احترام

این طور نبود که فقط جلوتر از پدرش راه نرود.
بالاتر از جانبازها ننشیند و...احترامش فقط اینها نبود.
مقابل تصویر آقا هم که می رسید دست بر سینه، می خواند:السلام علیک یابن رسول الله.
از گرفتگی صورت رهبر،اشک در چشمانش حلقه می زد.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

کوتاهی در حق جانبازان

انگار ماموریت داشت غم و غصه را از خانه مان بیرون کند.
بچه ها از دیدنش خوشحال می شدند. همه را حسابی می خنداند.به من می گفت:

ای شیر خسته میدان نبرد،
با دو تا تی تاب میشه تو رو خورد!
اما وقتی می خواست برود صورتش درهم کشیده می شد.

به دوستانش می گفت:ما در حق این جانبازها، کوتاهی کردیم، باید بیشتر به اینها سر بزنیم.
__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

شرط بازی

کامپیوتر تازه به بازار آمده بود.
هنوز خیلی ها با آن آشنا نبودند.بریمان خرید.

می خواستیم بازی کنیم.شرط می گذاشت اول کمی با فلان نرم افزار کار کنید بعد...
خیلی زود روی پای خودمان ایستادیم.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

آی..دین!

هیچ فرصتی را برای تبلیغ از دست نمی داد.
به هر بهانه ای در هر جمعی که بود نکته ای را یادآوری می کرد.
یک بار در جمع بچه های دبیرستانی که مشغول صحبت و شوخی بودند، شکلات هایی را از جیبش درآورد و تعارف کرد.
همه که برداشتند و مشغول خوردن شدند گفت: بچه ها ببینید روی بسته اش چی نوشته؟نوشته آیدین.یعنی آی..دین!
مواظب دینتون باشین...

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

احیا شدن شعائر دینی

موقع اذان شده بود.از جا بلند شدم و شروع کردم به اذان گفتن.

با روی گشاده به طرفم آمد.
مرا در آغوش کشید و هدیه ای به من داد.

با لحنی حسرت آلود گفت:کاش همه مبلغان در هر مکانی که هستند موقع نماز، اذان بگند تا دل های مومنین به سوی خدا متوجه شده و شعائر دینی احیا بشه.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

عطر خاک جمجمه شهدا

بوی عجیبی بود.عطری خوش،فضای طلائیه را پر کرده بود.

رفتیم داخل حسینیه. بو بیشتر شد.ضریح شهدای گمنام انگار منشا این عطرافشانی بود.

ضابط داشت مست می شد! حال خودش را نمی فهمید.

رفتیم به طرف سه راه شهادت.

غروب خورشید، تماشایی بود.آنجا هم این عطر، شدت می گرفت.

صبح فردا این رایحه، قطع شد.

سردار باقرزاده که آمد جریان را برای او تعریف کردیم.

با تعجب گفت: من این عطر را از فکه تعقیب می کنم!

حاج عبدالله، کیسه جامهری اش را آورد.همان خاکی که از جمجمه چند شهید در آن جمع کرده بود.

گفت :نفس بکش.

گرفتم جلوی صورتم.همان عطر ، دوباره مشامم را آکنده کرد.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

گزارش به فرمانده

زیاد با او فاصله نداشت؛ اما مرا ندیده بود.

خیلی با احترام کفشش را درآورد و دو زانو نشست روی زمین.

خیلی مودب، کاغذهایش را در آورد و شروع کرد به خواندن گزارش فعالیت های گروه.
مو به مو همه چیز را برای فرمانده لشکر تعریف کرد.
انگار که می خواست امضا بگیرد!
سنگ مزار زین الدین با پاهای برهنه او انس گرفته بود!

_____________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

پابرهنه در محضر شهدا

در محضر شهدا پابرهنه بود.یک جا بند نمی شد.

هر گوشه، عده ای را دور خود جمع می کرد و از شهدا می گفت.

