شوق پرواز

در حالی که پدر به ما پشت کرده بود،وقتی صورتش را برگرداند، اشک در چشمانش حلقه زده بود.

در همان حال رو به مادر کرد و گفت:"راستش را بخواهی،تاب ماندن ندارم.با وجود این که شما به من خیلی نیاز دارید،ولی...
و اشک از دیدگانش سرازیر شد و قادر به ادامه ی صحبت نبود.

پس از سکوت طولانی با نگاهی عمیق ادامه داد: چند شب پیش خواب عجیبی دیدم.خوابی که مرا بی قرار کرده است.خواب دیدم روی تپه ی بلند سر سبزی نشسته ام.مرد سبز پوشی به طرفم آمد و تفنگی را به دستم داد که با یک تکه پارچه تزیین شده بود.
رو به من کرد و گفت:"شما تفنگدار امام زمان-عجل الله تعالی فرجه الشریف- هستید".

از آن شب به بعد حال عجیبی دارم.مثل پرنده ای که شوق پرواز دارد ولی پر پرواز او را گرفته باشند... من باید بروم توی جبهه،بیشتر به من نیاز دارند.فقط در آنجا می توانم گمشده ام را پیدا کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید نادعلی کرمعلی/ زورق معرفت،ص82

دلنوشته های یه فرزند شهید

من قرصای بابامو میدادم.. من لیوان آب رو وقتی حالش بد بود ذره ذره میریختم تو دهنش. من قدم به قدم کنار بابام راه میرفتم وقتی حالش خوب بود. من ویلچیر بابام رو میبردم اینور اونور.

بابام منو سینما نبرد ولی من بردمش آژانس شیشه ایی رو دید. نیم ساعت بعد از فیلم مونده بود تو سالن گریه میکرد. مسئول سالن اول شکی شد ولی بعدش سانسا رو جا ببه جا کرد حتی. من بابام رو می بردم اینور و اونور ..من دکمه های لباس بابام رو میبستم .. من میبردمش تا توی دستشویی . من ریشاش رو میزدم .. تشنج میکرد من دست میذاشتم رو پیشونیش که نخوره تو دیوار. زمین که میخورد من جمعش می کردم. خانم خدابنده من و مامانم و داداشم ؛

بابام رو یه روز هم به کسی نسپردیم. یه روز نذاشتیمش جایی بمونه .. نذاشتیمش آسایشگاه. خانم خدابنده صدا می اومد تو خونه ی ما سه تایی پرت میشدیم سمت اتاق بابام. بابام عاشق حرف زدن بود. نمی تونست که بره بیرون هی؛ هرکی می اومد میگرفتش به حرف. دیگه هیشکی نمی اومد .. بابام میخواست هی حرف بزنه هی حرف بشنوه .. من میرفتم سه جهار ساعت میشستم هی حرف میساختم از بیرون میگفتم از در وو دیوار میگفتم آسمون ریسمون میکردم .. من بابام رو دست هیشکی ندادم ...

بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام .از بس قرص خورده بود سنگین شده بود وزنش. می چسبوندمش به سینه ام که نگهش دارم هی می گفت محمدغلی زانوت! محمدعلی زانوت !
حالا من رفتم بابام رو گذاشتم تو خاک ..دستم دیگه خالیه .. دیگه دست بابام رو نمیگیرم راه ببرم . اون داره پرواز میکنه و من بدبخت رو زمین باید برم .. دیگه منتظرش نمیشم واسه یه دونه پله ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترکش پست:

متن فوق قسمتی از دلنوشته های آقای محمد علی رجایی فرزند جانباز شهید حسن رجایی هست.در ادامه مطلب نوشته های بیشتری خواهید دید..شاید ذره ای از درد و رنج خانواده های شهدا و جانبازان رو درک کنیم..

ادامه نوشته

من، بابا،فرهنگ عمید

دومین پست..

فکر کنم اولین بار بود که فرهنگ عمید را کشف کرده بودم. یک کتاب یک جلدی قطور در کتابخانه خانه که معنی همه لغت های آن روزهای من را داشت. گاهی حتی فحش ها را هم چک می کردم. 
اما باید یک سوال را معنا می کردم.
عباس یعنی چه؟
گشتم ، نوشته بود : عبوس، بسیار عصبانی شونده. 
بعد دائم فکر می کردم که یعنی بابا از بچگی همیشه اینقدر عصبانی بود که اسم اش را گذاشتند عباس؟

بعدن نوشت : بابا موجی بود.

سایه سنگین نبودنت

بسم الله..

مدت زیادی نیست..چند روزه تو یه فضایی وارد شدم که خوشبختانه یا متاسفانه به یمن ورود ما!! خبر به شهادت رسیدن یه جانباز و پدر یه بچه حزب اللهی فعال سایبری رو فهمیدم.

به دنبال اون دوستانی که می خواستن با نظراتشون همدردی خودشون رو به دوستشون فرزند شهید ابراز کنن.خیلیا با نوشته های فرزند شهید بغض و گریه کردن...

در این بین آشنا شدیم با یکی دیگر از فرزندان شهدا..آقای مرتضی روحانی

به خواست خدا و رضایت از ایشون می خواستیم خاطراتشون رو در اینجا هم قرار بدیم تا کمی از دینی که شهدا بر گردنمان دارند رو ادا کرده باشیم..

نسال الله منازل الشهدا

یا شهید

اولین پست..

بعد از بیست و یکسال از رفتن تو و در آستانه زمانی که نزدیک است فرزند خودم یعنی نوه شما به دنیا بیاید، یک نفر آمده و می گوید:
تو که پدر نداشتی می دانی پدری کردن چگونه است؟ خوب است کمی در این مورد مطالعه کنی.

بعد نوشت پست..

پدرم قبل از انقلاب پزشکی می خونده و سر جریانات انقلاب به یکی از روستاهای شهرستان خودشون یعنی راور کرمان فرار می کنه و بعد از انقلاب هم دیگه نمی ره دنبال پزشکی ، کاردانی نقشه کشی می گیره و مشغول کار می شه از همین بابت هم بوده که مدتی در بخش مهندسی لشکر بیست و هفت و ساختن پل های متحرک برای اروند و... فعال بوده.
به لطف خدا و رحمت واسعه اش ما هم از آن خانواده هایی نبودیم که با نبود پدر وضع مالی مان به هم بریزد و محتاج مال دنیا بشویم. تقریبا در هیچ دوره ای از زندگی ام مستاجری را تجربه نکردم. و به لطف خدا و عزت هدیه داده اش خانواده ما محل رفع و رجوع مشکلات خیلی ها هم بوده.
اجمالا برای روشن تر شدن وضعیت یک مثال می زنم : 
از قدم مبارک بنده یک هفته بعد از به دنیا آمدن من در سال شصت و دو مادرم وقتی داشتند برای چک آپ می رفتند دکتر با یک موتوری تصادف می کنند که تقریبا پای شان قطع می شه و مجددا پیوند می زنند. شش ماهی بیمارستان بودند و....
خلاصه مادر تعریف می کنند آن سال ما منزل مان را در خیابان پیروزی سیصد و سی هزار تومان خریده بودیم و پدر برای مداوای مادر از آن تصادف همان سال نزدیک نهصد و پنجاه هزار تومان خرج می کنند

کوله پشتی و پاره های پیرهن شهدا

حدود هفت هشت سال پیش بود ..
 
حوالی طلائیه بچه های تفحص چند تا شهید رو تازه پیدا کرده بودن و داشتند آنها را به طرف یادمان می آوردند پاره های پیرهن و کوله پشتی شهدا هم همراهشون بود؛ از قضا یه کاروانی اومده بود که تیپ و ظاهر خوبی نداشتن، دختر بودن یه چندتائیشون یه جا جمع بودن و داشتن با وضعیت نامناسبی میگفتن و میخندیدن که در مسیر حرکت بچه های تفحص قرار داشتند.
 
نمیدونم چی شد ، انگار اون بچه ها ناراحت شدن یا دلشون شکست یا هر چی که یکیشون کوله پشتی و پیرهن تفحص شده رو انداخت به سمت یکی از انها و با لحنی خون به دل گفت اینا برای شما رفتن ، اینم باقی مونده شون...
نمی دونم چی شد اون خانوم ترسید ، شوکه شد یا هر چی شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن و دویدن؛ غائله ای شد...
خلاصه گرفتن و نشوندنش و آبی و دعوت به آرامشی!

شنیدم که خواسته بود همونجا براش چادر پیدا کنن، می خواست از همونجا با چادر بره بیرون ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: خاطرات چادر

ترکش پست: امروز یکی دیگر از جامانده های شهدا به شهدا پیوست..

جانباز شهید حسن رجایی فرد ..انشالله روحشون با سیدالشهدا محشور شود.

نسال الله منازل الشهدا

شمیم معطر دوست

مادرم سردرگم و حیرت زده،همان گونه که لباس های غبارآلود پدرم را که از جبهه بازگشته بود،در دست داشت و به سوی ماشین لباسشویی می رفت، گفت:"خدای من! گویا خانه پر از عطر تمامی گلهای ناشناخته جهان پر شده است!"
نمی توانم بگویم رایحه ی این عطر به چیزی شبیه بود؛نه عطر گل محمدی ،نه یاس، نه عود، نه شب بو،نه.. عطری عجیب بود که احساسش می کردم،اما نمی توانم توصیفش کنم...

پدرم در حال نماز بود،وقتی نمازش تمام شد ، مادرم گفت:"این عطر را ازکجا آوردی؟چقدر خوشبو و دلنشین است!"

پدرم با لبخند گفت:"این عطر از جبهه آمده است.من فرمانده یک دسته از گردان بودم.جنگ شروع شده بود و بچه ها می بایستی با پیشروی خاکریزهای دشمن را تصرف می کردند.
هنوز پنجاه متری از سنگرها دور نشده بودیم که دشمن متوجه حمله ما شد و بارانی از انواع سلاح ها بر سرمان فرو ریخت.در این هنگام ترکش خمپاره ای چشم راست و گونه ی صورتم را از هم درید و خون فوران زد...تقریبا نیمی از صورتم به هم ریخته بود و در اثر خونریزی،ضعف بر من غلبه کرد.احساس می کردم هر لحظه قوایم تحلیل می رود.

در این هنگام یکی از پشت سر صدایم زد و گفت:"برادر نصرتی، چرا جلو نمی روی؟"
فکر کردم صدای فرمانده مان است.
گفتم:"چشم ها و صورتم ترکش خورده است. قادر نیستم جلویم را ببینم".دستمالی در دستش بود که به همین عطر که اکنون استشمام می کنید، معطر شده بود. دستمالش را به صورتم کشید و گفت:"بلند شو، راه بیفت".
و سپس در میان تاریکی و غبار گم شد.من به خودم آمدم.دستم را به صورت زخمی ام کشیدم.نه زخمی بر جای مانده بود و نه خونی...
مادرم با احترام لباس ها را به صورتش نزدیک کرد و دیدم که یونیفرم بسیجی پدر را با دانه های اشکش می شوید. آری! ما شمیم معطر دوست را از لباس متبرک استشمام می کردیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید احمد نصرتی/ زورق معرفت،ص127-128

کی به فکر شام بود!

بچه ها بعد از نماز می نشستند پای تفسیر سوره ی و العادیات محمود شهبازی...

بعدش هم ذکر مصیبت و سینه زنی تا 12 شب...کی به فکر شام بود...

12 شب هم به زور تعطیل می کردند،چون فرداش شناسایی بود و آموزش...

کار به جایی رسید که حاج همت دستور داد در حسینیه رو ساعت 10 شب به بعد،ببندند...

ساعت 10 شب به بعد بیابون پر از فانوس می شد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

رهرو شهدا                

آن روز باور نکردم

یک اتاق در طبقه ی بالا درست کرده بودیم که رمضان علی بتواند درس بخواند.
یک حسن خوب او این بود که همیشه با وضو بود و شب ها را بیشتر بیدار بود.
یک روز که رفته بود بالا درس بخواند،دیدم آمد پایین و رنگ به رویش نبود.
گفتم:"چی شده؟"
گفت:"نمی توانم بگویم".

و بعد با اصرار من گفت:" مادر! موقعی که نماز خواندم،یک نوری دورم را گرفت.طوری که از خود بی خود شدم و دیگر چیزی نفهمیدم و بعد که به خودم آمدم،دیدم سر سجاده هستم.

چند روز بعد باز دوباره آمد و گفت:

-"بیا مادر! امشب بیا پشت بام تا جناب امیرالمومنین-علیه السلام- را نشانت بدهم".
گفتم:" مادر!خوشا به سعادتت و همه کس نمی تواند و هر کس لیاقت ندارد.اگر من بیاییم روی بام چه فایده دارد؟"

آن روز حرفش را باور نمی کردم.ولی امروز به نادانی و بی خبری خود اعتراف می کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید رمضان علی احمدی (صالح)/ ترمه نور،ص36

اشتباهی رفته مشهد امام رضا -علیه السلام-!!

شهید محمد ارغیانی با دوست همرزمش که اهل شیراز بود، تصمیم گرفتند پس از پایان ماموریت با هم به زیارت امام رضا -علیه السلام- در خراسان و شاه چراغ در شیراز رفتند.
هر دو نفر، قبل از رفتن به مرخصی در سوسنگرد شهید شدند.
هنگام فرستادن پیکرهای مطهر به زادگاهشان، شهید ارغیانی به اشتباه به شیراز برده شد و پیکر مطهر دوستش به خراسان فرستاده شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد ارغیانی/ گامی به آسمان،ص36

تعهد

در آن موقع که تازه ازدواج کرده بودیم،تمام زندگی ما پنج تومان بود یک شب شخصی از آشنایان در خانه ی ما را زد و گفت:
-"فلانی !من دچار مشکلی شده ام و به هزار تومان پول نیاز دارم".

با آن که همه ی زندگی من پنج تومان بود،ولی نخواستم به سینه ی او دست رد بزنم،گفتم:

-"تا فردا به من مهلت بده تا ببینم چه کاری می توانم انجام دهم"
هنگام سحر پیش از نماز صبح به حرم حضرت معصومه -سلام الله علیها- مشرف شدم و در آن جا به بی بی متوسل شدم و عرض کردم:

"خانم، من به برادر شما یک تعهدی دادم و در مقابل،یک تقاضایی از حضرتشان داشته ام، امروز روز آن تقاضای بنده است تا یک انسان مضطر نجات پیدا کند" و بعد می فرمود:" من نماز صبح را خواندم و مشغول تعقیبات نماز بودم که دستی از پشت به کتف من زد و گفت:

-"آقای ابوترابی این پاکت مال شماست".
و مهلت عکس العمل هم به من نداد که بخواهم از ایشان تشکری کرده باشم، وقتی به عقب برگشتم، رفته بود.
پاکت را باز کردم و دیدم همان مبلغ پولی است که آن آقا خواسته بود و به منزل آوردم و آن آقا آمد،پول را گرفت و رفت و من از خوشحالی از خود بی خود شدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید علی اکبر ابوترابی/ ابرفیاض،ص18-19

یک نفر معترض

احتمالا زمستان سال 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش می دادند که اجازه ی اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود.

سالن پر بود از هنرمندان،فیلم سازان ،نویسندگان و... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه داشت به حضرت زهرا-سلام الله علیها- بی ادبی می شد.
من این را فهمیدم.

لابد دیگران هم همین طور؛ ولی همه لال شده بودیم و دم برنیاوردیم.با جهان بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم که:
طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی بر فرهنگ مردم.
اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند، داد زد:"خدا لعنتت کند! چرا توهین می کنی؟!"
همه ی سرها به سویش برگشت.

در ردیف های وسط بود،آقایی چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی.کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکتی سبز بر تنش.از بغل دستی ام پرسیدم:"این آقا را می شناسی؟"
گفت:"سید مرتضی آوینی است".

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید مرتضی آوینی/ افلاکیان زمین،ص12،13

ما عاشورا را با بسیج بهتر شناختیم..

واضح است که بسیج و عاشورا همیشه با هم هم‌افزایی دارند.

ما سیدالشهدا را با شهدایمان بهتر شناختیم. ما کربلا را با «کربلای ۵» بهتر شناختیم. ما علم علمدار را با «فجر ۵» بهتر شناختیم. ما عاشورا را با بسیج بهتر شناختیم.

ما «حر» را با شهید شاهرخ ضرغام بهتر شناختیم. ما علقمه را با رود دویرج بهتر شناختیم.

ما معجر زینب را با «چادر روز دهم» همسران شهدا بهتر شناختیم. ما عطر خاک کربلا را با رایحه مزار شهید پلارک بهتر شناختیم.

ما بین‌الحرمین را با قطعه‌های بهشت‌ زهرا بهتر شناختیم. ما پرچم امام حسین ـ علیه السلام - را با چفیه شهدا بهتر شناختیم.

ما خیمه ارباب را با سنگرهای ساده بهتر شناختیم. ما امضای شهادت نامه‌ها را با دستخط خاکی وصیت نامه‌ها بهتر شناختیم.

ما زخم سم اسب را با شنی تانک‌ها بهتر شناختیم. ما تیر ۳ شعبه در گلوی علی‌اصغر - علیه السلام-  را با حنجره خون‌آلود شهید دستواره بهتر شناختیم.

ما آخرین دقایق کربلا را با «آخرین روزهای زمستان» بهتر شناختیم. ما گودی قتلگاه را با قتلگاه شهدای والفجر مقدماتی بهتر شناختیم.

ما کف‌العباس را با فکه عباس‌های تشنه لب بهتر شناختیم. ما مشک پاره عموجان را با قمقمه‌های خالی بهتر شناختیم.

ما اربا" اربا را با بچه‌های کانال کمیل بهتر شناختیم…

و البته که ما امام حسین ـ علیه السلام - را با خمینی و خامنه‌ای بهتر شناختیم.

پس نه فقط عاشورا و بسیج با هم هم‌افزایی دارند، بلکه نظام مقدس جمهوری اسلامی و عاشورا نیز در راستای هم اند.

نشان به نشان بسیج، شهادت، مقاومت و بسیاری مولفه‌های دیگر، حتی مولفه مقدس راهیان‌ نور، نظام جمهوری اسلامی با دستگاه عاشورا هم‌افزا عمل می‌کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمان شلمچه

شهادت حضرت زین العابدین -علیه السلام - تسلیت..

دسته پیشمرگها

این دسته، پیشمرگ گردان بود و مشکل ترین ماموریت ها به این دسته واگذار می شد.
از گروهان ما جمال موحد نژاد (شهید) به آنجا رفت که هم معاون دسته شد و هم آر.پی.جی زن.
فرمانده ی این دسته برادر رضا ارومیان (شهید) بود. او پسر نماینده ی مردم زنجان در مجلس شورای اسلامی بود؛پسری که در عین جدی بودن،خیلی با بچه ها و دوستان رئوف و مهربان برخورد می کرد.
شهید جمال از او خاطره های زیادی تعریف می کرد.به قولی او شفا یافته ی خانم فاطمه زهرا-سلام الله علیها- بود.

در درگیری ها خیلی شدید بود، رضا ارومیان توانست در یکی از گروهک های ضد انقلاب نفوذ کند.حدود شش ماه در ستاد حزب بود و جاسوسی می کرد؛ تا اینکه روسا به او ظنین می شوند و جلسه ای تشکیل می دهند تا نقشه ای برایش طرح کنند.اما رضا متوجه ی ماجرا می گردد و با جسارتی عجییب، وارد جلسه می شود و همه را به رگبار می بندد.چند نفر از سرکرده ها را می کشد و بعد پا به فرار می گذارد.

او را تعقیب می کنند.رضا که دیگر خسته شده بود و احتمالا گلوله ای هم به پایش داشت، از بالای تپه ای می افتد و در میان برف ها محو می شود.تعقیب کنندگان از کنار او می گذرند، ولی متوجه اش نمی شوند.

شب هنگام رضا خود را از میان برف بیرون می کشد و کشان کشان به مقرهای خودی می رسد.او را به بیمارستان می رسانند؛ ولی متاسفانه رضا از دو پا فلج می شود .از این ماجرا مدتی می گذرد و رضا در ارومیه زندگی جدید خود را آغاز می کند. ماه محرم از راه می رسد و در روز عاشورا در حسینیه ارومیه، رضا را با برانکارد به مجلس می آوردند.
میان سینه زنان،رضا به شدت گریه می کند و خوابش می برد.
در خواب خانمی را می بیند که به او می گوید:"بلند شو!" رضا می گوید:پایم فلج است،نمی توانم بلند شوم.

بعد آن خانم دستمال سیاهی را روی پای رضا می گذارد و می گوید:"بلند شو!"

رضا از خواب می پرد.حاضران همچنان گرم سینه زنی بودند.رضا دستمال سیاهی روی پایش مشاهده می کند.آن را برمی دارد و بلند می شود.ناگهان جمعیت متوجه ی او می شوند.می ریزند روی سرش و لباس هایش را پاره پاره می کنند.رضا ارومیان مسئول دسته ی پیشمرگها بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید رضا ارومیان/ نونی صفر،ص38-39

گمنامی، زیباترین واژه

شاید گمنامی غریبترین و زیباترین واژه ای باشد که تا کنون به گوش شنیده ام،
و مزار شهدای گمنام غریبترین مزاری که به چشم دیده ام،
که آن مزار یک زائر بیش ندارد و آن هم مادر بی حرم …
و خوش به حالت ای گمنام…
تو راه حسین (ع) را برگزیدی و به بهترین وجه ممکن به خدایت رسیدی،
و گرچه در زمین گمنام هستی ولی در آسمان و در میان عرش نشینان مشهور…
و فقط این را می دانم که تا ابد به حالت غبطه می خورم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

شیعه فوتو

راه بازگشت

چند شب قبل از عملیات،احمد همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.
سنگرهای کمین عراقی ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم خاردار و لابه لای موانع گیر کردند.
اسلحه ی کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،طوری در سیم های خاردارگیر کرده بودند که حتی نمی توانستند تکان بخورند.
در آن ساعت، آب جذر شده بود،با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند.
هر قدر تلاش کردند که خود را رها کنند،نتوانستند. دریافتند که لحظه ی موعود فرا رسیده و راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمان شان حلقه زده بود،همدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.آن روزها ایام فاطمیه بود.به حضرت زهرا -سلام الله علیها- متوسل شدند.
دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم های خاردار نجات پیدا کرد.اما وضعیت احمد بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت.از احمد خداحافظی کرد و به طرف نیروهای خودی برگشت.
احمد تصمیم گرفت هر طور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند؛ چون اگر اسیر می شد،ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود.
دوست احمد در حالی که به عقب برمی گشت،احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می آید.
با خود گفت:"بدبخت شدم! عراقی ها هستند! حتما احمد را گرفته اند و حالا به طرف من می آیند".
به زیر آب رفت تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد،دید احمد است.
باور کردنی نبود،خطاب به احمد فریاد می زند:"قف! لا تحرکوا! ایست! بی حرکت".
احمد او را در آغوش او انداخت و با صدای بلند گریست،چند دقیقه هر دو گریستند.

پرسید:"چه طوری نجات پیدا کردی؟"

-"نمی دانم چه شد! هر قدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم خاردار خلاص کنم،نتوانستم.وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می شد.نمی دانستم چه کنم.موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،چون توجه دشمن را به سمت من جلب می کرد. از همه کس و همه جا ناامید،به ائمه-علیهم السلام- متوسل شدم.
یکی یکی سراغ آنها رفتم.امام علی-علیه السلام-،امام حسن-علیه السلام-،امام حسین-علیه السلام-...اما بی فایده بود.
انگار همه با من قهر کرده بودند و جوابم را نمی دادند.
یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است.دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه -سلام الله علیها-دراز کردم و با تمام وجودم از او خواستم که نجاتم بدهد.نذر کردم.گریه کردم. التماس کردم.دعا کردم.
در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد.آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم".
احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد،او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید احمد جولاییان/ اروند خاطرات،ص208-210

غرق تماشا

شب نوزدهم ماه رمضان بود که با شهید محمد آبیل از مسجد برگشتیم و هر یک به منزل خود رفتیم.
او همسایه ی دیوار به دیوار ما بود.پس از صرف سحری و خواندن نماز، تازه به رختخواب رفته بودم که ناگهان صدایی شنیدم.

با عجله از ساختمان بیرون دویده و از خانم همسایه،یعنی همسر محمد موضوع را جویا شدم.

گفت:"محمد داشت نماز می خواند که ناگهان بیهوش شد.تو را به خدا کمکم کنید".
با عجله وارد خانه شدم و دیدم که محمد روی سجاده افتاده است و حرکت نمی کند. وقتی به چهره ی او نگاه کردم،اصلا اثری از بیماری یا رنگ پریدگی ندیدم.
همسرش مرتب می خواست که او را نزد دکتر ببرم،ولی نمی دانم چرا تمایلی به این کار نداشتم.خلاصه به هر ترتیبی بود با کمک همسایه ها او را به هوش آوردیم و از او خواستیم تا با هم به دکتر برویم.

اما خندید و گفت:"هیچی نشده و دکتر لازم نیست".
مدتی از این ماجرا گذشت. یک شب با محمد خلوت کردم و ماجرای آن شب را پرسیدم. اول طفره رفت و بعد مرا قسم داد و از من تعهد گرفت که این موضوع را به کسی نگویم.اکنون که اقدام به افشای آن راز می کنم،به دلیل آن است که این مرد بزرگ شهید شده و بازگو کردن آن اشکالی ندارد.

محمد اینگونه تعریف کرد:"آن شب در مسجد عزاداری می کردیم و همه اش ذکر علی ـ علیه السلام ـ  می گفتیم.من بدون آن که اراده ای داشته باشم،در دریای افکار خود غوطه می خوردم و با خود می گفتم:" چطور می شود انسان در حالت نماز به مرحله ای برسد که تیر را از پای او دربیاورند و او متوجه نشود؟"
این سوال در وجود من لحظه به لحظه قوی تر می شد تا این که پس از خوردن سحری، به نماز ایستادم. فکر می کنم که آن نماز،از نمازهایی بود که در آن لحظات من فقط با خدا رابطه داشتم و غرق تماشای جمال کبریایی بودم.
غیر از خدا چیزی را نمی دیدم،که ناگهان نماز حضرت علی ـ علیه السلام ـ  و درآوردن تیر از پای آن بزرگوار به یادم آمد و در یک لحظه حضرت را دیدم که نماز می خواند و تیری از پایش در می آوردند.
حضرت پس از نماز به عقب برگشت و با من شروع به صحبت کرد.من آن قدر که محو تماشای جمال نورانی ایشان بودم که حرف های او را نمی شنیدم.یکباره به خود آمدم و گفتم:"این علی ـ علیه السلام ـ  است که در مقابل من ایستاده و با من صحبت می کند".
در یک لحظه به عظمت مسئله پی بردم و فریاد کشیده و بیهوش شدم.

در حالت بیهوشی نیز با او عالمی داشتم که شما بیدارم کردید و مرا از آن عالم روحانی بیرون آوردید".
این را گفت و شروع به گریه کرد و دیگر حرفی نزد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد آبیل/ زمزمه در تنهایی،ص66-67

پیشانی بند متبرک به نام ائمه

در یکی از روزهای اعزام نیرو از پادگان امام حسین ـ علیه السلام ـ که هوا هم به شدت بارانی بود دیدم،حاج آقا شهید مغفوری خم شد و پیشانی بندی را از میان گل و لای برداشت. روی پیشانی بند عبارت:یا مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ نوشته شده بود.
گفتم :"حاج آقا! از این پیشانی بندها زیاد داریم.-خب غافل بودم و نمی دانستم- چنان نگاهی به من کرد که جا خوردم.
گفت:" مغفوری زنده باشد و نام امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ زیر پا و میان گل و لای افتاده باشد؟
فوری رفت و پیشانی بند را شست و نزد خود نگه داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عبدالمهدی مغفوری/ کوچه پروانه ها،ص77-78

راز ادای احترام

توی سنگر، گاهی وقت ها اتفاق می افتاد که شهید حسینی دست روی سینه اش می گذاشت و عرض ادب می کرد.این کار او برای ما جای سوال شده بود.
فکر می کردیم شاید زیارت عاشورا می خواند و برای سلام دادن به امام حسین ـ علیه السلام ـ از جا بلند می شود و ادای احترام می کند.
این کار شهید حسینی به یک راز تبدیل شده بود، تا اینکه چند ساعت قبل از شهادت،رازش را برای یکی از بچه ها فاش می کند و می گوید:

"حال که زمان شهادت نزدیک شده است، می خواهم رازم را فاش کنم.زمانی که می ایستادم و ادای احترام می کردم،به خاطر حضور امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ بود.ایشان گاه گاهی برای سرکشی به بچه ها وارد سنگر ما می شد و من با دیدن امام عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ادای احترام می کردم."

ساعتی بعد از فاش شدن این راز،خمپاره ای نزدیک او منفجر شد.

سرش به طور کامل از بدن جدا شد، اما شال سبزی که بر گردن داشت همچنان روی شانه های بی سرش باقی ماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسینی /مسافران آسمانی،ص55-56

آه کشید.. من شکستم..

***ـ نشست، زنش کنارش... نمی تونست حرف بزنه،زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد می چسبید ، نقطه به نقطه...آه کشید...من شکستم...

***ـ محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟
نشست ، خرد شد، گریه کرد .
گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد.گریه کرد..آه کشید..من شکستم...

***ـ نشست ، نگاه کرد ، فحش داد ،لعنت کرد ، ناله کرد، گریه کرد.گفت: به جای درمان ، برای اینکه صدامون در نیاد ، سهمیه تریاک دادن...رایگان...آه کشید...من شکستم...

***ـ  پیرمرد بود ، موهاش مثل برف سفید ، پرسید : آمار جدید نداری؟
گنگ بودم ، گریه کرد .گریه کردم.
گفت: می دونم برمی گرده ، آنقدر باحاج خانم زنده می مونیم تا برگرده .گریه کردم ،گریه کرد..آه کشید...من شکستم..

***ـ شیمیایی بود ، ده درصد! دروغم نمی گفت ، مدارک پزشکیش کامل بود.
دوتا دختر داشت ، هردو عقب افتاده...از اثرات شیمیایی..گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ موجی بود ، فریاد زد ، با سر،بینی یک نفر و شکست ،نشست ، گریه کرد..
دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود ، از دست بابای موجیش...گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ از اثرات جانبازی شهید شده بود ، حتی اسمشو شهید نذاشتن . زنش رفته بود.
دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر..پدربزرگ گریه کرد..آه کشید...من شکستم...

***ـ نشست ،آروم ، اسمش حسین بود .
دکمه هاش و باز کرد ، ترسیدم ، توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن ، از بالا تا پایین بخیه ، بخیه هایی که عفونت کرده بود ، موجی هم بود ، دوباره برده بودنش کمیسیون ،با بزرگواری !!! ده درصد داده بودن..
یه بار که موجی شده بود،دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل پیدا کرده بود ،مثل یه بچه گریه می کرد ، دعواش کردم ، بغض کرد...واقعا بچه بود...
قول داد دیگه کار بد نکنه..گریه کرد...آه کشید...من شکستم...

