پارسای بی ادعا

حاج حسن طهرانی مقدم


در تمام سال‌های جنگ فقط گلوله‌های توپش را دیده بودیم؛ کسی خودش را نه‌دیده بود. در تمام سال‌های پس از جنگ موشک‌های دوربردش را دیده بودیم؛ کسی خودش را نه‌دیده بود. روز تشییع اش آخرین روزی بود که میشد حاج حسن مقدم را دید

به مناسبت پاسداشت چهلمین روز زندگی شهید حسن طهرانی مقدم در بهشت

 پیام حضرت آقا به مناسبت شهادت شهید

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
حادثه‌ی خونین در یکی از مراکز پشتیبانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که به شهادت جمعی از عناصر ممتاز آن سازمان و در پیشاپیش آنان سردار عالی‌قدر، دانشمند برجسته و پارسای بی‌ادعا، سردار حسن مقدم انجامید، واقعیتی تلخ و اندوهبار بود.
آن جان‌برکفان نستوه با سینه‌ی گشاده و عزم راسخ همواره به پیشباز خطر شتافته و در دوران دفاع مقدس و پس از آن، هرگز احساس خستگی به خود راه ندادند. شهادت، بی‌شک برترین آرزوی آنان بود. لیکن فقدان مردان بزرگ در هر کشور و جامعه‌ئی برای آن مردم و آن کشور خسارت و تأسف‌بار است. ما همه در غم این عزیزان با خانواده‌های گرامی آنان شریک و همدردیم. خدا را شکر که محصول تلاشهای آنان هم‌اکنون در اختیار مردان جهاد است و تربیت شدگان آن مجموعه، از کفایت لازم برای ادامه‌ی آن خط نورانی برخوردارند.
عزیزان من؛ امیدوار به تفضل بی‌انقطاع حضرت حق، و با استمداد از ارواح شهیدانتان، تلاش و همت را دو چندان کنید تا همه بیش از پیش بدانند که شهادت برای ما توفیق الهی و مایه‌ی برکت و عروج برتر است.
تسلیت صمیمانه‌ی خود را به بازماندگان و دوستان و همکاران این شهدا تقدیم میدارم.
سیدعلی خامنه‌ای
۲۵/آبان/۱۳۹۰

ــــــــــــــــــــــــــ

شیعه والپیپر

ماندگاری

با اتوبوس می رفتیم مشهد. راننده نوار موسیقی گذاشته بود. پدرم از جایش بلند شد، رفت پیش راننده و خیلی آرام و محترمانه خواست که خاموش کند. راننده توجهی نکرد و بی ادبی هم کرد.
هنگام ظهر، اتوبوس برای نهار در جایی نگه داشت. همراهمان ناهار داشتیم. پدرم رفت و با اصرار، راننده را آورد با هم غذا خوردیم. ادب و متانت پدرم و احترامی که به وی گاشته بود چنان او را تحت تاثیر قرار داد که از بابت کارش پشت سر هم عذرخواهی می کرد.
بعدها هم ارتباطش با پدرم برقرار ماند و پدرم کمک زیادی به او کرد.

پرواز در پرواز،ص74؛ به نقل از آقای احمد مهدیزاده(فرزند شهید)

شهید حجت الاسلام فضل الله مهدیزاده محلاتی

تاریخ و محل تولد: 1309 ه ش/ شهرستان محلات
تاریخ شهادت: 1364 ه ش

در کلام امام
" ملتی که برای رضای حق تعالی انقلاب کرد و برای ارزش های معنوی بپاخاسته است، چه باک دارد از شهادت عزیزان و آسیب دیدن نور چشمانش و تحمل سختی ها و مکاره؟!.. که جنت لقاءالله - که فوق تصور عارفان است- محفوف به مکاره است... امید آن است که ولی نعم...، حجت الاسلام حاج شیخ فضل الله محلاتی شهید عزیز را- که من و شما او را می شناسیم که عمر خود را در راه انقلاب صرف کرد و باید گفت یکی از چهره های درخشان انقلاب بود و در این راه که راه خداوند است تحمل سختی ها نمود و رنج ها کشید و با قامت استوار ایستادگی کرد- اجازه ورود در محضر شهدای صدر اسلام مرحمت نماید."