اگر مجالی بود گوشه به گوشه مناطق می ایستاد و دو رکعتی بجا می آورد.
بعضی وقت ها پیش سربازهای نگهبان پیدیش می کردیم.

تا صبح پیش شان می ماند و حرف می زد.منطقه که بود سربازها برخلاف همیشه، برای پاس شب، دعوایشان می شد.

گاهی از فرط خستگی ، ایستاده خوابش می برد اما استراحت نمی کرد. می گفت:منطقه ، خوابگاه نیست.

______________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

حال و هوای خادمی شهدا

خادم الشهدا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

چند وقت بود با خوندن خاطرات علمدار روایتگری و خادم واقعی شهدا شهید ضابط دلم هوای شهدا و خادمیشونو کرده بود.
دلم گرفته بود و میخواستم از فضای زندگی شهری دور بشم.

تا اینکه یکی از دوستان برای یه دوره 10 روزه ازم دعوت کردن برم اهواز و خادمی شهدا.

از خدا خواسته قبول کرده و به فال نیک گرفتم.
با دوستان هماهنگ کرده و راهی شدیم.
آخر دهه کرامت بود و به حضور حضرت معصومه (س) رسیده بودیم.
مسجد مقدس جمکران را زیارت کرده وبا مدد از شهدای مدفون در امامزاده علی بن جعفر(ع) خصوصا شهید مهدی زین الدین و شهید دقایقی و..که ما را به عنوان خادم خود و زائرانشون قبول کنن راهی شدیم.

قطار اهواز اتوبوسی بود و بسیار اذیت شدیم اما با یادآوری این که در زمان جنگ رزمنده ها و شهدا با همین قطار به جبهه اعزام می شدند سختی ها را تحمل می کردیم.

وقتی به اهواز رسیدیم اول به زیارت علی بن مهزیار رفتیم.به یاد آخرین شبی که مسئول کاروان راهیان نور دانشگاه شهید حامد رجایی در این مکان و کنار 8 شهید گمنام فاتحه می خواندیم.
حرم در حال توسعه بود و ضریح وبناها خراب شده و موقتی بود.

هوا شرجی بود و گرم.کم کم عرق از سرورویمان جاری شده بود.

محل استقرار قرارگاه شهید مسعودیان بود.
رسیدیم اونجا.هنوز خادما نرسیده بودن.یه روزی طول کشید تا بقیه بچه هام برسن.

از یکی به قول خودم خادم خادم الشهدا سوال کردم کی به منطقه برای خادمی اعزام میشیم که با تعجب جواب دادن:

شما اصلا منطقه نخواهید رفت.نمایشگاه در قرارگاه راه بیفته کار شما در نمایشگاه خواهد بود.
اولش دلم گرفت.

اما با شهدا عهد کرده بودم هر چه مسئول بالاتر امر کردند سرباز نزده و زبان به اعتراض باز نکرده و بخاط اینکه خادم شهداییم هرکاری بود باید انجام بدیم.

از همدان و شیراز و قم و بوشهر و کرمان و آذربایجان شرقی و تهران و ..خادم داشتیم.
محل اسکان ما به اسم اتاق رادیو معروف بود.کانکسی دو طبقه سبز رنگ و زیبا که14 نفردر یک اتاقک هم اتاق شده بودیم.

روز اول نزدیک ظهر که تازه بچه ها از راه رسیده بودند برق قطع وکولر خاموش شد.هوا در کانکس با حضور14نفربسیار گرم و دم کرده شد.یه سری می گفتن اگه اینطوری پیش بره ما برمیگردیم.

خاطرات اسرا رو که می خوندم تازه الان می تونستم متوجه بشم وقتی تعداد زیادی در یک اتاق باشن و هوا گرم بشه اگه به مدت 5 دقیقه درب اتاق روعراقیا می بستند چند نفر شهید می شدند یعنی چه!!...

