقت را فراموش نكن،
از دعـــا غافل نشو،
قـلـبـت وســـط دريـا باشد.
ببين موج‌ هايی مثل بنی صدر و كارهاي آنها را!
آنها مثل موج‌ هايی هستند كه وقتی به صخره‌ها بخورند،
كف می شوند.

قلبـتـــــ وسط دريـــــا باشد كه با هيـــچ چيـــزی نلــــرزد...

ــــــــــــــــــــــــــ
راوی:امیرعلی اصغر مطلق/ خاطره ای از شهید عباس بابایی

روسفیدم کن پسرم

و باز هم دل ها را به طوفان کربلا باید سپرد،آنجا که امام عشق،شمشیر بر کمر"علی اکبر"-علیه السلام- بست و پاره تن خویش را به میدان فرستاد
لا یوم کیومک یا اباعبدالله

فرازی از دعای عرفه

شعری که شهید حامد زیاد می خوند

باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین(ع) رفتن
زیبا بود زین سان معراج انسانی ...

شادی روح شهدا ، مخصوصا شهدای گمنام که مادریشون رو حضرت زهرا(سلام الله علیها) میکنه
پنج تا  صلوات بفرستید
 

اجرای فرمان ولایت فقیه

شهید همت :
در اجرای فرمان ولایت فقیه
هیچ جا برای "نه" و "نشد" و "نمی شود" وجود ندارد و 
تخلف از اوامر ایشان ممکن نیست.

توبیخ محافظان توسط مقام معظم رهبری!

یكی از محافظان مقام معظم رهبری نقل می كنند كه: افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.

بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند...

ادامه نوشته

شهدا گل بودند..

دنیا مشتش را باز کرد
شهدا "گل" بودند و ما "پوچ"
خدا آنها را برد و زمان ما را ...
 

جنگ هنوز تمام نشده

جنگ هنوز تمام نشده
ادامه دارد برای
شهدای زنده و زینب های صـــــــــــــــبور

پ ن : لیلا عرب از سال 64 (27 ساااال) پرستار برادرش خیر الله است که 90 درصد جانباز شده
یاد آوری :  قید تشکیل خانواده و ازدواج را نیز به خاطر برادر زده است
 

شهیدی که امریکایی‌ها سینه اش را با میخ های فولادی بلند سوراخ کردند


دستگیری نادر برای دشمن بسیار با اهمیت بوده آن چنان که پس از دستگیری اعضای بازمانده ناوگروه، بلافاصله در صدد شناسایی او بر می آیند و از تک تک اسرا درباره‌ي نادر می پرسند. دست و پای نادر به صورت مچاله، توسط دشمن بسته می شود ولی او کماکان روحیه خود را تسلیم دشمن نمی‌کند و همچنان مقاومت می نماید.

هنگامی که جنازه مطهرش به خاک پاک میهن رسید، دست ها و پاهایش به صورت خیلی محکم بسته شده بود و نشان می داد که دشمن، حتی از جسم بی جان این سردار شهید نیز می ترسید. نادر بر عرشه‌ي ناو جنگی «یو. اس. اس. چندلر» آماج شکنجه های وحشیانه‌ي دشمن قرار می گیرد و سینه اش با میخ های بلند آهنین سوراخ می شود و بدین ترتیب مظلومانه به شهادت می رسد.
 
سردار شهيدمهدوي در همان شب نبرد با امريكايي ها به شهادت رسيده بود اما شش روز گذشت تا در اين باره يقين حاصل شود. بالاخره پس از گذشت شش روز، پيكرهاي شهدا و اسرا از مسقط پايتخت كشور سلطان نشين عمان تحويل گرفته شد و از مرز هوايي وارد فرودگاه مهرآباد تهران گرديد.
 
آنچه كه از ظاهر پيكر شهيد مشاهده گرديد، اين است كه امريكايي‌ها سينه آن عزيز را با ميخ هاي فولادي بلند سوراخ كرده و پس از آن يك تير به بازو يك تير به قلب و يك تير به سجده گاهش زده و بدين‌گونه تحت شكنجه هاي قرون وسطايي شهيدش كرده بودند.

http://bit.ly/17JfZXP

ماجرای شهیدی که پشت در خانه مانده بود ...

«یکی از دوستان ما در خلال کاوش شهدا، پیکر طیبه‌ای را در یکی از کوه‌های اطراف گیلان‌غرب، منطقه شیاکو و کوه‌های چرمیان پیدا کرده بود.
 