صحیفه امام،ج19، ص497و498

یا حسین..

گویند می نمی شود از راه گوش خورد

من یا حسین می شنوم، مست می شوم

کار خدا

از صبح تا شب در منطقه رملی دشت آزادگان راه رفتیم؛ هجده کیلومتر!ده دوازده نفری می شدیم.
در تنگه صعده آقا مصطفی دعای کمیل باحالی خواند؛"...خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله؛ ما چطور هفت گردان را بیاریم پشت سر عراقی ها؟ تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن! تو ارحم الراحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ایه."
دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات فتح بستان باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد. گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند...
مصطفی کنار معبر ایستاده بود و گریه می کرد:" خدایا گفتم تو هر کاری بخوای می تونی بکنی..".


بوی باران، ص46

شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور

تاریخ و محل تولد: 1337 ه ش/ اصفهان
تاریخ شهادت: 1365 ه ش

در کلام رهبری
" شهید، یعنی انسانی که در راه آرمانهای معنوی کشته می شود و جان خود را - که سرمایه ی اصلی هر انسانی است- برای هدف و مقصدی الهی صرف می کند و خدای متعال هم در پاسخ به این ایثار و گذشت بزرگ، حضور و یاد و فکر او را در ملتش تداوم می بخشد و آرمان او زنده می ماند."

سخنرانی در دیدار با فرزندان ممتاز شهدا و ..25/5/1368
نزم افزار ساقی مهر

وقف اسلام

بعد از آنکه انقلاب پیروز شد، این انسان، گویی برایش خواب و استراحت معنا نداشت! چقدر شب ها اتفاق می افتاد که ساعت یک و دو بعد از نیمه شب بلند می شد و با بعضی از دوستانش راه می افتادند و به سراغ بیمارستان ها می رفتند؛ به عیادت مجروحین و جانبازان و رسیدگی به وضع بیمارستان ها.
بررسی می کردند که وضع بیمارستان چطور است؟ آیا به مریض ها کسی رسیدگی می کند یا نمی کند؟ این کارها  را می کرد تا اگر نقصی وجود دارد پیگیری کرده با مسولین تماس بگیرد.
او یک انسان نمونه و استثنایی بود. در طول این دوستی چندساله ای که با او داشتم یک بار یادم نمی آید که دیده باشم از کار خسته شده باشد! هرگز آثار کسالت و انزجار از کار ر در چهره این مرد عزیز و بزرگوار ندیدم.

استادزاده،تالیف و نشر: حوزه علمیه شهید شاه آبادی،1365،ص160و161؛ به نقل از امام خامنه ای

شهید حجت الاسلام مهدی شاه آبادی

تاریخ و محل تولد: 1309 ه ش/..
تاریخ شهادت: 1364 ه ش

در کلام امام
" با کمال تاسف و تاثر، شهادت استادزاده محترم جناب حجت الاسلام آقاشیخ مهدی شاه آبادی را به پیشگاه معظم حضرت بقیه الله( ارواحنا لمقدمه الفداء) تبریک و تسلیت عرض می کنم. مبارک باد بر آن حضرت چنین فداکاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزیز که با شهادت افتخارآمیز خود ملت عظیم الشان ایران به ویژه روحانیت عالیقدر را سرافراز می نمایند. این شهید مجاهدی شریف و خدمتگزاری مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاء الله پیوست..."


صحیفه امام،ج18،ص408

رنج تبلیغ

شیخ شریف در زمان مبارزه علیه طاغوت شاهنشاهی، هنگامی که ممنوع المنبر بود و از سوی ساواک نیز تحت تعقیب بود، به روستاهای اطراف اردکان{فارس} می رفت تا جلسات سخنرانیش را برگزار کند و هر شب یکی از انقلابیون شهر او را همراهی می کرد.
شبی نوبت من بود که با شیخ همراه شوم.
ایشان چراغی را زیر عبایش گرفت و به طرف روستای سرنجلک رفتیم.
در راه از مسیرهای سخت و خطرناکی عبور کردیم؛ یک بار در تاریکی شب توسط حیوانی تهدید شدیم و یک بار هم شیخ از روی بلندی به پایین افتاد و دست و پایش مجروح شده و عبایش پاره شد! در آن هواس یرد تقریبا نزدیک اذان صبح بود که به آنجا رسیدیم...
اصرار آقای قنوتی بر تبلیغ دین و تحمل سختی های فراوان در این راه، اوج پایبندی او به اعتقادات دینی را برایم نشان می داد.