ادامه نوشته

توسل به دارالذکر

آن اوایل،منزلی را برای فعالیت های گروه اجاره کرده بودند که متعلق به مسجد معصومیه بود و تولیت آن را پدر شهید مهدی زین الدین برعهده داشت.
به رغم صرفه جویی در هزینه ها، کمبود بودجه فشار زیادی را به گروه وارد کرده بود.

هر چه این در و آن در زدند، پول اجاره آن سه چهار ماه جور نشد.یک روز مانده بود به سر ماه.

دلش گرفت.رفت به دارالذکر و توسل گرفت.

فردا صبح خبر دادند حاج آقا زین الدین تشریف آورده اند.

هر کس خودش را به کاری مشغول می کرد! حاجی دستش خالی بود و روی چشم در چشم شدن با ایشان را نداشت؛ اما طبق اخلاق همیشگی اش رفت به استقبال.

حاج آقا زین الدین او را در آغوش کشید و بوسید.اجاره نمی خواست که هیچ،دویست هزار تومانی را هم آورده بود برای کمک.
گویا آقا مهدی! دیشب کار خودش را کرده بود.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


جدی در مورد بیت المال

در بیت المال با کسی شوخی نداشت.
دوربین را به مصطفی سپرده بود که خراب شد.

خیلی جدی خطاب به مسئول اجرایی نوشت:"فلان قدر از مصطفی ضابط گرفته شود، فلان مبلغ هم از من! بابت کم دقتی در مدیریت اموال مجموعه به عنوان جریمه کسر شود."

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


خدا او را دوست می داشت

طالبی خوش قیافه! و اشتهاآوری بود. معلوم بود که حسابی آب دار است.

گذاشتم داخل سینی و نگاهش کردم. دلم نمی آمد به جانش بیفتم. تنهایی و غربت، حس و حالی برایم باقی نگذاشته بود.خیلی دلم گرفته بود.کسی را در قم نداشتم تا غم و شادی هایم را در کنارش باشم.
در همان حال از خدا خواستم هر که را بیشتر از همه دوست دارد از راه برساند تا در این بزم کوچک، شریکم باشد.
چند لحظه ای گذشت. صدای زنگ خانه بلند شد.

گفتم لابد یکی از رفقای طلبه یا دانشجوست که بیکاری به سرش زده و می خواهد وقتش را پر کند. در را که باز کردم، خشکم زد... حاج آقا؟! شما کجا اینجا کجا؟! هر وقت خواستم برایش تعریف کنم، حرف را عوض می کرد.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

شهلا و پروين

كسي كه قبل از ما مسئول محور بود، كُدهاي معروف گردان ها و گروهان ها و ادوات را از اسامي زنانه انتخاب كرده بود، براي رَد گم كردن، كه دشمن تصور نكند سپاه در خط است.

شبي آتش سنگين شده بود، مسئول محور از من خواست ادوات و توپ خانه را گوش كنم.

معرف اداوت شهلا بود و معرف توپخانه پروين.

هر چه سعي كردم، آن طرف صداي ما را نگرفتند. تداركات كه معرفش اصغر بود آمد روي خط و ما را گرفت.

مسئول محور بدون اين كه به مفهوم جمله توجه كند حسب عادت و عرف گفت:«اصغر اصغر، اگر صداي ما را مي شنوي دست شهلا و پروين را بگير بگذار در دست ما» و بعد از گفتن اين جمله به خودش آمد و از فرط خنده ولو شد روي زمين كه اين چه حرفي بود زدم!

دستور داد كه همان لحظه معرف ها را عوض كنيم.

شيميايي شده

گاهي بي كار كه مي شديم شوخي و شيطنتمان گل مي كرد؛ مي نشستيم عقلمان را روي هم مي ريختيم تا حقه اي سوار كنيم.

