من مانده بودم و علی اصغر، دوتایی، توی سنگر، بقیه ی بچه ها رفته بودند؛همه شان؛ هر پنج تایشان شهید شده بودند.
کمی گذشت، توی آن شلوغی و تیراندازی و سروصدا، دیدم علی اصغر راست ایستاد طرف حرم امام حسین ـ علیه السلام ـ

داشت می گفت:"السلام علیک یا اباعبدالله".
دیدم دارد از پیشانی اش خون می چکد روی زمین. علی اصغر هم رفت پیش بچه ها، دیدم توی سنگرم، تنهای تنها بدون علی اصغر! بدون بچه ها!

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی اصغر پارسا/ سلامی به هابیل،ص28