او خودش از اهالی اطراف گیلان‌غرب است و تعریف می‌کرد که من این پیکر مطهر شهید را داخل آمبولانس گذاشتم و چون دیر وقت بود، شب هنگام، ساعت تقریباً 12 شب به منزل رفتم و شب را سپری کردم.
پیکر شهید در آمبولانس بود و آمبولانس را جلوی خانه پارک کردم و به خانه رفتم؛ صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: شما دیشب شهیدی را با خود آوردی؟
 گفتم: بله. گفت: پس چرا شهید را داخل خانه نیاوردی؟
گفتم: مگر چه شده؟
گفت: من دیشب خواب این شهیدرا دیدم که گفت: شما در جای گرم و نرم آرمیده‌اید و من در آمبولانس. آیا این رسم مهمان‌نوازی است؟...
 
مادرم به شدت متأثر شد و به من دستور داد که پیکر شهید را به خانه بیاورم.
 
در فاصله‌ای که رفتم شهید را بیاورم، مادرم بالای اطاق را جاجیم و نمد پهن کرد و هر آنچه برای پذیرایی از مهمان داشت، مهیا کرد و بعد این پیکر طیبه را که کفن شده بود در آن جایگاه قرار داد و دو زانو در مقابل شهید نشست و به مانند اینکه دارد با یک فرد زنده صحبت می‌کند - کما اینکه شهدا زنده هستند- با همین حضور و توجه و معرفت شروع به صحبت کردن با شهیدکرد و از ایشان عذرخواهی کرد».
 



ـــــــــــــــ

خاطره‌ای که خواندید، روایت سردار سید محمد باقرزاده است که 23 اردیبهشت 81 در سالروز اربعین حضرت سیدالشهداء علیه السلام از شبکه سوم سیما پخش شد.

زیر و رو شدن اعتقادات با یه نوار روضه

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد بلند شد اومد جبهه
یه روز به فرمانده مون گفت:
من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...
... اجازه گرفت و  رفت مشهد ،دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه
توی وصیت نامه اش نوشته بود:
در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...
...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود
نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر گریه می کرد و می گفت:

یا امام رضا علیه السلام منتظر وعده ام
آقا جان چشم به راهم نذار...

... توی وصیت نامه اش ساعت و روز و مکان شهادتش رو نوشته بود می گفت امام رضا علیه السلام بهم گفته کی و کجا شهید میشم
حتی مکانی هم که امام رضا ع فرموده بود شهید میشی تا حالا ندیده بود...
...روز موعود خبر رسید ضد انقلاب توی یه منطقه است باید بریم سراغشون
فرمانده گفت: چند تا نیرو بیشتر نمی خوایم همه ی بچه ها شروع کردند التماس کردن که آقا ما رو ببرید
دیدم حمید یه گوشه نشسته و نگاه می کنه
ازش سوال کردند: مگه تو دوست نداری بری به این عملیات؟
حمید خندید و گفت: شما برا اومدن التماس هاتون رو بکنید ، اونی که باید منو ببره خودش می بره!
خود فرمانده اومد و گفت : حمید تو هم بلند شو بریم ...
... بچه ها میگن وقتی وارد روستایی که ضد انقلاب بودند شدیم
حمید دستاش رو به سمت ما بلند کرد و گفت :
خداحافظ...
کسی اون لحظه نفهمید حمید چی میگه
اما وقتی شهید شد و وصیت نامه اش رو باز کردیم دیدیم دقیقا توی همون روز ، ساعت و مکانی شهیـد شده که تو وصیت نامه اش نوشته بود...

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی
 راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید

شرط ازدواج

 
شرط ازدواج خانم این بود که باید مراسم عقدشون تو حسینیه شهدای تخریب دو کوهه برگزار بشه ...

مهمانان هم از خادمین خواهر و برادر بودن
آقایون فامیل داماد شدن !
خواهرها هم از بستگان عروس !

بهترین مراسم عقدی که تاحالا دیده بودم
خاکی خاکی ...
بی ریا ...
دور از تجملات ...
شهدایی ...
کل هزینه مراسم هم شد حدود 20 هزار تومان
 
ـــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از یکی از خادمین شهدا

آقایانِ شهدا، خیلی مخلصیم!

 
صورت افرادی را که دورش نشسته بودند از نظر گذراند . نگاهش بر چهره ی «جمال زاده» ثابت ماند . دو دوست مدتی به هم زل زدند و بعد لبخند بر لبانشان نشست .
علی گفت : «دست به کار شوحسین جان! اگر نامه ای ، وصیتی می خواهی بنویسی ، بنویس! فردا که عملیات شروع بشود ، برای تو برگشتی نیست .»
جمال زاده جواب داد :« نوشته ام حاجی .این قدرها هم حواسم پرت نیستم.»
مهدی گفت :« بقیه چی ؟ جمال زاده را گفتی، بقیه را هم بگو .»
علی گفت : « خودتان می بینید .» « - می خواهیم از زبان تو بشنویم .»

 « بگو حاجی !نکند فکر می کنی ما ترسیدیم ؟»
آنقدر اصرار کردند تا مجبور شد دوباره به حرف بیاید .
« باشد . می گویم اول از همه این را بدانید که این عملیات ، عملیات شهادت خواهد بود .هرکسی آرزوی شهادت داشته باشد ، در این عملیات خواهد رفت . ما افراد زیادی را ازدست خواهیم داد هم از فرمانده ها هم از برادرهای دیگر . خود من هم جزء اولین نفرها خواهم بود . قبلاً به مهدی گفته ام . من تا پای دژ بیشتر با شما نیستم . آنجا از شما خداحافظی می کنم . بعد از آن خودتان باید راه را ادامه بدهید...»

..

ــــــــــــــــــــــــــ

ترکش پست:

تا این مطلب رو زدم یاد یه خاطره ای از شهید حامد رجایی افتادم:

سال ۸۶ ..برگشت از راهیان نور ..مسجد حضرت زهرا ـسلام الله علیهاـ..و صحبت شهید حامد رجایی:سال دیگر من با شما نخواهم بود... امشب آخرین شبی است که..

ادامه نوشته

سلام به حضرت زهرا _سلام الله علیها _

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا ـرسلام الله علیها ـ برسون..

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود
هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود

بر گُر گرفتن تو نسیمی بر آتش است
اکسیژنی که در نفست جا نمی شود

گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد
تعبیر خواب گرگ به رویا نمی شود

دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت :
این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود

در شهر مدتیست که در پیش پای تو
دیگر به احترام، کسی پا نمی شود

...

ادامه نوشته

شهادت..شهادت

الهی درک شهادت را بر ما بفهمان و ما را از پیروان راه شهدا قرار ده و در آخر شهادت را نصیبان کن..

خرج کفن و دفن

به هیچ نحوی خانواده زیر بار نمی رفتند.

من هم که روحم پر می زد برای جبهه.تمام رفقایم رفته بودند منطقه.خیلی به بابام فشار آوردم.

تقریبا دیگر از من ناامید شدند.گویی می دانست که دیر یا زود می روم. پددم این اواخر می گفت: اصلا می دانی چیه پسرم؟من نمی توانم خرج کفن و دفنت را بدهم.پول زیادی ندارم که برای فاتحه خوانی تو خرج کنم!

آزادسازی بستان و سوسنگرد

یاد باد آن روزگاران یاد باد...
امروز سالروز آزادسازی بستان و سوسنگرده
البته هنوز هم مثل اینکه سونگرد داره تهدید میشه و میگن که همه گزینه ها روی میزه
اما
نمیدونن چمران "نخ تسبیه حزب اللهی ها " و گروهش زنده و هوشیار پای کارن ( ان شاء الله)..

محکم تر از قبل ایستاده ایم

در غوغای فتنه ها ،ماییم و امر ولی

محکم تر از قبل، ایستاده ایم

چاكرتيم دربست

دو تا ماشين روي پل، كنار هم شيشه به شيشه ايستادند: يكي او مي‌گفت و يكي اين. بچه‌هاي عقب دو تا ماشين هم مثل هواداران دو تيم، راننده‌ي خودشان را تشويق مي‌كردند.

او مي‌گفت: «ما گداي شماييم.» اين جواب مي‌داد: «ما كبوتر حرمتيم.» او مي‌گفت: «ما رو بخر و آزاد كن.» اين جواب مي‌داد: «ما نوكرتيم داداش، دست بردار.» باز هم اين گفت: «سر ما رو بگذار لب باغچه‌ي خونتون ببر.» و او پس از اين‌كه جواب داد: «ما چاكرتيم دربست، مسافر تو راهي هم سوار نمي‌كنيم...» پايش را روي پدال گاز فشار داد و راه افتاد.