***ـ بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید . 70 درصد بود ..
از گردن به پایین قطع نخاع بود .
دکترای حقوق داشت.حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن..لبخند میزد . حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد.
یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد ، حتی تخت هم می لرزید.
منم می لرزیدم..رفتم عقب..سرمو پایین انداختم..از خودم شرمنده بودم
دعوام کرد..گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی..فدای سرت..آه کشید...من شکستم...

***ـ باباش مفقودالاثر بود .
گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن ؛
به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود ...آه کشید...من شکستم...


ــــــــــــــــــــــــــ

یادمان نرود پیام آفتاب :

نگذارید پیشکسوتان خون و شهادت در پیچ و خم روزرمره زندگی به فراموشی سپرده شوند. 

ولایت رهبری

عزاداری زیر پل زبیدات

شهید صفر طالبی علاقه عجیبی به اهل بیت علی الخصوص سالار شهیدان امام حسین ـ علیه السلام ـ داشت.در مجالس عزاداری و سینه زنی و نوحه خوانی مرتب شرکت می کرد و شور و حال عجیبی پیدا می کرد.

در دهه ی محرم سال 1362 گردان در منطقه ی عملیاتی محرم کنار پل شهرک زبیدات عراق و در نزدیکی نیروهای دشمن مستقر بودیم. ولی این باعث آن نشد که برگزاری مجالس عزاداری را ترک بگوییم.

شب ها در زیر پل بتونی زبیدات عزاخانه ی امام حسین ـ علیه السلام ـ بر پا بود و همه ی بچه ها به غیر از نگهبانها می آمدند. صفر طالبی همه ی برنامه هایش را طوری تنظیم کرده بود که این مجلس عزاداری را از دست ندهد و حتی نگهبانی خود را از ابتدای شب که معمولا آسان تر و ساده تر از نگهبانی های نیمه های شب و سحر بود عوض می کرد. یادم می آید که در همان سال صفر طالبی و تعدادی از بچه های گردان یک در زیر پل زبیدات شبیه خوانی راه انداختند که در آن شهید طالبی نقش شمر ذوالجوشن را بازی می کرد.

عینک دودی زده بود و یک چفیه به سر بسته و دشداشه ای به تن کرده بود تا قیافه اش خشن به نظر برسد ولی او با دیدن بازیگرانی که نقش امام،علی اکبر،علی اصغر،حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ را به عهده داشتند و به دست اشقیا شهید می شدند نمی توانست خود را کنترل کند اشک می ریخت و چهره اش مهربان و صمیمی تر از همیشه به نظر می آمد و درست زمانی که اشقیا به خیمه های حضرت اباعبدالله ـ علیه السلام ـ یورش بردند، شهید صفر طالبی نقش خود را رها کرده و بدون توجه به تماشاچیان زار زار گریه می کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید صفر طالبی/ آه باران،ص30-31

آقا به او گفتند:سلام من را به اصحاب سيّدالشهدا برسان

روايتي از زندگي طلبه اي كه در بوسني به شهادت رسيد..شهید سيدمحمّدحسين نوّاب

سيدمحمدحسين شال و كلاه كرد و رفت بوسني! جايي كه غربي‌ها كمر همت بسته بودند تا اين منطقه مسلمان را از قلب اروپا حذف كنند. سيدمحمدحسين طلبه بود و در بوسني هم بيشتر كارهاي فرهنگي مي‌كرد. اين كارها آنقدر تاثيرگذار بود كه وقتي كراوات‌ها اسيرش مي‌كنند قبل از اينكه رايزني‌هاي معمول جواب دهد و مثل بقيه اسرا آزاد شود، شهيدش كنند. سيد را در ديار غربت بعد از شكنجه شهيد كردند.

در ادامه مطلب مطالب ذیل را خواهیم خواند:

چشمم به برگه بغل دستي افتاد
گردان يازهرا(س) را انتخاب كرد
جزو اوّلین کسانی بود که کار با کامپیوتر را یاد گرفت
پانصد كيلومتر راه مي‌رفت تا صله رحم كند 
سال جديد را با ياد خدا و آرزوي شهادت آغاز مي­كنم
آقا گفتند براي بوسني كاري كنيد
در بوسني بنياد شهيد راه انداخت
ايران را به نام خميني مي شناختند
آقا فرمودند كه سلام من را به اصحاب سيّدالشهداء برسان
قبل از اسارت روضه حضرت زهرا خواند
ده روز بعد از شهادت هنوز از زخمها خون مي‌آمد
جمله عجيب وزير خارجه بوسني به خبرنگار بي ­بي­ سي

ادامه نوشته

سربازی مخصوص خواندن ذکر مصیبت

به خاطر دارم، سربازی در لشکر بود که صدای خوبی در مداحی و خواندن دعا داشت.

یک بار سرهنگ صدای او را شنید و به من گفت: "فلانی ترتیبش را بده که این سرباز بیاید به سوله ی فرماندهی ،می خواهم این سرباز در اختیار خودم باشد".

از آن پس هر چند وقت، سرهنگ آن سرباز را صدا می کرد و می گفت:" ذکر مصیبت بخواند" .

خودش هم می نشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده می گذاشت روی بینی اش،آن قدر ناله می کرد و اشک می ریخت که سر آستین لباس نظامی اش کاملا خیس می شد؛ حتی چندین بار افسران لشکر از من پرسیدند که چرا سرآستین سرهنگ هر چند وقت خیس می شود؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن آبشناسان/ شیر صحرا،ص45

من این کار را برای کشورم انجام دادم

«برای ساخت صفحات سوخت، ما نیاز به تکنولوژی جدیدی داشتیم. اصلا ما چرا تقاضای سوخت کرده بودیم؟ برای اینکه بلد نبودیم بسازیم! و خب در محاسبات هسته‌ای کسی را نداشتیم و همچین محاسباتی نیز پیش از این انجام نشده بود.

اما شهید شهریاری با اعتماد به نفسی که داشت، و ما هم با اعتقادی که به ایشان داشتیم، این کار را به ایشان واگذار کردیم و ایشان هم به خوبی آن را انجام دادند. یعنی اگر در آن زمان شهید شهریاری می‌گفت که من مثلا 10 میلیارد تومان دستمزد می‌گیرم تا این کار را انجام دهم، ما مجبور بودیم که بدهیم؛ هر چه می‌گفت مجبور بودیم که بدهیم برای اینکه کس دیگری نبود که این کار را انجام دهد. تنها کسی که در مملکت می‌توانست این کار را انجام دهد، شخص شهید شهریاری بود ولاغیر.

با این حال، ایشان حتی یک ریال هم دستمزد نگرفت. حتی وقتی من خواستم دستمزد ایشان را پرداخت کنم، ناراحت شدند و گفتند که من این کار را برای کشورم انجام دادم. من یک کلمه به شما بگویم. اگر شهید شهریاری را در زمینه علم هسته‌ای نمره 100 بدانیم، به بهترین نفر بعدی در کشورمان در این زمینه شاید بتوان نمره 50 داد. یعنی واقعا ایشان روی قله ایستاده بود.»

ـــــــــــــــــــــــــــــ

علی اکبر صالحی، رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی ایران

قبول شدن قربانی

پدر شهید مصطفی موسوی نقل می کند که شب قبل از شهادت سید مصطفی خواب دیدم زنگ خانه را زدند.احساس عجیبی به من دست داد.
پریدم در را باز کردم.سید جلیل القدری را با چهره ای خندان دیدم.به او سلام کردم.جواب دادند.گویا کسی به من گفت ایشان امام حسین ـ علیه السلام ـ هستند.
از خوشحالی زبانم بند آمده بود.با هزاران زحمت گفتم:

-" آقا جان! چرا خبر ندادید تا خودم را آماده کنم.من حالا یک قربانی بیشتر ندارم".
حضرت فرمودند:"این یک قربانی را از تو قبول کردم" و لبخندی بر لبانش ظاهر شد.

