سال 71-72 بود.کاروان های راهیان نور هنوز علم نشده بود.

یک لشکر! آدم برمی داشت و با حداقل امکانات به منطقه می برد.به دیدار خانواده های شهدا می رفت و سعی می کرد در هر فرصتی عده ای را با خود همراه کند.

یک بار دانشجوهایی که برای اردو به مشهد آمده بودند را به دیدار پدر شهید کاوه برد.
جلسه که تمام شد یکی او را کناری کشید و گفت: تا به حال هر چه تلوزیون فیلم مستند و.... نشون می داد می گفتم ساختگیه؛ اما امروز فهمیدم جبهه چه خبر بود...
حاجی همیشه می گفت: جوونای ما به الگو نیاز دارن، حالا چرا راه دور بریم...
________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط