بی سر و صدا
با جراحت حنجره به همراه جنازه برادرش از جبهه برگشته بود و امکان و توان گریه در غم فراق برادر نداشت.
برای درمان جراحت در نوبت اعزام به خارج از کشور بود.
اما بی تابی می کرد.
چهلم برادر شهیدش که تمام شد، بار سفر بست.
گفتم:"کجا؟"
گفت:"جبهه"
گفتم:مجروح هستی و در نوبت درمان، صدات هم که در نمیاد.
گفت:"جبهه رفتن سر و صدا نمی خواد.."
برای درمان جراحت در نوبت اعزام به خارج از کشور بود.
اما بی تابی می کرد.
چهلم برادر شهیدش که تمام شد، بار سفر بست.
گفتم:"کجا؟"
گفت:"جبهه"
گفتم:مجروح هستی و در نوبت درمان، صدات هم که در نمیاد.
گفت:"جبهه رفتن سر و صدا نمی خواد.."
![]()
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۵ ساعت 9:3 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان