7سین جبهه

سيم خاردار*سر نيزه*سيم چين*سمبه كلاش*سيمينوف*سربند*سيم تله

سيم خاردار*سر نيزه*سيم چين*سمبه كلاش*سيمينوف*سربند*سيم تله
یادم می آید که یک بار سراغ او رفتم و فهرست تدرکات لازم را نوشتم.قلم را روی کاغذ گذاشت و زد زیر گریه.
طوری اشک می ریخت که مرا هم به گریه انداخت.
پرسیدم:
" چی شده آقای رضایی؟ اتفاقی افتاده؟"
در جواب گفت:
" امکانات کم است نمی توانم جوابگوی شما باشم".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید صفر علی رضایی/ بحر بی ساحل، ص283

مناجاتي از سردار شهيد اسلام سیدمحمد تقي رضوي
مادر خواب آلود در را باز کرد.
پسر لبخندی زد اما مادر مثل شبهای قبل، تنها خواب دیده بود..

تو را به نام آنکه مادر شهید هستی، تقدیر میکنند ؛
اما کار تو بزرگ تر است. تو دل کندی از همه آنچه زندگیات بود و او رفت سراغ دلش ...


چند وقتی هست با سایت و صفحه جنبش حیا آشنا و از تجربه های دوستان استفاده می کنیم..
حاضرید شهید جنگ نرم باشید؟
خیلی شنیدیم:شهادت را به بها دهند نه به بهانه..
((تأثیر امر و نهى زبانى - اگر انجام گیرد - از تأثیر مشت پولادین حکومتها بیشتر است.
من چند سال است که گفته ام امر به معروف و نهى از منکر ...
تجربه کنید. منکرى را که دیدید، با زبان تذکّر دهید.
اصلاً لازم هم نیست زبان گزنده باشد و یا شما براى رفع آن منکر، سخنرانى بکنید. یک کلمه بگویید: آقا! خانم! برادر! این منکر است.
شما بگویید، نفر دوم بگوید، نفر سوم بگوید، نفر دهم بگوید، نفر پنجاهم بگوید؛ کى مىتواند منکر را ادامه دهد؟
... بعضى گفته اند که باید احتمال تأثیر وجود داشته باشد. من مى گویم احتمال تأثیر همه جا قطعى است ...
براى مردم، حرف اثر دارد.
امام خامنه ای))

ما شهید ندادیم که مرغ و میوه ارزان شود، ما شهید دادیم که بی حیایی ارزان نشود...
در سال 53 که حسین را دستگیر کردند، او را به بند نوجوانان بزهکار بردند." با کی دعوا کردی؟چی دزدیدی؟ و..."
اما حسین با صبر و حوصله به زودی توانست چند نفر از آنها را نماز خوان کند.چند روز بعد ماموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزهکار، به امامت حسین، نماز جماعت می خوانند و جلسه ی قرائت قرآن برپا کرده اند.
به دنبال گزارش ماموران، حسین را از این بند خارج کردندتا چند سال بعد، هر چند وقت یک بار، یکی از آن نوجوانان بزهکار به سراغ حسین آمده و می گفتند:حسین آقا در زندان ما را هدایت کرد.
ماموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسین، نوجوانان بزهکار زندان را نمازخوان کرده است.
بلافاصله ماور ساواک وارد زندان شد و حسین را زیر مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بیرون برده و به درختی که در حیاط زندان بود، ریسمان پیچ و او را در هوای سرد زمستان رها کرد.
پس از گذشت چندین ساعت، نیمه های شب مامور دیگری ریسمان را باز کرد و حسین را که از حال رفته بود، به سلول زندانیان سیاسی منتقل کرد.
در میان تاریکی سلول، یکی از برادران از خواب برخاسته و نام زندانی تازه وارد را سوال کرد.
همین که حسین خودش را معرفی کرد، آن برادر جای خودش را به حسین داد تا استراحت کند و خودش نشست؛ زیرا آن سلول به حدی تنگ بود که باید چند نفر بنشینند تا دیگران بتوانند بخوابند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید سید حسین علم الهدی /نرم افزار شاهد
يادم مي آيد يک روز که در بيمارستان بوديم، حمله شديدی صورت گرفته بود. به
طوري که از بيمارستان هاي صحرايي هم مجروحين زيادي را به بيمارستان ما منتقل مي
کردند. اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از
بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را
ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر
مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.
وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق
عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که
چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را
دربياورم، مجروح که چند دقيقه ای بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و
بريده بريده و سخت گفت: "من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوری. ما براي اين چادر
داريم مي رويم..." چادرم در مشتش بود که شهيد شد.
از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم.
![]()
و جنگ را نادیده می گیرم و عاجزانه برای دوستم کمک می طلبم، اما ..خیلی دیر شده!... دوست سمت چپ، در خون آرام گرفته!
خدا را شکر می کنم که چند ساعت قبل از دوستم ...شهید شده ام!!!
معراج شهدا نام آشنایی است برای یعقوب های چشم انتظار یوسف خو
معراج شهدا نام آشنایی است برای مادران و همسران منتظر قامت مردانه
معراج شهدا نام آشنایی است برای رفقا و همسنگری های ازقافله جا مانده
معراج شهدا نام آشنایی است برای من و تو که فراموشمان شده شهادت یعنی چه
معراج شهدا یعنی شهید گمنام.استخوان و پلاک.
معراج شهدا یعنی حسینه ای که بدون روضه می توانی ساعتها ناله کنی،بغض کنی و گریه..

معراج شهدا جایی بود که مزد صبر بچه ها شد..
مزد صبر بچه های اتوبوسی که تا رسیدن به اندیمشک و دوکوهه ۳ تا اتوبوس عوض کرد و ۱۲ساعت تاخیر داشت..
جایی بود که قبل رسیدن بچه ها به اونجا ۳شهید تازه تفحص شده آورده بودن..
جایی بود که ۳۰ شهید، بچه های یه اتوبوس کاروان شهید حامد رجایی و شهید سید علی هاشمی رو طلبیدن..
معراج شهدا جایی بود که بین شهدای تفحص شده با یکی از شهدا دو قمقمه که یکی پر آب و دیگری خالی همراش بود..همراه یه شهید دیگه دست مصنوعی بود...
معراج شهدا؛ خوشحال باشم که اینطور بهمون نظر داشتید یا گله کنم که ..؟؟
هر که شهید نشد، لاجرم خواهد مرد..
خدایا نخواه که بمیریم...
تازه فهمیدم حتی اتوبانی هم که به نامت زدند، و نه حتی سهمیه کنکور، نمی تواند جای خالی ات را برایش پر کند.

وقتی که در خانواده خود از مجاهدین عراقی صحبت می کرد، اشک می ریخت و می گفت:
" شما نمی دانید که اینان مظلوم تر از ملت ایران هستند، زیرا صدام آنان را در محدودیت بسیار گذاشته است".
یکی از نیروهای ایرانی، در حضور اسماعیل با یکی از مجاهدین عراقی برخورد تندی می کند.
اسماعیل پس از مشاهده ی این صحنه به طرف او می رود و با تندی می گوید:
" امور مجاهدین به من مربوط است و من به هیچ کس اجازه نمی دهم که آنان را اذیت یا آزار کند.اینان ودیعه ی امام در دست من هستند و باید از آنان نگهدای کنم".
آنان نیز با او به عنوان یک برادر بزرگ رفتار می کردند.
اسماعیل بسیار علاقه داشت که مجاهدین تشکیل خانواده بدهند و امکاناتی را نیز برای این مهم فراهم آورد.
حتی در خواستگاری همراه با آنان می رفت و برایشان از ایرانی ها یا عراقی ها خواستگاری می کرد.
ایشان به تدارکات تیپ ابلاغ کرده بود که هر کس ازدواج کرد، به او یک حلب روغن، یک کیسه برنج، شکر و چند پتو و سایر مایحتاج ابتدایی بدهند و به معاون خود _ که از برادران پاسدار بود_ همیشه با تاکید می گفت:
" اینها مهمان ما هستند و مهمان "حبیب الله" است و باید به آنان به چشم یک مهمان نگاه کنیم و برخوردمان با این برادران منبعث از فرهنگ اسلامی باشد".
اخلاق جذاب او باعث شده بود که در تمامی صحنه ها و حتی در داخل خانواده های مجاهدین جا داشته باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی/ نرم افزار شاهد
امسال ننه خاور به جای نفرین، برای شمر اسپند دود کرد آخه مهدی شمر، اولین شهید آبادی بود.

شهید حسن شاطری یا همان «مهندس حسام خوشنویس» نوروز سال 91 پیام
تبریکی برای دوستانشان ارسال کرد که در کنار تبریکات متداول به واقع
نشاندهنده دغدغهها و آرمانهای این شهید بزرگوار بود.
ایام نوروز سال 92 با چهلمین روز شهادت سردار گرانقدر اسلام "شهید حسن شاطری" و یا همان "مهندس حسام خوشنویس" لبنانیها مصادف شده است. آنچه در ادامه میآید، پیام تبریک نوروز 91 شهید شاطری به دوستانشان است.
ایمیلی که به قول دریافت کننده پیام، "باید تا آخر آن را خواند تا دغدغههای واقعی او را شناخت." به گفته او که چند سال افتخار آشنایی با این شهید عزیز را داشته، "این متن حاوی جملاتی است که واقعیت نگرانی او بود و هر وقت او را میدیدیم شروع به گفتن اهمیت قرآن و غیره میکرد..." و ادامه داد "این واقعیت شهید عزیزی است که با رفتنش آنهایی را که او را میشناختند بسیار داغدار کرد." دوستانش میگویند "هنوز نمیشود نبودش را باور کرد..."
*خدایا، شکر که فرصت دادی در مزرعه عمر بکاریم...
ألسّلامُ علی ربیعُ الانام و نضرة الایام
سلام بر بهار و شکوفایی مردمان و شادابی و نشاط روزگاران - سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد
بنام خداوندی که بدیع است و هر روز و هر لحظه خلقی نو و نوروزی جدید میآفریند ولا یشغله شأنٌ عن شأن!
یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبّر اللیل و النّهار
و یا محوّل الحول والاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال..
شهید دقایقی با آنان به گونه ای که حاکی از اعتماد و وثوق ایشان به آنهاست، برخورد کرد و به آنها گفت:
" ما می خواهیم در این منطقه عملیاتی انجام دهیم و شما باید در این زمینه به ما کمک و مساعدتنمایید تا بهتر بتوانیم حمله کنیم و..."
و مطالبی از این قبیل را با آنان مطرح می کرد.
فرماندهان هر چه به او تذکر می دادند که این نوع برخورد از لحاظ امنیتی قابل قبول نیست.ایشان اصرار داشت که این دو نفر مورد اعتماد هستند و در روز عملیات به معاون خود می گوید که به این دو نفر پیشنهاد کن که اگر بخواهند می توانند با ما در عملیات شرکت کنند و در صورت عدم تمایل به شرکت، آزادند.
آن دو نفر از پیشنهاد استقبال می کنند.
بنابراین به آنها یک قبضه تفنگ و تعدادی فشنگ می دهند و چون شهید دقایقی متوجه می شود که به ایشان نارنجک تحویل نداده اند، ناراحت می شود و خودش چند نارنجک به آنان تحویل می دهد و این دو پناهنده نیز به خاطر این اعتماد، قهرمانانه در عملیات شرکت می کنند و بعد از آن نیز به مجاهدین می پیوندند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید اسماعیل دقایقی
پدر برگشت.
من شاگرد اول شده بودم و او به قولش وفا کرد.
وقتی ساعت را دور مچم بست گفت:" هر سالی که شاگرد اول بشی برایت یک ساعت می خرم، به انتخاب خودت.
فکرش را بکن تا درست تمام شود، صاحب چند تا ساعت شده ای.
حالا سالهاست که درس من تمام شده است.
سالهاست که جنگ هم تمام شده است. من هر سال شاگرد اول شدم، حتی در دانشگاه اما هنوز همان ساعت سیکو پنج بند فلزی در دستم است"

اصولا برخورد با این گونه افراد که با جمهوری اسلامی جنگیده و اسیر شده بودند، نیازمند به تصمیمی شجاعانه و اعتماد به نفس داشت و شهید دقایقی آن را دارا بود."مگر زندان می خواهید بسازید. اگر به آنها به عنوان اسیر نگاه می کنید، این جا جای اسرا نیست و اگر به عنوان مجاهد و یک رزمنده حساب می کنید، پس دیگر نیازی به سیم خاردار نیست.من نمی خواهم اینجا اردوگاه اسرای جنگی شود، بلکه می خواهم پادگانی برای مجاهدین راستین تاسیس گردد".
ایشان مسئولیت کلیه ی اسرای آزاد شده را قبول کرد و در تحول روحی و فکری آنها بسیار موثر بود که می توان آثار آن را در عملیات مشخص نمود.
با آنها برخورد اسلامی داشت و همه ی آنها مورد اعتماد ایشان بودند و همین برخورد والا و انسانی باعث شد که یک تجربه ی جدید و بی سابقه به موفقیت برسد، به طوری که تمامی توابین با یک روحیه و انگیزه ی بسیار عالی جنگیدند و شهید دادند و پیروزی های چشمگیری هم به دست آوردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

اما هر چه تلاش می کردیم، گرهی توی کار پیش می آمد.مصاف شده بود با تشییع نود و پنج شهید بمباران هوایی.
چند نفر پیدا شدند و زیر تابوت رفتند و مظلومانه تشییع شد.
مجلس هفتمش هم مردم کمی شرکت کردند. هر کاری می کردیم مطرح شود، نمی شد.
دیگر داشتیم تعجب می کردیم که چرا؟
بلندگوی مسجد وصیتنامه ی ناصر را که می خواند:خداوندا! چنان کن که من گمنام...
*
پیرمرد اهل دلی بود.مقداری هم اخلاقش تند بود.
صدایش می زدند:" مش نوروز".
از کنار جایگاه شهدا رد می شدیم.
تابوت خالی دیدیم.ناصر خوابید و گفت:" اندازه است".
پیرمرد آمد و شروع به دادو بیداد کرد، که:"این چه کاریه دیگه".
"قاسمی" گفت:" مش نوروز! منو نشوره ها! این طور بداخلاقی می کنه!"
پیرمرد زد زیر گریه:"آخه من نمی خوام جوونا برن.شما باید باشید، شما یاوران امامید.باید پایدار باشید".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی /کتاب گمنام مثل من
بچه های کوچه شهید...

"ناصر" شروع کرد به چیدن سیب ها.دو جعبه شد، نشست لب حوض و یکی یکی شست.زیر لبی زمزمه می کرد.
خوب که گوش دادم، می خواند:" اگر بار گران بودیم، رفتیم.اگر نامهربان بودیم رفتیم".
سیب های چیده شده را پاک کردم و داخل جعبه اش گذاشتم.
*
برنامه ی هر هفته مان بود.با خانواده دور هم جمع می شدیم.
یک ساعتی احکام و قرآن می خواندیم.هر کس دیر می کرد، دقیقه ای، جریمه می شد.
*
بغل دست من نشسته بود.
یواشکی در گوشم گفت:" من از این هفته نیستم".
گفتم:" جریمه ات زیاد می شه"
ناصر گفت:"من نمی آم، ولی خانمم هست".
هفته های بعد، خانمش سیاه پوشیده تنها می آمد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی

می گفت:" به دید برادر به من نگاه نکنید.من دوستتان هستم.هر مشکلی و سوالی دارید، به من بگویید، نه به غریبه ها".
*
"ناصر" یک دوربین عکاسی داشت.از بچگی باهاش عکس می گرفت.
مادرش می گفت خیلی دوستش دارد.
گفتم:" چه دوربین قشنگیه!"
داد دستم؛ دیگر پس نگرفت.
*
از سپاه حقوق نمی گرفت.
می گفت:" تا مجردم، به پول نیاز ندارم. بعدش هم خدا بزرگه".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی

شال را با طلا و جواهرهایش روی میز گذاشت و از در خارج شد.
مسئول جمع آوری کمکهای مردمی بلند شد به طرفش و آرام گفت:
خانم رسیدتون!
پیرزن نگاهی به رزمنده کرد.با لبخند گفت: پسرم رو هم که دادم، رسید نگرفتم.

گفت:" این جا یه قاسمی داریم که فرمانده اس".
آمد. خودش بود. فهمید که دانستم که چه کاره است.
گفت:" به کسی نگو من چه کاره ام. من فقط خدمت می کنم".
*
سر سفره، چند بار امتحانش کردم. نان خرده ها را می خورد.
ولی دست به نانهای درسته نمی زد.
اعتراض که می کردم، می گفت:" خوردن اینها ثواب داره".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی

عشق یعنی
چند استخوان
سهم یک شهید گمنام..
مادر گفت : نرو، بمان ! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد . . .
پسر گفت :
هر چه تو بگویی اما فقط یك سوال !
میخواهی پسرت عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا. . .؟


آغاز ثبت نام راهیان نور در دفاتر بسیج دانشجویی دانشگاه
زمان اعزام: ۱۸ اسفند
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله..

می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی.بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند.
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست . . .
وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم؛ دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد!
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست!
اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!!
دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. خیلی زیبا، بجا و سنجیده جواب حرفِ بی منطق من رو داد . . .



مهدي جاني پور عكاس سرداران دفاع مقدس شهر اصفهان در رابطه با اين عكس مي گويد:جشن عقد شهيد خرازي خيلي ساده برگزار شد طوري كه بيشتر به يك جلسه صميمي مهماني شبيه بود تا جلسات عقد و عروسي اين روزها ،البته آن روزها بچه هاي جنگ همه همينطور بودندجشن عقد شهيد خزاري هم به همين سبك ساده از صبح تا ظهر برگزار شد و آخردست همه رفتند مسجد براي نماز جماعت.
تصوير سمت چپ متعلق به جانباز صبوري است كه خودش با ويلچر به جشن آمده بود در آنجا برايش رخت خواب پهن كردند تا راحت باشد.
جاني پور مي گويد اين عكس نهيبي است به سبك زندگي فعلي ما. او مي گويد در مراسم عروسي يكي از خانواده هاي خيلي مومن، پدر داماد با ناراختي به من گفت: كاش به جاي اين همه هزينه كاذب كه اقوام كرده اند و اين دست گلها كه آورده اند كاش براي تهيه جهيزيه يك عروس و داماد جوان هزينه مي كردند.
دهنشان پر از شن و ماسه شده بود. به هر کدامشان که می رسیدی، می گفت:
"تو رو خدا حالا که آب نیست، لااقل این ماسه ها رو از توی دهنم پاک کن".

شاه کلید اصلی رابطه با خدا " گــنــاه نــکــردن " است
منبع: پی ام یکی از عشاق الشهدا در یاهو

تفحص شهدا -۲۵/۱۱/۹۱
گفتم: چرا بهم میدی که بعدا پس بگیری!؟
سرش را پایین انداخت ، آرام گفت: عکس بچمه، تازه به دنیا اومده، ندیدمش.
-خب چرا نگاش نمی کنی؟!
-آخه عملیاته، می ترسم نگاش کنم، نرم..
- "آقا، دنبال این آدرس می گردم.منزل آقای سبحانی؟"
پیرمرد با تعجب، یک نگاه به من و بعد نگاهی به آدرس انداخت.
-خونشون از اینجا رفته.دیگه نیستن..رفتن سفر
-کی رفتن؟ کجا رفتن؟ خبر مهمی واسشون دارم.میشه آدرس جدیدشون رو بدید؟
-تازه رفتن.چند شب پیش..همشون با هم رفتن..بعد از آژیر قرمز..
-آدرسو بنویس..
بهشت زهرا، مزار شهدا، قطعه...

من هم که چند تا کلمه عربی شنیده بودم،با دست اشاره کردم بیاید و داد زدم: "امشی" "امشی"(بروید)
بیچاره ها هاج و واج مونده بدون چیکار کنن باید بیان یا برن!
دستاشون رو گذاشتن رو سرشون و همون جا نشستن..

![]()
نمی گذاشت رختخواب پهن کنم.
می گفت:" اینجوری به بچه های جبهه نزدیکترم".
*
موقع آمدن با موتور، با پیرمردی تصادف می کند و پای پیرمرد می شکند. او را به بیمارستان می رساند.تمام مخارجش را هم می دهد.با وجود مقصر نبودن، دیگه ول کنش نبود. می رفت پیرمرد را کولش می گرفت و سوار ماشین می کرد.چند بار هم تهران برده بود تا خوب خوب شود.
تا دو سال هم نصف حقوقش را به خانواده اش می داد.
گفتم:" چرا این همه خودتو اذیت می کنی؟"
گفت:" باید ناراحتی را از دلش دربیارم".
*
شده بود عادتش.
کفش هایش را می داد واکسی سر کوچه واکس بزند.به جای یک تومن هم پنج تومن می داد.
گفتم:" ناصر مگه بابات تاجره این جوری خرج می کنی؟"
گفت:" عیبی نداره.اونم باید نون بخوره".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی
همینطور هم شد.
من سالم برگشتم..
اتفاقا کاسه آب هم سالم بود، اما مادرم...


هر چی پتوی نرم و قشنگ بود، مال بچه ها بود.*
برف آمده بود.
ناراحت از پارو کردن پشت بام ها بودم، حالا که "محمد" نیست، پشت بام ها می ماند.
رفتم حیاط، دیدم کسی بالای پشت بام، برف پارو می کند.
صدا زدم:"کیه؟ کیه؟"
گفت:" منم ناصر.نترسید دیشب از منطقه آمدم، گفتم محمد که نیست، برف پشت بامتون می مونه".
*
همین که سفره پهن می شد، مثل قوم مغول همه حمله می کردند و جایی برای خودشان پیدا می کردند.
اما او اطرافش را نگاه می کرد.
"ناصر" وقتی می نشست که دیگه کسی سر پا نباشد و همه نشسته باشند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی

وعده ما ساعت ۱۹ تالار ملاصدرا..دانشگاه ادبیات

ــــــــــــــــــــ
ترکش پست:
جای شما خالی بود...برنامه ای با عطر شهدا شد..کلیپی پخش شد که تیکه آخر فیلم خداحافظ رفیق رو نشون میداد..جایی که دختر بچه در سرما منتظر قطار و دیدن پدر بود..جایی که مادر می گفت دخترم منتظر نباش..پدرت دیگه برنمی گرده..یک لحظه ،فقط یک لحظه خواستم خودم رو جای آرمیتا فرزند شهید بذارم..نتونستم خودم رو کنترل کنم و..
آرمیتا در زاهدان چه می کند؟/ کودکی که بوی یک دانشمند شهید هسته ای را میدهد
اختصاصی مطالبه گر: خانواده ی شهدا، نماد مظلومیت انقلاب اسلامی»

ـــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمدرضا غلباش/ سروهای سرخ،ص202