در حالی که محو چهره ی آقا شده بودم،ناگهان از خواب بیدار شدم.احساس کردم حیاط خانه و اتاق ها حالتی دیگر به خود گرفته بود.بوی عطری دلاویز همه جا را فرا گرفته بود.هنوز باور نداشتم بیدار هستم.
اشک، بی اختیار از گوشه ی چشمانم روان شد.آن شب را با دعا و راز و نیاز به صبح رساندم.

این رویا چند روزی مرا منقلب کرده بود تا این که خبر شهادت مصطفی را برایم آوردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید مصطفی موسوی/ ندای ارجعی،ص81

به کدامین شهید..بابا می گویی؟

ـــــــــــــــــــــــــــ

مجموعه طرحهای خون

تسکین دردها

برادر بزرگ ایشان نقل می کند: صحنه ای را که در فرودگاه تهران و پس از ترخیص وی از بیمارستان تبریز با آن موجه شدم، هیچ گاه فراموش نمی کنم. به دلیل جراحت عمیقی که از ناحیه ی شکم در جبهه برداشته بود، نمی توانست درست بایستد و لذا دستها را روی شکم گذاشته و خمیده خمیده راه می رفت که به زحمت توانستم او را سوار ماشین نموده و به منزل ببرم.
وقتی در منزل موضع زخم جراحی شده را از نزدیک مشاهده کردم، گریه ام گرفت.

بخشی از ناحیه ی شکم به عرض 15 سانتی متر بخیه خورده بود و نسوج داخل شکم نیز زخم عمیقی برداشته و بعضا از بین رفته بود، که موجب درد و رنج شدیدی با پدر و مادرم مواجه شد،لبخند زد و طوری وانمود کرد که انگار هیچ دردی ندارد.اتاقی را برای استراحتش در نظر گرفته بودند و احساس می کردم،وقتی کسی در اتاقش نیست ،یا ناله ی یا زهرا ـ سلام الله علیها ـ و یا حسین ـ علیه السلام ـ دردش را تسکین می دهد.اما به محض ورود یکی از اعضای خانواده به سرعت ناله اش قطع می شد.

مادر شهید مردانی خاطره ی عجیبی نقل می کند که به اعتقاد خودش هیچ گاه آن را فراموش نمی کند.

ایشان می گوید:یکبار که قربانعلی مجروح شده بود و چند روزی را دور از منطقه ی جنگی و در منزل به استراحت می پرداخت،بسیار ساکت و گوشه گیر شده بود.
می دانستم که درد زیادی را تحمل می کند،اما به روی خود نمی آورد.
یک روز به من گفت: مادر جان من امروز مهمان دارم،لطفا کسی توی اتاق من نیاید.

گفتم: میهمانت ظهر این جا می ماند تا ناهار درست کنم؟
گفت:نه،نیازی نیست.فقط می خواهم اتاق خلوت باشد.

از سخنان او کمی تعجب کردم.با این که می دانستم او به خلوت و راز و نیاز با خدا بسیار علاقه دارد،اما نمی دانستم میهمان او کیست و از کجا می آید؟ کنجکاو شده بودم.
پس از دقایقی به پشت پنجره رفته و داخل اتاق را نگاه کردم.
احساس کردم فضای اتاق با همیشه فرق دارد. گویا نورانی تر و باصفاتر از همیشه شده بود.
دیدم قربان دو زانو و با احترام زیادی نشسته و با کسی حرف می زند، اما هر چه نگاه کردم کسی جز او را مشاهده نکردم. بعد دیدم که منقلب شده و به شدت گریه می کند.از این اتفاق تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد،این بود که قربان میهمان بسیار عزیزی دارد... .

ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید قربانعلی مردانی/این گروه آسمانی34،41

برآورده شدن آرزو

یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت.می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:"خدا دعایم را اجابت کرد.خدا آرزویم را برآورده کرد."
بعد هم دور خودش می چرخید و می گفت:

"امام حسین -علیه السلام-نوکرتم!چاکرتم به خدا!"

شلوغ کرده بود و یک ریز حرف می زد. به او گفتم:

-"چه خبره؟ خونه رو روی سرت گرفته ای! مگر چه اتفاقی افتاده! خوب بگو".

گفت:"به  امام حسین -علیه السلام-، علم سیدالشهدا را (در ماه محرم) بلند کردم و سه بار دور سرم چرخاندم".

بعد چند دور چرخید و از خانه بیرون رفت. حالا بعد از مدت ها که از آن تاریخ گذشته، هر وقت به یاد این خاطره می افتم، بغض راه گلویم را می گیرد و گریه امانم را می برد.چرا که بین آن آرزویی که خودم کردم-که خدایا پسری به من عطا کن تا آن را نذر امام حسین -علیه السلام- کنم- و آرزوی جمشید که علم سالار شهیدان را بالا برده بود تا چنان سر حال و خرسند تمام خانه را روی سر خود بگیرد، چقدر تشابه و نزدیکی بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جمشید همتی پور/ تبار آیینه و آفتاب،ص168

نرم افزار فاتحان خونین شهر برای سیستم عامل اندروید

نرم افزار فاتحان خونین شهر برای سیستم عامل اندروید

در این نرم افزار زندگی نامه، وصیت نامه، دست نوشته، خاطرات و کتاب شناسی 43 شهید فتح و عملیات آزادسازی خرمشهر ارائه شده است.

تغییرات نسخه دو:- اصلاح متون در گوشی های مشکل دار- موسیقی متن (با تنظیمات قطع یا پخش)- تغییرات ظاهری در منوی شهید- تنظیم اندازه فونت- صفحه نمایش روشن- تنظیمات بهبودی اجرا

اعلام نیاز به همکاری نویسنده این نرم افزار:
برخی از شهدای این نرم افزار اطلاعات کاملی ندارند و از دوستانی که به این اطلاعات دسترسی دارند خواهش می کنم اطلاعات را برای من بفرستند تا در برنامه قرار بدم.محیط برنامه سعی شده با گرافیک و تصاویر جذاب طراحی و توسعه داده بشه.لطفا نظرات خودتون را اعلام کنید که همشون مورد احترام هستند.

وبلاگ سازنده نرم افزار: http://peyambareomid.blogfa.com/

دانلود نرم افزار: http://cando.asr24.com/apps.php?appId=51350

رو به حرم

من مانده بودم و علی اصغر، دوتایی، توی سنگر، بقیه ی بچه ها رفته بودند؛همه شان؛ هر پنج تایشان شهید شده بودند.
کمی گذشت، توی آن شلوغی و تیراندازی و سروصدا، دیدم علی اصغر راست ایستاد طرف حرم امام حسین ـ علیه السلام ـ

داشت می گفت:"السلام علیک یا اباعبدالله".
دیدم دارد از پیشانی اش خون می چکد روی زمین. علی اصغر هم رفت پیش بچه ها، دیدم توی سنگرم، تنهای تنها بدون علی اصغر! بدون بچه ها!

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی اصغر پارسا/ سلامی به هابیل،ص28

بوی کربلا

وقتی امیر از عملیات والفجر8 برگشت، او را خیلی زیارت کردم؛ بوسیدم و به سینه چسباندم.
او پرسید:"مادر!مگه تو را چه شده است که این همه محبت می کنی؟"
گفتم:"علت این است که فکر می کنم از کربلا آمده ای و این گرد و خاک نشسته بر سر و صورت تو،بوی کربلا دارد".
چند روز بعد، امیر به منطقه ی عملیاتی برگشت و مرا تنها گذاشت.
مادر شهیدان،امیر و حسین ناجی این حرف ها را با بغض سنگین تعریف می کرد.
ــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید امیر ناجی/ زخم های خورشید،ص265

بیندیشیم... همین.