شیخ شریف، جواد کامور بخشایش، انتشارات عروج، 1386،ص33و34؛ به نقل از حاج جان علی گودرزی (از اهالی اردکان فارس)

شهید حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی

تاریخ و محل تول: 1313 ه ش/ روستایی در اروند کنار خوزستان
تاریخ شهادت: 1361 ه ش

در کلام امام
" در هر نهضت و انقلاب الهی و مردمی، علمای اسلام اولین کسانی بوده اند که بر تارک جبین شان خون و شهادت نقش بسته است."

مشور روحانیت،3 اسفند 1367

با دیدن عکس شهید امینی قلباً به اسلام روی آوردم

وبلاگ قدرت جنگ نرم به نقل از برادر شهید امیر حاج امینی: روزی سر مزار امیر نشسته بودم؛ دیدم جوانی با ظاهری حزب اللّهی مانند؛ کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید؛ نسبتی دارید؟!»

گفتم: «من برادرش هستم»؛ او گفت: «حقیقتش من از اوّل مسلمان نبودم؛ امّا بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم. امّا قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتّفاق عکس برادر شما را دیدم؛ وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف می زد؛ پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدّتی است که هر پنج شنبه به اینجا می آیم.»

سنم كم بود، گذاشتندم بي‌سيم‌چي

سنم كم بود، گذاشتندم بي‌سيم‌چي؛ بي‌سيم‌‌چي ناصر كاظمي كه فرمانده‌ي تيپ بود.
چند روزي از عمليات گذشته بود و من درست و حسابي نخوابيده بودم. رسيديم به تپه‌اي كه بچه‌هاي خودمان آنجا بودند. كاظمي داشت با آنها احوال‌پرسي مي‌كرد كه من همان‌جا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيده‌ام، ولي آنجا كلي تغيير كرده بود. يكي از بچه‌ها آمد و گفت: «برو نمازهاي قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حالي‌ام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيده‌ام. توي تمام اين مدت خودش بي‌سيم را برداشته بود و حرف مي‌زد.

***
وسايل نيروهايم را چك مي‌كردم. ديدم يكي از بچه‌ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، مي‌خوام از درس عقب نيفتم.» كلي خنديدم.

 ***

عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچه‌هاي يك روستا بودند. فرمانده‌شان كه يك سپاهي بود از اهالي همان روستا، شهيد شد. همه‌شان پكر بودند. مي‌گفتند شرمشان مي‌شود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچه‌ها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمنده‌ي اهالي روستايشان نمي‌شدند.

***
توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش مي‌ريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه‌ام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقي‌ها نفهمند سنگر من خالي شده.»

مي‌خواهي از درس خوندن فرار كني؟

بعد از امتحان‌هاي مدرسه رفت ثبت نام كرد که برود جبهه. دوست صميمي‌اي داشت كه پسر صاحب‌خانه‌شان هم بود. او هم مي‌خواست بيايد؛ ولي معرف مي‌خواست. وقتي به او گفت معرف من باش، قبول نكرد. از مادر صاحب‌خانه‌شان خيلي مي‌ترسيد. سر اين موضوع حرفشان شد و دست به يقه شدند.
رفته بود منطقه، پادگان سرپل ذهاب. يك روز صدايش زدند. آمد پايين، ديد پسر صاحب‌خانه‌شان است. داد زد: «آمده‌ام بكشمت! فكر مي‌كني من بچه‌ام؟» و افتاد دنبالش.

                                                     ***

با همكلاسي‌هايش ثبت نام كرده بود براي جبهه. روز اعزام، به بهانه‌ي گرفتن نسخه‌ي مادرش از خانه بيرون زد و رفت. ديگر شب شده بود كه رسيده بودند منطقه. از ميني‌بوس كه پياده شد، عمويش مچش را گرفت. يكي از همسايه‌ها كه ديده بودش، لو داده بود. پدرش هم آمده بود. سوار ماشين خودشان كردند و برش گرداندند.
تا خانه يك‌ريز گريه مي‌كرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتي رسيد دوستانش خيلي خوشحال شدند. گفتند: «يك نفر ديگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسيده بود. گفت: «حالا كه مي‌خواهي بروي، برو! خدا پشت و پناهت.»