يك دفعه مي ديدي يكي شد مجروح و افتاد روي زمين به حالت از خود بي خودي و با همان دوز و كلك هايي كه بلد بود، ما هم مي شديم نزديكانش. بعد مي رفتيم زير دو خمش را مي گرفتيم و مي برديمش بهداري.

با ترس و دلهره اي كه سعي مي كرديم از خودمان بروز بدهيم، اول دكتر دستپاچه مي شد اما طبيعتاً، بعد از ماينه معلوم مي شد كه نه هيچ چيزش نيست. منتها چون او خودش را بي حال نشان مي داد، دكتر رو به ما مي كرد كه :«چه اش شده؟» ما به هم نگاه مي كريدم و مي گفتيم:«ا.. احتمالاً شيميايي شده» و اگر او با تعجب ناشي از نديدن علايم شيميايي مي پرسيد:«شيميايي؟» فوري حرف را بر مي گردانديم كه:«نه نه، راديو اكتيويته» و اگر او دوباره از حرف ما تعجب مي كرد، مي گفتيم:«احتمالاً گال دارد. بله گال دارد. اصلاً او گاليور است»

كه مي گفت:«اين مزخرف ها چيه كه مي گيد؟» اين جا بود كه مجروح خود به خود به هوش مي آمد و هر سه، پا مي گذاشتيم به فرار.

دارالذکر

تنها هم که بود برای خودش روضه می خواند.همه کارهایش را همین طوری پیش می برد.

گاهی، مکانی که برای گروه تفحص سیره شهدا اجاره کرده بود کوچک  بود؛ اما همان جا با همکاری دوستان، گوشه ای را انتخاب می کرد و درو دیوارش را گونی می چسباند.می گفت: گونی بوی سنگر میده.

روی پارچه های گونی را پر می کرد از چفیه و سربند و عکس و پوستر شهدا.
اسمش را هم گذاشته بود "دارالذکر".
تا از راه می رسید می رفت آنجا و نماز می خواند.از مهمان هایی هم که می آمدند می خواست دو رکعت نماز آنجا بخوانند.
می گفت:نمیشه آدم از سیره شهدا بگه و خودش اون طور نباشه...
توسل، کمیل، زیارت عاشورا و... هم چاشنی کارش بود. می گفت: بچه ها اگه حاجتی دارین برید دارالذکر از شهدا بگیرین.
هر جا را می خواست برای گروه اجاره کند، اول نگاه می کرد که گوشه خلوتی دارد یا نه!

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


دوست داران علي(ع)

خدا رحمت كند شهيد ابوالفضل ظرافتي را؛ خلبان بود و اگر فوق العاده دوست داشتني.

تازه پايم را عمل كرده و به سختي مي توانستم چهار زانو بنشينم. نمي توانستم به سرعت با جمعي كه تازه آشنا شده بوديم خودماني بشوم.

همه هم ماشاءالله مسن و پير جبهه. ماندم معطل كه چه كنم و چه كلكي سوار كنم كه شهيد ظرافتي از راه رسيد.

توي آن جلسۀ سنگين و رنگين، بي هيچ ملاحظه اي طبق عادت گفت:«دوستداران علي(ع) پايشان را دراز كنند» و به دنبال آن خودش دو تا پايش را دراز كرد

اصالت آدمی

بلای سر شهدای گمانم در کوه خضر نشسته بودیم.

برایم سوال بود که چرا وقتی روی این خاک ها می نشینیم، احساس خوبی پیدا می کنیم.

جوابش حکیمانه بود:" جسممون از خاکه؛بعضی وقتا لازمه سراغی از اصالت خودمون بگیریم. انس با خاک باعث آرامش میشه".