چقدر فاصله است بین گمنامی و گمراهی


پای قطع شده، سوغاتی جبهه

شهید احمد کیایی از آن منتخبین بود. مداحی می کرد.
آن قدر پاک بود که پس از سخنرانی شهید دستواره در عملیات کربلای 1 همین که با حضرت زینب -سلام الله علیها- وداع کرد، ساعتی بعد مزدش را گرفت و دعایش مستجاب شد.خدا طلبیدش.

یکی از پاهایش هنگام دفن کردن نبود.قطع شده بود.

یک سال گذشت تا این که قبل از عملیات والفجر 4 به قلاویزان رفتم و سری به محل شهادت او زدم تا بلکه پای او را پیدا کنم.
منطقه هنوز پر از مین گوجه ای والمری بود. تجهیزات بچه ها همچنان روی خاک افتاده و دست نخورده باقی مانده بود. جلوتر که رفتم،پس از جستجو، پای قطع شده ی احمد را در گودالی یافتم. هنوز هم داخل پوتین بود. شماره ی پای هر دوی ما یک اندازه بود. آن را برداشته و با خود به تهران آوردم تا به بدن ملحق کنم.

آوردم و به خانه که رسیدم،رو به ننه ام گفتم:"این امانت است.کسی به آن نزدیک نشود و دست نزند".
ننه کنجکاوی کرد و اصرار.بالاخره پا را دید و از تعجب دهانش باز ماند.
باورش نمی شد که سوغاتی جبهه پای قطع شده و پوتین باشد.به هر حال پای امانتی را به خانواده احمد کیایی رساندم و بعد توسط آنها به قطعه 53بهشت زهرا -سلام الله علیها- منتقل شد و در آن جا به بدن متصل و دفن گردید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید احمد کیایی/ جشن حنابندان،ص130

حادثه ای که عواطف همه انسانها را متوجه خود می کند

- حسين‌بن‌على عليه‌السّلام با ساز و برگ جنگ به كربلا نيامده بود. كسى كه مى‌خواهد به ميدان جنگ برود، سرباز لازم دارد؛ اما امام حسين‌بن‌على عليه‌السّلام زنان و فرزندان خود را هم با خود آورده است. اين به معناى آن است كه اين‌جا بايد حادثه‌اى اتفاق بيفتد كه عواطف انسانها را در طول تاريخ همواره به خود متوجّه كند؛ تا عظمت كار امام حسين معلوم شود. امام حسين مى‌داند كه دشمن پست و رذل است. مى‌بيند كسانى كه به جنگ او آمده‌اند، عدّه‌اى جزو اراذل و اوباش كوفه‌اند كه در مقابل يك پاداش كوچك و حقير، حاضر شده‌اند به چنين جنايت بزرگى دست بزنند. مى‌داند كه بر سر زن و فرزند او چه خواهند آورد. امام حسين از اينها غافل نيست؛ اما درعين‌حال تسليم نمى‌شود؛ از راه خود برنمى‌گردد؛ بر حركت در اين راه پافشارى مى‌كند. پيداست كه اين راه چقدر مهم است؛ اين كار چقدر بزرگ است.

- امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما اگر نمى‌ماندند هم، آن حضرت مى‌ايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا، وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مى‌رفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مى‌رفتند و حضرت تنها مى‌ماند. روز عاشورا چه مى‌شد؟ حضرت برمى‌گشت، يا مى‌ايستاد و مى‌جنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمى‌گردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم. ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرازهایی از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی

لب به آب نزنیم!

شهید سید جمشید صفویان که در عملیات کربلای چهار به دیدار یاران شهیدش شتافت، دارای روحی عجیب و قلبی مطمئن بود.
قبل از عملیات بدر برای نیروهای گردان بلال از لشکر هفت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- صحبت می کرد و می گفت:

"یاران! این عملیات آبی-خاکی است و ما با قایق هایمان از آب عبور می کنیم تا به خشکی برسیم.نام این آبراه "نینواست" و ما باید از آن بگذریم.ما باید حماسه ی کربلا را در این جا تکرار کنیم، ولی یک فرق دارد."اباعبدالله -علیه السلام-" در قحطی آب بود و ما از آب عبور می کنیم.پس باید به احترام لبان خشکیده ی آقا "اباعبدالله" لب به آب نزنیم تا او خود به یاری مان بیاید".

"سید"که محبوب بچه ها بود،در کربلای چهار از میان بچه ها رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید جمشید صفویان / زخمهای خورشید،ص73

همانند مولا شهید شدن

شب بود. در محل ماموریت مان دور هم جمع شده بودیم و هر کس در رابطه با جبهه، جنگ و شهادت، مطلبی می گفت. نوبت به ابراهیمی رسید.
او گفت:

-"من دوست دارم همانند مولایم، ابوالفضل العباس -علیه السلام- شهید شوم".

حرف هایمان تمام شد و همگی خوابیدند.اما فرج الله نخوابید و مشغول دعا و نماز خواندن شد.
گفتم :"بیا تو هم کمی استراحت کن و بخواب که فردا کار زیاد داریم".
در جوابم گفت:" من دو ساعت بیش تر وقت ندارم و نمی توانم بخوابم".

من، متوجه مطلبی که گفت،نشدم و تا آمدم بیش تر سوال کنم،افراد کومله به ما حمله کردند.
بچه ها هم از خواب بیدار شدند و به مقابله با آنها پرداختیم.
در حال درگیری با دشمن بودیم که ترکشی به فرج الله اصابت و یکی از دست های او را قطع کرد. در همین حین ترکش دیگری مچ دست دیگرش را هم از بدن جدا کرد.
درگیری ادامه داشت،خون زیادی از ابراهیمی رفته بود و امکان برگشت به عقب هم نبود؛ اما او مرتبا با فریادهای الله اکبر به دوستان همرزمش روحیه می داد و مرتب می گفت:"بچه ها حال من خوب است".
فرج الله در حالی که ندای الله اکبر سر می داد، با آخرین تیر دشمن نقش بر زمین شد و من تازه متوجه شدم که درست دو ساعت از حرفی که به من زده بود،گذشته است...!

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید فرج الله ابراهیمی/ پابوس،ص45-46

برهنه شدن پاها نزدیک کربلا

بچه های تخریب، حتما عارف بودند. شور و حال خاص خودشان را داشتند. سر سفره بدون ذکر، دست به غذا نمی بردند.هر شب،قبل از خواب مراسم هفت سوره داشتند.
روزی همراه تعدادی از دوستان به مفر تاکتیکی رسیدیم.

در کمال تعجب دیدم "سید هاشم" پای برهنه روی رمل و سنگریزه ها راه می رود.
بعد از احوال پرسی چشم چرخاندم،دیدم نه بابا! انگار این جا سرزمین پابرهنگان است.

از سید پرسیدم:" کفش هایتان کو؟"
تبسمی کرد و گفت:" این جا نزدیک کربلاست. مجاز نیستیم کفش پایمان کنیم".
از شنیدم جوابش اشک در چشمانم هاله ای زد.
محو آن همه ارادت شده بودم.
نگاهم را از سید برداشتم و به همراهانم اشاره کردم تا کفشهایشان را درآورند.
از آن روز تا زمانی که در جمع پابرهنگان حضور داشتیم،با عشق و ارادت قدم برمی داشتیم،البته با پای برهنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطر ه ای از شهید سید هاشم آراسته/ جرعه ی عطش،ص140

شهید حاج حسن طهرانی مقدم و ارادت به ذکر مصیبت آقا اباعبدالله(ع)

شهید حاج حسن طهرانی مقدم: هر وقت به یاد من افتادید برای شادیم یاد و ذکر اهل بیت (ع) و ذکر مصیبت آقا اباعبدالله و ائمه اطهار(ع) نمائید


در میان وسایل شخصی شهید طهرانی مقدم، خانواده ایشان دستمال مشکی پیدا کردند که این شهید بزرگوار با الصاق کاغذی بر روی آن خواسته بودند که این دستمال همراه ایشان دفن شده و در قبرشان قرار گیرد. این دستمال اشک مربوط به عزاداری های ایشان در مراسم عزای محرم بوده است. بر روی کاغذی که روی این پارچه قرار داشت با دستخط شهید نوشته شده بود: «عنایت فرموده و این دستمال مشکی را در کفن بنده قرار دهید. حسن مقدم».
این دستمال مطابق با وصیتِ حاج حسن در کنار پیکر ایشان او به خاک سپرده شد.

رهبر انقلاب: تاكنون هر قولی را كه حاج حسن آقا به ما داد، وفا كرد

شهید حاج حسن طهرانی مقدم کابوس تا ابد زنده امریکا و اسرائیل
قهرمان قهرمانان صنعت ایران اسلامی
هم"سایه" شهید چمران

السلام علی الاعضاءِ المُقَطَعات

ادامه نوشته

دست نوشته امام خامنه اي در تقدير از شهيد طهراني مقدم قبل از شهادت+عكس

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب در نهم خردادماه سال 89 طی یک دست نوشته از خدمات ارزنده "شهید حسن تهرانی مقدم" فرمانده جهاد خودکفایی سپاه و فعالین عرصه موشکی کشور قدردانی کردند.


ایشان در این دست نوشته خطاب به شهید حسن تهرانی مقدم و همکاران ایشان نوشته اند: "خداوند یار و نگهدار شما مردان مومن و دانشمند و پرتلاش باشد."؛ متن کامل این پیام به شرح ذیل است:

http://basij.ir/attachment/4124563.jpg

بسم الله الرحمن الرحیم

شما به کمک و هدایت خداوند علیم و قدیر توانسته اید کار بزرگی را به سامان برسانید. این، بار دیگر معجزه ی توانایی های عزم راسخ انسان مومن را در معرض نگاه ما می گذارد و ما را امیدوارتر از همیشه به همت و تلاش بر می انگیزد.

از پیشروی در راه شناختن هدف های بلند و راه های میان برُ برای رسیدن به آن و آنگاه همت گماشتن و گام برداشتن خسته نشوید؛ به ایستگاه های میان راه دلخوش و قانع نشوید؛ به خدای بزرگ اعتماد کنید و همه توان خود را به عرصه بیاورید. خداوند یار و نگهدار شما مردان مؤمن و دانشمند و پرتلاش باد.

سید علی خامنه ای

89/3/9

ـــــــــــــــــــــــــــ

پایگاه اینترنتی بسیج به نقل از تسنیم

از نصب وصیت و عکس مزار شهید در دانشگاه ترسیدند!

جلو دانشکده ادبیات* یک تابلو تبلیغاتی بزرگ (با ابعادی شاید در حد 4 در 5 متر) توی دید بود که قرار شد به بسیج دانشجویی داده بشه. یکی از مسئولان مرتبط با مسئله به من (که اون موقع مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه بودم) گفت: شما هر طرح یا بنری خواستید نصب کنید به ما بدهید تا برایتان چاپ و نصب کنیم.

ما هم که تازه عکس وصیت و مزار شهید فتحعلی زاده روی مزارش** رو دیده بودیم (که وصیت کرده بود مزارش رو گلی و با یک تکه حلبی بسازند تا بدانند که هنوز خواهران و برادران و مادران ما در حلبی آبادها در حسرت غذای روزانه هستند)، عکس مزار شهید رو همراه با وصیتش پیش ایشون بردیم و گفتیم ما می خواهیم این طرح نصب شود. ایشان هم که انتظار چنین طرحی را نداشت گفت: اگر این طرح را نصب کنیم آن وقت خودمان که برای مزار شهید گمنام این همه هزینه کرده ایم زیر سوال می رویم، یک طرح دیگر بیاورید.

فهمیدیم بعضی از جمله ها و وصایای شهدا هم هستند که حتی کسانی که دم از شهدا می زنند از آن جملات می ترسند و به جای اصلاح رفتار و یا نگرش خود، سریع روی بی دردسرترین گزینه یعنی سانسور و بایکوت وصیت شهید دست می گذارند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره از:محمدرضا زارعی از ارومیه

* دانشکده ادبیات دانشگاه شهید مدنی آذربایجان

**متن وصیت شهید مهندس محمد فتحلی زاده روی مزارش: سنگ قبر برایم نسازید و قبر بسیار ساده و گلی با یک تکه حلبی کوچک نباتی بگذارید تا یادتان باشد همیشه که هنوز حلبی آبادها و روستاهای دور افتاده مان، مادران، خواهران و برادران و پدرانمان حسرت غذای روزانه را میکشند.

گلزار خاطرات

خجالت از محاسن کوتاه

قرار بود عملیات جدیدی آغاز شود. همه آمده بودند. رزمندگان حال و هوای قشنگی داشتند. دستور آمد که همه باید محاسن شان را کوتاه کنند.
همه این کار را انجام دادند؛ اما سبحان را دیدم که محاسنش را کوتاه نکرده است.

به سراغش رفتم و دیدم خیلی ناراحت است.
گفتم:"چرا محاسنت را نزدی؟ همه این کار را کرده اند."

با ناراحتی گفت:"من این کار را نمی کنم.من خجالت می کشم، که فردا با محاسن تراشیده شده به محضر آقا اباعبدالله الحسین -علیه السلام- حاضر شوم".

من خندیدم و دیگر چیزی نگفتم.
شب فرا رسید و دستور حمله صادر شد. بچه ها تا نزدیکی های صبح جنگیدند. عملیات بزرگی بود.سپیده دم، ناگهان خمپاره ای زوزه کشان سوی ما آمد و در میان رزمندگان به زمین اصابت کرد.هر کس به سمتی فرار می کرد.گرد و خاک عجیبی بلند شده بود. کمی صبر کردم تا گرد و غبار بخوابد،که در آن میان سبحان را دیدم که روی زمین آرام دراز کشیده و محاسنش غرق در خون است و من به خنده ی دیشبم، گریه می کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید غلامرضا خانی/ پابوس،ص16

بزرگ بودن قبر کوچک

کنار قبر آماده ای نشسته و عجیب به فکر فرو رفته بود.

بنده ی خدایی روی شانه اش زد و گفت:
-"حاج احمد! این قبر برای تو خیلی کوچک است. تو با این قد بلند، توی این قبر جا نمی گیری.به فکر یک قبر دیگر باش".

حاج احمد کریمی در جواب گفت:"من به شما قول می دهم که این قبر برای من بزرگ هم باشد".

همیشه می گفت:"شهادت با یک تیر یا ترکش که نفع شهادت نیست، آدم باید مثل امام حسین -علیه السلام- شهید شود تا شرمنده ی آقا نشود.من دوست دارم روز قیامت،اگر قرار شد مرا به امام حسین -علیه السلام- معرفی کنند،قطعات بدنم را روی پارچه ای قرار دهند و بگویند:"این احمد کریمی است".
گذشت تا این که در کربلای پنج گلوله توپ به او اصابت کرد و قطعات بدنش را در کیسه ی کوچکی جمع کردند و در همان قبر دفنش کردند.
احمد به آرزویش رسید و شرمنده ی امام حسین -علیه السلام- نشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید احمد کریمی/ مسافران آسمانی،ص125-126

با التماس!

 هم قد گلوله توپ بود .
گفتم: چه جوری اومدی اینجا؟

گفت:با التماس!

گفتم:چه جوری گلوله رو بلند می‌کنی میاری؟

گفت:با التماس!

به شوخی گفتم،می‌دونی آدم چه جوری شهید میشه؟

لبخندی زد و گفت:با التماس!

تکه‌های بدنش رو که جمع می‌کردم،فهمیدم چقدر التماس کرده...».

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسافر جبهه