                                                    ***

مسؤول ثبت نام به قد و بالايش نگاه كرد و گفت:
- دانش‌آموزي؟
- بله.
- مي‌خواهي از درس خوندن فرار كني؟
ناراحت شد. ساكش را گذاشت روي ميز و باز كرد. كتاب‌هايش را ريخت روي ميز و گفت: «نخير! اونجا درسم رو مي‌خونم». بعد هم كارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.

من از شما نمی ترسم

در دوران نوجوانی اعلامیه ای علیه شاه نوشت و نام خود را در انتهای آن نگاشت! وقتی او را دستگیر می کنند، می پرسند: "چرا نامت را نوشته ای؟"
می گوید:" چون می خواستم بدانید من از شما نمی ترسم."

فضیلت های ماندگار، ص98؛ به نقل از سید علی موسوی(فرزند شهید)

شهید حجت الاسلام سید عباس موسوی قوچانی

تاریخ و محل تولد: 1324 ه ش/ روستای کلیم( از توابع قوچان)
تاریخ شهادت: 1361 ه ش

در کلام رهبری
" ایشان خیلی به من علاقه پیدا کرد؛ به طوری که همیشه به من می گفت: من از بین همه افرادی که در این دنیا هستند، امام خمینی را بیشتر دوست دارم و بعد از امام خمینی تو را. و راست می گفت و... البته من هم او را دوست می داشتم و احساس می کردم آینده او ، سعادت او و همه نیکویی ها و زیبایی ها و روح و فکر او برای من یک هدف است و خود را به آن نزدیک می کردم."

فضیلت های ماندگار(مفاخر شهدای حوزه علمیه خراسان) ،ج3
" شهید سید عباس موسوی قوچتنی" محمود پسندیده، سخن گستر،1386، ص103 و104

یکی از 200 نفر

گفت:" ما اگر در راه خدا چیزی دادیم، هر چند عزیز ما باشد، به هیچ وجه نباید ناراحت و یا پشیمان باشیم و حتی نباید در فقدانش قطره ای اشک بریزیم".
بعد گفت:" از آبادان تلفن زده و خبر داده اند که 200نفر از بهترین بچه ها در هویزه پیشروی کرده اند و چون بدون اطلاع آنها دستور عقب نشینی داده شده، معلوم نیست که چه شده اند و هنوز برنگشته اند. حسین علم الهدی هم جزو آنها بوده است".
و هیچ حرفی از محمد حسن نزد. با توجه به صحبت های مقدماتی ایشان، من شرمنده بودم که از محمد حسن هم بپرسم؛ ولی بالاخره سوال کردم که آیا محمدحسن هم با آنها بوده؟ و ایشان در پاسخ به آرامی و خونسردی گفت:" بله؛ ولی خب پسر ما تنها یکی از آن 200نفر حساب می شده و یک جزء ناچیز و در مقایسه با آن همه بچه های خوب، از همه پایین تر بوده است".

شهید محمدحسن قدوسی فرزند آقای قدوسی است که به همراه شهید علم الهدی به شهادت رسید

شاهد یاران،ش38،ص75؛به نقل از همسر شهید آیت الله علی قدوسی

شهید آیت الله علی قدوسی

تاریخ و محل تولد: 1306 ه ش/ شهرستان نهاوند
تاریخ شهادت: 1360 ه ش

در کلام رهبری
" چند خصوصیت در ایشان وجود داشت که نه تنها من بلکه همه را جذب می کرد. یکی از آنها صداقت و صفای این مرد بود. هیچ کلکی در کار این آدم نبود. صریح، صادق، صاف و نسبت به آنچه که احساس وظیفه می کرد، بشدت پیگیر و علاقمند بود. ایشان روحانی باصفای خالصی بود."

شاهد یاران،ش38،ص3

زندگی بی شهدا ..