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

خدمت در همه حال

یادمان شهدای هویزه، هنوز از امکانات مطلوبی برخوردار نبو. حتی برای وضو باید از آفتابه ها استفاده می کردیم.
منتظر حاجی ایستاده بودیم.
هر چه صبر کردیم دیدیم انگار خیال آمدن ندارد.نگرانی و کنجکاوی باعث شد تا به سمت سرویس های بهداشتی بروم.
دیدم پاچه هایش را بالا زده، دانه دانه آفتابه ها را پر می کند، می برد و همه جا را خوب می شوید.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

حریم خدا

در طلائیه قدم می زدیم.صحبت هایمان جدی بود.

وسط بحث، ناگهان چشمش برقی زد. رفت آن طرف تر.خم شد و زباله ای را که روی زمین افتاده بود با دست برداشت.

گفتم: حاج آقا شما چرا زحمت کشیدین؟می گفتین ما در خدمت بودیم....
لبخندش زیبا بود؛ اما کلامش از آن زیباتر:" ما خدام زاده ایم... اینجا هم حریم خداست."

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

تمام وقت صرف کار شهدا

شش فرزند داشت. تازه داشت به میانسالی می رسید.

شوخی می کرد و می گفت: به حضرت موسی بن جعفر (ع) اقتدا کرده ام.

تا آخرش هم مستاجر بود. به قول خوش فوق دکترای خانه به دوشی داشت.
اجاره اش که سر می آمد؛ خیلی که وقت می گذاشت، روزی یک ساعت دنبال خانه می چرخید.

بقیه وقتش را صرف شهدا می کرد.آن ها هم خوب هوایش را داشتند.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


ای شهید چشمانت را ببند...

ای شهید چشمانت را ببند
مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی .....

وظیفه انسان دوستانه

بانک خیلی شلوغ بود.جلوی باجه صندوق، صف فشرده ای شکل گرفته بود. اعصاب همه به هم ریخته بود.

نفر جلویی، کارش که تمام شد آن قدر عجله داشت که رسید را جا گذاشت.

همه دیدند اما خیلی ها به روی خودشان نیاوردند.من و چند نفر دیگر با صدای بلند داد زدیم:آقا... قبضت... رسیدت جاموند...آقا...
در آن شلوغی فریادمان به گوشش نرسید. ته قلبم راضی بودم که برخلاف خیلی ها به جای سکوت به وظیفه انسان دوستانه ام! عمل کرده کرده ام.
یک آن متوجه کسی شدم که به سرعت از صف خارج شد، رسید را برداشت و دوید بیرون بانک.
ما چند نفر به هم نگاه کردیم. لبخندی زدیم تا شاید شرمندگی مان را بپوشاند.
دوست داشتم چهره اش را ببینم. خودش بود.
همان روحانی خوش مشربی که همیشه میخواند"نسال الله منازل الشهداء"

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

خواب شهادت + مزار شهیدان احمدی روشن و علیمحمدی/چیذر تهران

مصطفی خواب های خوب زیادی دیده بود. یه صبح بلند شد، دیدم چهره اش برافروخته است. گفتم: چی شده؟
نمی‌گفت. اصرار کردم، گفت: «خواب دیدم امام زمان گفت من از شما راضی ام.»
یه بار دیگه می‌گفت: «دیدم آیت الله خامنه ای بالای تپه ی سبزی ایستاده و با اون دست جانبازیش روی سرم دست می‌کشه.»
گه گاه به خاطر خستگی، نماز صبحش قضا می‌شد. بهش گفتم: اگر تو بخواهی شهید بشی، نماز صبح هات نمی‌گذاره.
بعد از مدتی گفت: «من خواب دیدم در صحرای کربلا، پشت امام حسین علیه السلام نماز صبح می‌خونم.»
دوستاش تعریف می‌کردن زمانی که دانشجو بود، به اون ها گفته بود: «من خواب در خونه‌ی فاطمه سلام الله علیها رو خیلی می‌بینم. » یه بار تعریف کرد: «خواب دیدم پیامبر قبری رو به من نشون می‌ده و می‌گه؛ جایگاه تو این ‌جاست.»
 