آثار نماز شب

نرمش قهرمانانه!

گوشت را سوراخ كردند گوشواره گوش كني؟

تركش درست خورده بود به لاله‌ي گوشش و دقيقاً به اندازه‌ي يك گوشواره هم بود. بعضي‌ها به شوخي مي‌گفتند: «ناقلا نامزد شدي و صدايش را در نمي‌آوري؟ لااقل اگر خواستند ببرندت به ما هم شيريني بده.»

يا اين‌كه: «پس گوشواره‌هايت كو؟» و او پاسخ مي‌داد: «بعد از عمليات معلوم مي‌شود كه چه كسي را مي‌برند. ما هم كه هنوز سن و سالي نداريم. شماها دم بخت هستيد...»

فراخوان برای کمک مردمی به کمیته جستجوی مفقودین

 سردار باقرزاده در بازدید از خبرگزاری تسنیم به مناسبت هفته دفاع مقدس:

۸مهرماه؛ تبادل پیکرهای شهدا در مرز شلمچه/فراخوان برای کمک مردمی به کمیته جستجوی مفقودین

باقرزاده

خبرگزاری تسنیم:رئیس کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: در اجلاس سه جانبه توافق شد هشتم مهرماه ۱۳۹۲ در مرز شلمچه برنامه تبادل پیکرهای شهدا با اجساد عراقی را داشته باشیم تا آمار آخرین گروه شهدایی که پیدا کردیم را در این روز اعلام کنیم.
 
 
ـــــــــــــــــــــــــ
ترکش پست:
چند وقت پیش نماینده سردار رو در اصفهان دیدیم و در این مورد صحبت کردیم..گفتند شاید بشود ..و شاید خواست خداوند است تا در این کار فرهنگی عظیم نیز مردم شریک شوند..خدا توفیق دهد ان شاء الله
ادامه نوشته

كمپوت لوبيا

شهيد تورجي، در عمليات والفجر 8 مجروح شده بود و گروه‌گروه بچه‌ها براي ملاقات او به بيمارستان مي‌رفتند.

با تعدادي از بچه‌هاي گردان براي ملاقات به بيمارستان رفتيم و به جاي كمپوت چند عدد كنسرو لوبياهايي كه مثل كمپوت بود، براي او برديم و روي ميز كنار تخت او گذاشتيم و خوش و بشي با او كرديم و حمد شفايي خوانديم و با او خداحافظي كرديم.

پرستار بيمارستان به خيال اين‌كه آن‌ها كمپوت است، براي او يك كمپوت را باز كرد و گفت: اين‌كه خوراك لوبياست!

كمپوت ديگر را هم باز كرد؛ آن هم لوبيا بود!

تورجي گفته بود: « وقتي فهميديم سر كاري بوده، بساط خنده بود كه در فضاي اطاق بيمارستان راه افتاده بود.»

زبان زور

در مقایسه با افرادی که طبعا ساکت و آرام سر در لاک خود بودند، بعضی که زبان و بیان و قدرت نطقی داشتند بسیار به چشم می آمدند چون بخشی از امور جاری وظایفشان طرح و توجیه مسائل بود.
آن هم به زبان خوشی که می گویند مار را از سوراخ بیرون می کشد.

-شما اگر این زبان را نداشتی چه کار می کردی؟
-هیچی، آن وقت مجبور بودم از زورم استفاده کنم!

گریه

خبر آوردند حسین شهید شده.بعد معلوم شد مرجوعی خورده است!
از مادرش قول گرفته بود که اگر شهید شد گریه و زاری نکند.
حسین می گفت وقتی مرا دید شروع کرد جزع و فزع کردن.

-ننه مگر قول نداده بودی گریه نکنی؟لابد از شوق اشک می ریزی.

-نه، از اینکه اگر تو شهید می شدی من دیگر کسی را نداشتم که به جبهه بفرستم گریه می کنم!

بدترین فحش!

زبان چه سبز و چه سرخ، نرم یا تند و بی مهابا، صریح و با اشاره وقتی از غلاف صبر و سکوت بیرون آمد.
نماینده نیت قلبی گوینده است.

-رزمنده تا به حال عصبانی شده ای؟
-کم نه.
-وقتی از کوره در بروی بد دهانی هم می کنی؟
-تا دلت بخواد.
-مثلا چه می گویی؟
-مرگ بر آمریکا