 
زندگی بی شهدا مالی نیست
شهدا بعد شما حالی نیست
 
حال در جبهه ی مجنون مانده است
پشت دژهای شلمچه مانده است
 
حال در جاده خاکی مانده است
گوشه ذهن, با پلاکی مانده است
 
حال ما بی شهدا بی حالی ست
جای ما پیش شهیدان خالی ست

حج خونین

در سال 66- که آل سعود ملعون، زائرین خانه خدا را به خاک و خون کشیدند- حاج آقا در صفوف جلوی تظاهرات بود و حتی لباس های ایشان پر از خون شده بود.

هنگام شب که می خواستیم به عرفات برویم، حاج آقا برای رفتن به عرفات، ماشین گرفتند و علی رغم وضعیت مخوف حاکم بر مکه و در زیر باران سنگ سربازان سعودی، بلندگو را برداشته و با صدای رسا شعار می دادند:" الموت لامریکا"، "الموت لاسرائیل"، "یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا"!
در مسیر عرفات تا منی - که وضعیت غیر عادی بود- حاج آقا همچنان با شهامت فراوان شعار می دادند.

فریاد محراب، صادق شریف مقدم و عبدالرضا مزاری، کنگره بزرگداشت سرداران و شهدای استان سیستان و بلوچستان، تابستان77، ص148؛ به نقل از حاج سید عبدالسلام حسینی

شهید حجت الاسلام علی مزاری

تاریخ و محل تولد: 1323ه ش/ شهرستان بیرجند
تاریخ شهادت: 1369ه ش


در کلام رهبری
" دشمنان کوردل و عنود، با آلودن دست پلید خود به خون این روحانی بزرگوار- که خدمات فرهنگی و اجتماعی او برای همه معلوم و خلوص و پاکدامنی او در فعالیت ها و تلاشهای صادقانه اش مشهود است- خود و اربابان پلید خود را رسوا کردند و اثبات نمودند که دستگاه استکبارو ایادی و نوکرانش، در راه دشمنی با نظام اسلامی و عناصر شریف خدمتگزار آن، از این گونه جنایات وحشیانه نیز دریغ ندارند."

پیام امام خامنه ای به مناسبت شهادت حجت الاسلام مزاری،21/3/1369

شهید گمنام

صدقه برای حضرت حجت در شب عاشورا فراموش نشود

بسم رب الحسین

این روزا هنوز گیج سفرم..عنایاتی که بهمون شد و .. انشالله فرصت کنم سفرنامشو تنظیم و به همسفران هم برسونم.

کربلا یه قطعه از بهشت بود..بهشتی که بهترین نقطه اش بین الحرمین بود.

می خواستیم بریم حرم.نمیدونستیم کدوم طرفی بریم که به سیدالشهدا یا قمربنی هاشم بی احترامی نکنیم.می ایستادیم رو به قبله و یه نگاهمون به حرم قمر بنی هاشم و یه نگاهمون به حرم اباعبدالله بود.

برای رفتن به محضر آقا سیدالشهدا اول اذن دخول می گرفتیم از حضرت عباس و بعد..

حال و هوای یا حسینی که موقع تعویض پرچم سیاه اول محرم در حرم آقا عبدالله گفتیم و..

خاطره از سفر و غربت ائمه بسیار دارم.

اما بمیرم برای غربت حرمین عسگریین..برای سرداب و چشمای بی لیاقتمون که آقا رو ندید و حضور یوسف زهرا (س) احساس شد..

برای کاظمین که عطر و بوی امام رضا (ع) توی حرم باب الحوائج و امام جواد پیچیده بود..

برای مسجد سهله و مسجد کوفه و اعمالش که یاد مسجد الحرام افتادم..

برای صحن و سرای آقامون امیرالمومنین (ع) ..صفای نشستن توی ایوان طلا..

و زیارت عرفا و فقهای زیادی که یکی از اونها علامه امینی نویسنده کتاب بزرگ "الغدیر " بود.

چند کوچه پایین حرم آقا مزارشون بود.یکی از بزرگان خواب می بینن: حضرت علی(ع) به دست بزرگوار خودشون دارن مومنین رو از آب حوض کوثر سیراب می کنن.به علامه امینی که میرسن به روی علامه از آب حوض کوثر آب می پاشن و می فرمایند: خداوند روی تو را سفید کند که تو روی ما را با نوشتن کتاب الغدیر سفید کردی.

علامه امینی : اگر می خواهید در ثواب کتاب الغدیر من شریک باشید جمله" و عجل فرجهم" را در آخر صلوات هایتان بفرستید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

علامه شب عاشورا مدام برای امام زمان صدقه کنار میگذاشتند و می گفتند: امشب قلب حضرت در فشار است.صدقه برای حضرت فراموش نشود.

 

یا رب الحسین..بحق الحسین..اشف صدر الحسین..بظهور الحجته

هنوز هم حسين(ع) شهادت نامه امضاء مي كند!!

 

بچه هاي «كربلاي ۵» درشب شروع اين عمليات، از خدا بهشت را طلب نمي كردند، شعارشان اين بود:«كربلا، كربلا، ما داريم مي آييم». شايد هم الان كربلا باشند شهدا، شايد هم پيش حسين. هر كجا هستند آنچه بر پاست، بساط عزاست. حتي آن سوي هستي، امروز جز اين قصه نيست؛ «باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است».

از بس قشنگ مي گفتند:«هركه دارد هوس كرب و بلابسم الله»، كه نمي شود از محرم نوشت و يادي از شهدا نكرد. شهداي ما شهادت نامه شان را درهمين شب هاي محرم، به امضاي سيدالشهدا مي رساندند. شهادت، حاجت شهداي ما بود از امام حسين. حاج قاسم بارها حاجت روا شده و بارها شهادت نامه اش امضا شده. حسين، بعضي ها را چند بار مي برد؛ آهسته و پيوسته مي برد و طولاني تر و عاشقانه تر مي كند شهادت شان را.

به هرحال، ما زمينيان هم شهيد و شاهد و شاهد شهيدان، مي خواهيم يا نه؟! حاليا! شهدا آنقدر براي خون خدا گريه مي كردند، كه اباعبدالله، ولو يك بار هم كه شده، امضا كند شهادت نامه شان را. تا اين امضاي سرخ را نمي گرفتند، نمي رفتند. همين كه عطر محرم فرا مي رسد، شهدا دل ما را مي برند به شب هاي عمليات. به اشك هاي خداحافظي. به شانه هاي لرزان همسنگران. به فصل گرم حلاليت. زمانه «يا زيارت يا شهادت». محرم، بهار خون است و مگر نه آنكه شهداي ما در موسم عاشوراي جبهه ها، دل به نسيم كربلا بسته بودند.

ياد زيارت عاشورايي كه مي خواندند به خير! نمي دانم جاي آنها ميان ما خالي است، يا جاي ما ميان آنها...

ادامه نوشته

اربابم امام زمان

گفتم: وقتي شهدا رو براي تشييع مي‌‌یارن، بعضي‌ها مي‌گن تو توي جبهه كاری نمي‌كني و ديگران رو مي‌فرستي جلو تا خودت كشته نشي!
گفت: من براي اربابم امام زمان كار مي‌كنم... اگه ارباب من رو قبول كنه، كه شهيد مي‌شم. اگه قبول نكنه كه... بذار مردم هر چي مي‌خوان بگن.

ــــــــــــــــــــــــــــ

شهید محمّدمهدی کازرونی - مسئول طرح عملیات لشکر41 ثارالله

اول بسیجی ها

همین که چشمش به کولر سنگر فرماندی افتاد، رفت به طرفش و شلنگ آب و سیم برقش را قطع کرد.
با عصبانیت فریاد می‌زد: کی به شما اجازه داده اول کولر سنگر فرماندهی رو نصب کنید؟ مگه من به شما نگفتم اول بسیجی‌ها؟
آن‌قدر عصبانی بود که کسی جرأت نمی‌کرد برود طرفش و بگوید حاجی جون! اول رفتیم سراغ سنگر بسیجی‌ها، ولی اونا گفتند اول باید کولر سنگر فرماندهی رو نصب کنیم.
* تا کولر سنگر بسیجی‌ها را نصب نکردیم، آرام نگرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

شهید مهدی طیّاری- فرمانده گردان 416لشکر 41 ثارالله

بخشدار

به عنوان بخش‌دار معرفی شده بود، ولی ما نمی‌دانستیم. وقتی آمد توی بخش‌داری، مثل ‌یک ارباب‌رجوع ‌یک گوشه نشست.
چای که خورد،‌ یکی از همکاران پرسید: خوب شما چه‌کاره‌اید؟
گفت: من برادر کوچک شماام. از استانداری معرفی شدم تا با شما هم‌کاری کنم.
* تا زمانی که زنده بود، هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشینید. ‌یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود می‌نوشت.
می‌گفت: منو بخش‌دار صدا نزنید. من برادر کوچک‌تر شما‌ام. به من بگید ناصر... برادر فولادی.

ــــــــــــــــــــــــــــ

شهید ناصر فولادی - مسئول تریت بدنی سپاه منطقه شش کشور- بخش‌دار شهرستان جبالبارز

استفاده نکردن از بیت المال

سخنراني‌اش كه تمام شد، رفتم پيشش و گفتم: حاج آقا، ماشين پايگاه بسيج آماده است كه شما رو برسونه.
گفت: نه، نيازي نيست؛ ماشين هست.
رفته بود كنار جاده ايستاده بود تا با ماشين‌هاي عبوري برگردد. دست آخر هم بعد از چند ساعت انتظار با يك ماشين برگشته بود؛ تراكتور.

ـــــــــــــــــــــــــــ

شهید حاج علی محمّدی‌پور- فرمانده گردان خط شکن410

برپایی عدالت

ده - پانزده نفر از بچّه‌ها دور هم جمع شدند و راه افتادند به طرف بازار تا علیه رژیم شاه شعار بدهند. توی بازار، ‌یکی از بچّه‌ها به بساط ‌یک دست‌فروش خورد و وسایلش ریخت روی زمین.
همه بی توجه به این مسئله داشتند از کنار دست‌فروش می‌گذشتند که علی اکبر فریاد زد: برادر... این چه‌کاری بود که شما کردید؟ شما اصلاً می‌دونید ما برای چی تظاهرات می‌کنیم؟ برای این که عدالت برپا بشه... برای این که به کسی ظلم نشه، ما برای دنیا و آخرت همین مردم مستضعف داریم کار می‌کنیم و نباید کوچک‌ترین آزاری به کسی برسونیم. هر کس از این کارها بکنه بدونه که از ما نیست.

ــــــــــــــــــــ

شهید علی‌اکبر محمّد‌حسینی- فرمانده گردان

انجام سخت ترین کارها

هر روز صبح نیروها را تقسیم می‌کردیم تا تمام کارهای مجموعه به درستی انجام شود.
یکی ظرف می‌شست، دیگری محوطه را تمیز می‌کرد، بعضی‌ها سنگرها را تمیز می‌کردند و...
 این وسط، حمید‌رضا برای همه‌ی بچّه‌ها کاری را در نظر می‌گرفت؛ خودش هم می‌رفت سراغ سخت‌ترین کاری که می‌بایست انجام شود. دست‌شویی شستن و کارها‌یی مثل آن، که خیلی‌ها تمایلی به انجام‌شان نداشتند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ 

شهید حمیدرضا جعفرزاده- جانشین تیپ تخریب لشکر 41 ثارالله

ده میلیون فرزند

روزی که ایشان وزیر آموزش و پرورش شده بود، وقتی به منزل آمد ومن به ایشان تبریک گفتم- هر چند که می دانستم این تبریک جز سنگین تر کردن بار مسئولیت ایشان نبود - ایشان در جوابم فرمودند که:" من احساس می کنم دیگر چهار فرزند ندارم! بلکه ده میلیون فرزند دارم که در برابر یکایک آنها احساس مسئولیت سنگینی می کنم."

شاهد یاران، ش10،ص580؛ به نقل از همسر شهید

شهید حجت الاسلام محمد جواد باهنر

تاریخ و محل تولد: 1312 ه ش/ کرمان
تاریخ شهادت: 1360 ه ش

در کلام رهبری
" شهید باهنر، عنصری دقیق، آشنا به امور، با تجربه و مبارز بود.. در همه مجامعی که کار فکری جدی صورت می گرفت، شهید باهنر به عنوان یک عنصر کارآمد و ارزشمند حضور داشت... او مردی عمیق، صبور، بردبار، کم حرف، متین، پرکار، جدی، صمیمی، صدیق و باصفا بود..."

شاهد یارن، ش10، ص5

جابه جایی نیرو

از وقتی که مسئول تحقیق و بازرسی سپاه شد، بسیاری از جابه‌جایی نیروها در واحدهای مختلف سپاه و‌ یا عزل و نصب‌ها با پیشنهاد و نظرش که اکثر مواقع درست و به جا بود، انجام می‌شد.
اگر کسی را برای کاری مناسب می‌دید، بدون این‌که از او تجلیل و تمجید کند، می‌گفت: فلانی تو برای این کار مناسبی، ولی این نقطه ضعف رو هم داری.
بعد هم حیطه‌ی اختیارات و وظایفش را‌یادآوری می‌کرد و می‌گفت: برو به امید خدا شروع کن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهید محمّد گرامی- جانشین ستاد لشکر 41ثارالله

هدیه

 وقتی فهمید‌یکی از آشناها مقداری شیر آورده و به پدرش داده، خیلی ناراحت شد.
می‌گفت: برای چی قبول کردید؟
: خوب‌یک مقدار شیر آورده؛ کار بدی که نکرده؛ تو هم بخور.
: منظورم شیر ‌یا هر چیز دیگه‌ای نیست. منظورم اینه که چون پسر این بنده‌ی خدا توی گردانی که من مسئولشم، سربازه، شما نمی‌بایست ازش هديه قبول می‌کردید.

ــــــــــــــــــــــــ

شهید حسین نادری- فرمانده 18 ساله گردان 416 لشکر 41 ثارالله

جلودار مبارز

در سال 44و 45 در زندان قزل قلعه بازجویی به نام ازغندی بود که در شکنجه گری مشهور بود. روزی مرا به اتاق بازجویی بردند. عده دیگری را هم آورده بودند. در آن میان جوانی بود که ظواهر مذهبی داشت و با مارکسیست ها متفاوت بود.
وقتی این جوان در بازپرسی از دادن اطلاعات خودداری کرد، ازغندی گفت:" مثل اینکه مرا نمی شناسی! نشده کسی وارد این اتاق شود و حرف نزند و از اینجا جان سالم به در ببرد.
بهتر است قبل از به کار گیری خشونت حرف بزنی."
او پاسخ داد:" هر کاری می خواهید بکنید چون من اینجا دست بسته هستم. ولی مطلب و اطلاعاتی ندارم."
ازغندی سرباز را صدا زد و به آن سرباز گفت:" بیندازش روی بخاری!"
بخاری آنجا از بخاری های قدیمی یک جداره ای بود که زغال سنگ می سوزاند و حسابی گداخته می شد. او را روی بخاری گذاشتند. بوی گوشت سوخته اتاق را پر کرد. جوان بدون اینکه فریادی بزند این آیه را تلاوت کرد:" یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم" و ساکت شد.
این عکس العمل آنقدر ازغندی را عصبانی کرد که محکم به گوش آن جوان زد طوری که خون روی لباسش ریخت.
بعدها که با او آشنا شدم فهمیدم که علت خونریزی این بود که پرده گوشش پاره شده بود.
او محمد منتظری بود که برای همیشه جلودار من در مبارزه بود.


شاهد یاران، ش48،ص73؛ به نقل از حجت الاسلام محمدحسن ارسنجانی

شهید حجت الاسلام محمدعلی منتظری

تاریخ و محل تولد: 1323 ه ش/ نجف آباد اصفهان
تاریخ شهادت :1360 ه ش

در کلام رهبری
" .. اگر چه شهادت برای همه افتخار است اما برای پاکبازی چون محمد که از آغاز نوجوانی تا لحظه شهادت سراسر عمر پر برکت را در راه ضربه زدن بر دشمن دژخیم و سرانگشتان پلید او یعنی اسرائیل و عمال مرتجع در منطقه بکار برد و همیشه در زیر بقای ساده خویش بمبی ساعتی علیه صهیونیسم و امپریالیسم با خود حمل می کرد، افتخاری موفقیت آمیزتر است. او در زندگی مبارک بود؛ در شهادت نیز مبارک است".

شاهد یاران،ش48؛ص3- نرم افزار شهید منتظری