از کتاب "من، مادر مصطفی"

همه يك طرف، تو هم همان طرف

صحبت از اوصاف پسنديدۀ نيروهاي گردان بود و اين كه در عمليات چطور از پس دشمن برآمدند، البته خيلي با احتياط.

نمي شد گفت ذكر اوصاف؛ بيشتر شرح ما وقع بود. با اين وصف نوبت به او كه مي رسيد با حساسيت خاصي حرف شخصي را چپه و وارونه مي كرد.

اصلاً حاضر نبود يك خرده كوتاه بيايد و ناديده و نشنيده بگيرد. هر چي همه مي گفتند او چيز ديگري مي گفت. خصوصاً اگر مثلاً كسي زياد تحويلش مي گرفت و مي گفت:« همه يه طرف، فلاني هم يه طرف» ؛ آن وقت بود كه ديگر از كوره در مي رفت، اما من چون خوب مي شناختمش تا مي خواست دوباره چك و چانه بزند مي گفتم:«خيلي خوب بابا، خيلي خوب، حرص و جوش نزن، تو هم همون طرف خوبه؟!»

لبیک اللهم لبیک...

طلائیه، هنوز بکر و دست نخورده بود. جمعیت زیادی آنجا نمی رفت.

وقتی رسیدیم، دیدم حال خوشی پیدا کرده. بی توجه به اطراف، گوشه عمامه اش را باز کرد و انداخت روی گردنش. با پای برهنه برهنه می چرخید و می خواند: لبیک اللهم لبیک...

با دیدنش همه منقلب شده بودند. برای من عجیب بود؛ چرا طلائیه؟!
موقع برگشت، از ما جدا شد و خداحافظی کرد.

توسل کرده بود موقعیتی پیش بیاید تا همان جا بماند.

همان وقت یکی به شانه اش زده و گفته بود: حاج آقا! برای کارهای فرهنگی طلائیه، دو هفته پیش ما می مونی؟

دیگر سر از پا نمی شناخت.روزهای بعد کاروانهایی را می دیدیم که از سخنرانی های منقلب کننده یک روحانی خوش صحبت در طلائیه تعریف می کردند.

_______________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

طلائیه، عجب طلائیه

زیاد سفر کرده بود. مکه و کربلا را هم دیده بود؛ اما می گفت: خودم رو تو طلائیه پیدا کردم.

این جمله اش هنوز بر سر زبان هاست:طلائیه، عجب طلائیه.

_______________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

توفیق خدمت به مادر شهید

کارم تمام شده بود. مرا تا ماشینم بدرقه کرد.چشمش به حاج خانوم افتاد که روی صندلی عقب نشسته بود. معرفی کردم .

از بستگان بود.مادر یک شهید.

رنگش پرید.می گفت: نمی دونم امروز چه گناهی کردم که توفیق خدمت به مادر شهید رو از دست دادم...

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

داستان حضرت موسی(ع)

در مسجد شهرك دارخوين مراسم دعاي كميل بر پا بود.

شهيد تورجي زاده، فرمانده گردان يا زهرا(س) ضمن خواندن دعا، قصۀ حضرت موسي(ع) را نقل كرد كه از خداوند طلب باران كرده و باران نازل نشده بود. بعد كه علت را جويا شدند معلوم شد فردي گناه كار در ميان جمع است. حضرت موسي(ع) قبل از آن كه دوباره دست به استغاثه بردارد از شخص عاصي خواسته بود كه مانع رحمت نشود و جمع را ترك كند. در همان اثنا، باران باريد و دعاي حضرت مستجاب شد. گويا معصيت كرده به توفيق توبه رسيده بود.

توريجي زاده به همان ترتيب استدعا كرد فردي كه خود را صاحب گناهي نابخشودني مي داند از ميانه برخيزد و برود شايد به اين وسيله خواستۀ حاضران منقلب در مجلس به نتيجه برسد.

صلابت سكوت اهل حال و سنگيني اخلاص در كلام شهيد تورجي زاده تمركزي به جلسه داد و همه در حالت خلسه فرو رفتند.

در چنين شرايطي يك نفر بخت برگشته كه ظاهراً در طول مدت دعا و راز و نياز حواسش كاملاً جمع امور مربوط به خود بوده، از قلب جمعيت برخاست!

يك مرتبه همۀ سرها به سوي او برگشت. در همان نگاه نخست همه مي دانستند كه او احتمالاً بي گناه ترين فرد آن مجموعه است و اين وضع را بدتر كرد، در يك چشم به هم زدن، به خودش آمد، حالا نه راه پس داشت نه راه پيش، برود ، چگونه برود؟ بماند و بنشيند جواب آن همه نگاه پر از شيطنت را چه بدهد؟

خودش را شل كرد روي زمين و خلايق منفجر شدند

نسال الله منازل الشهداء

به تبعیت از او که همیشه ورد زبانش بود؛ پشت شیشه ماشینم نوشتم" نسال الله منازل الشهداء"
از آن به بعد هر وقت که می خواست سوار شود اول می رفت پشت شیشه را می خواند بعد در ماشین را باز می کرد.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


کار با چاشنی اشک

شاد و پر جنب و جوش بود.با همه گرم می گرفت و شوخی می کرد.

در عین حال آماده اشک بود انگار! کارهایش را با روضه پیش می برد.

قرار بود فیلمی را در ارتباط با شهدا تدوین کنم.فشار کار و بی خوابی، توانم را به تحلیل برده بود.داشت دیر می شد.نشست کنارم.
گفت: من روضه می خونم و تو کار کن.چه لذتی داشت، کار با چاشنی اشک.
________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

شهدا دارند صحبت می کنند

وقت سخنرانی او، چنان فضای مدرسه ساکت می شد که بعضی از دبیرها موقع ورود ، خیال می کردند مدرسه تعطیل شده!

بعضی هایشان که گوش می ایستادند، می گفتند:احساس می کردیم شهدا دارند صحبت می کنند.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


همیشه با خاطرات شهدا

پیشنهاد می کردیم دفعه بعد موضوع بحث چی دیگری باشد.
اگر چه ممکن بود درسخنرانی بعدی، بحث دیگری را انتخاب کند؛ اما باز هم خاطرات شهدا را وسط می کشید.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


چای روضه امام حسین(ع)

عجله هم که داشت، یک استکان می خورد و بلند می شد.چای روضه امام حسین(ع) برایش مهم بود.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

بهترین سلاح

با همه نوع سلاح آشنایی داشت؛ سبک و سنگین. وقتی پرسیدم کدام اسلحه از همه بهتر است؛

گفت:میکروفن.

_______________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


تصویر شهید ثنایی مقدم زینت بخش اتاق آقا

حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس مطلب زیبایی را در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

....

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر...

ادامه نوشته

شهیدان زنده اند

پيرمردي گوشي را برداشت و بعد از يكي، دو سرفه گفت:«بهشت زهرا بفرماييد».

بله، شماره اشتباه افتاده بود راستش من قصد اذيت كردن نداشتم اما نمي دانم چي شد كه به يك دفعه ياد خوشمزگي بچه هاي جبهه افتادم و با خود گفتم بگذار يك خرده سر به سر پيرمرد بگذارم.

اين گفتم:«شهيدان زنده اند؟»

با تعجب پرسيد:«يعني چه؟ معلومه كه شهيدان زنده اند، بر منكرش لعنت».

گفتم:«پس لطفاً وصل كنيد قطعه بيست و سه».

تفحص سیره شهدا

بعد از جنگ هر وقت که می توانست، گروهی را جمع می کرد و می برد زیارت مناطق عملیاتی.

سال 79توی طلائیه بود که صحبت های سردار باقرزاده را شنید:" ما اجساد شهدا رو تفحص می کنیم، کاش کسانی هم سیره اونها رو تفحص کنن."

تکانی خورد. فعالیت های فردی اش را منسجم کرد و با جمعی از طلبه ها گروه تفحص سیره شهدا ( موسسه روایت سیره شهدا) را در قم راه انداخت؛ بدون هیچ وابستگی دولتی.
برگزاری جلسات لاله پژوهی،تربیت راوی دفاع مقدس و شهدا، تبلیغ فرهنگ جهاد و شهادت و... بخشی از کارهای این گروه بود.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

قدرت جذب بالا

هر وقت می خواستیم کسی را جذب کنیم، صبر می کردیم تا وقتی که حاجی منبر دارد.

پای صحبت هایش که می نشست خودش مسجدی می شد.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

شهید به مثال شمعه

نقاشی شهید چمران ، خیلی رویش تاثیر گذاشته بود؛ شمع کوچکی که در صفحه ای سیاه می درخشید.

می نشست و دقایقی را خیره نگاهش می کرد.می گفت: شهید، همین شمعه که نور کمش هم می تونه در دل سیاهی ها خودی نشون بده...

شد راوی شهادت.

در عرصه بیان، علمدار راویان عشق بود.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

ما تا آخر ایستاده ایم

توی ماشین نشسته بود.از رادیو صدای آقای خامنه ای را شنید.

از قول امام می گفت:" ما تا آخر ایستاده ایم".

راهش را گرفت و خودش را به جبهه رساند؛ از پاوه تا سوسنگرد .

تا آخرش هم با بسیجی ها دمخور بود.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


صدور چهره انقلاب

شده بود معاون تربیتی مرکز جهانی علوم اسلامی.
همان اول شروع کرد به سفارش ساخت فیلم با گلچینی از سخنان امام، رهبری و صحنه های دفاع مقدس.

سی دی ها را همراه کتاب و چفیه و... می داد دست طلبه هایی که می خواستند به کشورشان سفر کنند. این طوری می خواست چهره انقلاب را به نقاط مختلف دنیا بشناساند.

اردوهای مناطق جنگی را در آن جا هم سروسامانی داده بود.
در ازای حقوقی که می گرفت، آنقدر خودش را مسئول می دانست که به کار در ساعت های اداری بسنده نمی کرد.
گاهی مستخدم ها و نگهبان ها کلید را تحویلش می دادند و می رفتند.
معاونت مرکز جهانی، موقعیت شغلی خوبی به حساب می آمد.

با این حال مدتی بعد استعفا داد. روز آخر رفت پول تلفن ها و.... را حساب کرد تا دینی در گردنش نباشد.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

نیاز جوانهای ما

سال 71-72 بود.کاروان های راهیان نور هنوز علم نشده بود.

یک لشکر! آدم برمی داشت و با حداقل امکانات به منطقه می برد.به دیدار خانواده های شهدا می رفت و سعی می کرد در هر فرصتی عده ای را با خود همراه کند.

یک بار دانشجوهایی که برای اردو به مشهد آمده بودند را به دیدار پدر شهید کاوه برد.
جلسه که تمام شد یکی او را کناری کشید و گفت: تا به حال هر چه تلوزیون فیلم مستند و.... نشون می داد می گفتم ساختگیه؛ اما امروز فهمیدم جبهه چه خبر بود...
حاجی همیشه می گفت: جوونای ما به الگو نیاز دارن، حالا چرا راه دور بریم...
________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

ضابط چلچراغ های خمینی

می گفت: پدربزرگم مسئول ثبت و ضبط چراغ های حرم امام رضا(ع) بود؛ برای همین هم بهش گفتند"ضابط".

ما هم می خوایم - اگه خدا بخواد- ضابط چلچراغ های خمینی باشیم.

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط