بهار توبه شکن مي رسد چه چاره کنم


بچه هاي تفحص براي پيدا کردن شهداي به جا مانده از عمليات و الفجر يک، در شياري اطراف ارتفاع 146 فکه به 3 دسته تقسيم شدند.
حيدري هم با گروه سيد علي موسوي حرکت کرد.
 بعد از پيدا کردن چند شهيد،ديگران مشغول پيدا کردن پلاک شهدا شدند .

 سيد به دنبال باز کردن معبر در مسير ديگر بود که سفيدي استخوانها و کلاه خود شهيدي توجه عليرضا را در انتهاي معبر جلب کرد.
از کنار سيد رد شد و لحظه اي بعد صداي انفجار بلند شد.
پاي حيدري به تله مين والمري گرفت و در نهمين روز بهار، بهار زندگي اش پر از عطر شهادت شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

به عزم تو به سحر گفتم استخاره کنم


4 روز به عيد نوروز سال 71 مانده بود که رضا تلفن کرد.
گفت: مادر از من راضي هستي؟
گفتم: براي چي؟
به پدرش هم گفت: آقا از من راضي هستي؟
پدرش گفت: بچه اين حرفا چيه ميزني؟
دوباره مي خواهي افکار ما به هم بريزه؟!
گفت: آقا تو رو خدا اگه از من راضي هستي بگو.
پدرش گفت: گيرم راضي باشم، مي خواهي چي کار کني؟
گفت: تفالي زدم معنايش اين بود که اگر پدر و مادر راضي باشند، فرزند به درجه رفيع شهادت مي رسد.
با پدرش از رفتن به خط حرف مي زد. گفتم جنگ تمام شده، منظورش از خط چي بود؟
گفت: ميرن جلو شهدا را پيدا مي کنند.
گفتم: پس کار خودش را کرد، رضا ديگه تو اين خونه نمياد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

بي تابي خواهر کوچولو

 

بعد از رفتن عليرضا خواهر کوچکش زياد بي تابي و گريه مي کرد.
صبر کردم تا عليرضا تلفن کرد.
به او گفتم با خواهرش حرف بزند. صداي محبت آميز ش از پشت گوشي قلب کوچک زهرا را آرام کرد و ديگر گريه نکرد.
اين علاقه دو طرفه بود. بعد از شهادتش وقتي ساک او را تحويل گرفتيم يک جفت جوراب لبه توردار کنار وسايلش پيدا کرديم که براي زهرا سوغات گرفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

کارهاي خونه


داشتم جارو ميزدم که ياد خانه مان در قرچک افتادم.
4 تا پسرها هميشه در تميز کردن خانه، حياط و باغچه کمک مي کردند.
به آنها ياد داده بودم لباسها را چطور بتکانند و صاف پهن کنند. يکي دستمال بکشه، يکي ظرف بشوره، يکي هم جارو برقي بزنه.
رضا با اينکه از همه کوچکتر بود پا به پاي بقيه کار مي کرد.
آخرين بار که مي رفت داشتم جارو مي کشيدم.
عليرضا هم پيشم آمد و گفت: مامان من دارم ميرم، خداحافظ!
گفتم: صبر کن تا دم در باهات بيام.
گفت: کار داري، نمي خواد پايين بياي، خسته مي شي. همين که جارو را خاموش کردم و خواست بروم بدرقه اش، ديدم از رضا خبري نيست.
انگار دنبالش کرده بودند. اصلا نفهميدم چطور پوتين هايش را پا کرد و رفت.
گفت: سه ماه ديگه برمي گردم اما رفت و جنازه اش آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

مي خوام برم سربازي


تا کلاس سوم راهنمايي بيشتر درس نخواند.
گفت: برادرهام رفتند جبهه، من هم مي خوام برم سربازي.
مخالفت کردم. گفت: چرا به آنها چيزي نگفتيد؟! حالا که من مي خوام برم ناراحتيد؟
گفتم: تو هنوز 17 سالت تمام نشده. تو هم برو، ولي بگار وقتش برسه. دوباره گفت: من مي خوام برم بعد از برگشتن هم ازدواج مي کنم.
گفتم: حالا جلوتر از تو دو نفر ديگه هستند.
گفت من با کسي کاري ندارم ، من روش خودم را دارم.
وقتي دفترچه سربازي را گرفت، فهميدم طبق معمول برنامه ريزي خودش را دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

پوتين سربازي

براي مرخصي آمده بود. جوش شيرين و گلاب گرفت و در پوتين هايش ريخت و بقيه اش را در ساک گذاشت تا با خود ببرد.
نگاهش کردم، گفت: اينو مي برم توي پوتين هاي سربازها بريزم تا وقتي توي صف نماز ميان بوي عرق پا و پوتين هاشون کسي رو اذيت نکنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

سومين کارت


چند روزي به مرخصي آمده بود که ديدم حاضر شد برود بيرون.
گفتم: کجا؟
گفت: مي خواهم بروم گواهينامه رانندگي بگيرم.
صبح رفت و ظهر وقتي برگشت گفت موفق شدم.
اگر يک لقمه نان بدهي بخورم، ميروم تصديق موتور را هم بگيرم.
بعد از ظهر آن را هم گرفت!
گفتم ان شاء الله کارت پايان خدمتت را هم که بگيري، مي شود سه تا.
بعد مي رويم کارت عروسي ات را سفارش مي دهيم. و سومين کارت او برات شهادتش شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

يکباره قد کشيد

تک و توک مويي روي صورتش زوييده بود و يک دفعه قد کشيد، خوشگل و رشيد شده بود.
يک روز که مغازه رفته بود، پدرش از او خواست صندلي بياورد تا لامپ بيرون مغازه را ببندد.
 او هم با لبخندي گفت: اين قد را براي چي بلند کردم، براي زير خاک؟ خودم دستم مي رسد، مي بندم.
وقتي پيکرش را آوردند قسمتي از پايش آسيب ديده و نصف صورتش سوخته بود. يک دست نداشت و دست ديگرش هم کج شده بود.
پدرش بعد از شهادتش اين ماجرا را تعريف مي کرد و به ياد قامتي که زير خاک رفت گريه مي کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

فکه او را طلبيد


سرباز واحد تدارکات لشگر 27 در پادگان دوکوهه بود. هر بار که بچه هاي تفحص از دوکوهه به فکه مي رفتند او با اشتياق به آنها التماس دعا داشت تا کار او هم به آنجا منتقل شود.
تازه به دوکوهه رسيده بوديم که آمد دستي به شانه ام زد و گفت: شنيدم مي خواهيد فکه برويد.
گفتم: بله مي خواهيم برويم.
مصمم گفت: من هم بايد بيايم.
گفتم: مي خواهي بيا ولي بايد از مسئولت اجازه بگيري.
فردا خوشحال جلو آمد و گفت: ديدي حاجي! تموم شد.
برگه موافقت نامه را از جيبش بيرون آورد و پيش رويم تکان داد.
خيلي تعجب کردم و به ناچار گفت بيا برويم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

مداحي

چند هيئت بود که شبهاي جمه، شنبه و سه شنبه برگزار مي شد.
از سرکار که مي آمد مي گفت: مامان يه چيزي بده بخورم.
دنبال من نگرديد دارم ميرم هيئت.
 ماه رمضان هم بعد از خواندن نماز، افطاري خورده نخورده، چرتي مي زد و مي گفت: مامان منو بيدار کن مي خوام برم هيئت.
مي رفت و نزديک سحر مي آمد.
 به هيئت و مداحي علاقه زيادي داشت. حتي صدايش را هم ضبط مي کرد. بچه هم که بود در مدرسه روزهاي سه شنبه سرصف مي خواند.
وقتي وارد تفحص شد هر موقع حالي پيدا مي کرد به خصوص بعد از نماز جماعت و زيارت عاشورا بچه ها را به فيض مي رساند .
فرمانده تفحص مي گفت: باورم نمي شد که يک جوان سرباز در اين سن و سال با چنين روحيه اي روضه بخواند. به او گفتم: پسر کار دست ما ندي!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

پا رکاب ماشين

7 سال قرچک ورامين بوديم. سه تا از پسرهايم مدرسه مي رفتند. عليرضا هم که 6 ساله شد اسمش را آمادگي نوشتم.
هر صبح آنها را مي بردم و ظهر بر مي گرداندم.
گاهي که دير مي رسيدم خودشان سوار ميني بوس مي شدند و برمي گشتند.
يک روز عليرضا گفت: مامان، امروز پارکاب ماشين بودم.
گفتم بچه جان ممکن بود بيفتي، براي چي آنجا ايستادي؟
با شوق خاصي گفت: کنار در وايستادم و اسم ايستگاهها را مي گفتم: قهوه خونه، منبع آب، صادق علي و....
گفتم: براي چي تو صدا مي کردي؟ تو هم مسافر بودي.
گفت: باشه، مگه چي ميشه کمک راننده کنم؟ و با ذوق بيشتر گفت: تازه کرايه ها را هم جمع کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

کابينت يادگاري

دو سه سال پيش در کابينت سازي محله مان مشغول بود؛ برش کاري، جوش کاري، نصب و... انجام مي داد.
چند بار هم دستش را بريد. شبي تلفن زد و گفت: مامان! من دير ميام.مي خوام يه کابينت را دست اول بزنم ببينم چه جوري در مياد.
آخر شب که آمد خونه ديدم يک کابينت با 2 در کوچک که بالاي آن دو تا کشو داشت با خودش آورده! گفتم اين چيه براي من آوردي؟مگر من عروسک بازي مي کنم؟!
گفت: اينو بذار باشه يادگاري مي مونه. خيلي از کارهايي که مي کرد مي گفت يادگاري مي مونه. هنوز هم اون کابينت گوشه ي آشپزخانه ام هست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

پيت هاي خالي


همسرم تازه از جبهه آمده بود و دستش بر اثر مجروحيت، توان بعضي کارها را نداشت.
وقتي پيت هاي خالي نفت را ديد که کنار هم رديف شده اند، ذو به من کرد و گفت: کسي نبود نفت بگيرد؟
همان لحظه عليرضا از خانه بيرون رفت و زود برگشت.
گفتم: رضا جان کجا رفتي؟
گفت: رفتم از اوستام اجازه گرفتم تا اين پيت ها را پر کنم. يک چرخ دستي گرفت و ده، پانزده پيت 20 ليتري در آن گذاشت و رفت.
مدتي بعد رضا پيت هاي پر از نفت را آورد و داخل بشکه ريخت. وقتي کارش تمام شد گفت: راضي شديد؟ چيزي نياز نداريد؟
وقتي مطمئن شد پدرش رضايت دارد برگشت سر کارش.
دعايش کردم و گفت: الهي خير ببيني مادر.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

استقبال از آزاده ها

دلم برايش تنگ شده بود. فيلمش را از همسايه گرفتم ببينم. زمان برگشت آزاده ها بود. چند نفر از محل ما هم آمده بودند.
عليرضا از لحظه آمدن همسايه مان تا رفتن داخل منزل، همه جا ديده مي شد.
صلوات مي فرستاد. شيريني مي خورد و پخش هم مي کرد. آن شب رضا وقتي به خانه آمد با خوشحالي گفت:" مامان فلاني برگشته، ديدي؟ داشتم مي رفتم  سرکار که او را به خانه شان آوردند، من هم رفتم داخل.
رضا نسبت به مسائل اطرافش بي تفاوت نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

لابد يه کسي هستيم!

خانوادگي رفتيم حرم امام روبروي جايگاه سخنراني نشستيم.
گروهي از بسيجيان مي خواستند دعا بخوانند.
رضا رفت نشست کنار کسي که بلندگو دستش بود و آن را گرفت.
دعا را خواند و بلندگو را پس داد. گفت: ببخشيد، التماس دعا. بعد از زيارت آمد نشست کنارم گفتم: رضا! از اون موقع که رفتي بلندگو را گرفتي همه به تو نگاه مي کردند ببينند کي بودي؟ کجا رفتي؟ چرا اين کار را کردي؟
با نگاه خاصي گفت: لابد يه کسي هستيم! از آن روز به بعد هر جا مي رفت منتظر خبر از دست دادنش بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

شهید علیرضا حیدری

نام : عليرضا حيدري
تاريخ تولد: 10/7/1352
تاريخ و محل شهادت: 9/1/1371- فکه
مزار: تهران- بهشت زهرا(س)- قطعه27

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

گروه تحقیقاتی فتح الفتوح - خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری

هدایای تقدیم شده به امام خامنه ای

امام خامنه ای ـ در زمان ریاست جمهوری ـ سفرهای خارجی زیادی داشتند و در این سفرها هدایای زیادی به شخص ایشان می دادند.
حتی در سفری که به یوگوسلاوی داشتند، کلید طلایی کشور را به آقا دادند ولی امام خامنه ای در هیچ یک از این هدایا تصرف نکردند و بعد از پایان دوره ریاست جمهوری، دستور فرمودند هدایا را در موزه نگهداری کنند و همه آنها را متعلق به کشور بدانند.


حجت الاسلام علی ابوترابی

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

یار خراسانی ـ خاطرات امام خامنه ای

تبعیض وجود ندارد

زمانی که ضریح مطهر حضرت امام رضا (علیه السلام) در حال تعویض بود، در خدمت امام خامنه ای به پابوسی امام هشتم مشرف شدیم.
امام خامنه ای برای زیارت در کنار مرقد آن امام همام، مشغول راز و نیاز بودند.
چون ضریح را برداشته بودند، حضور در کنار قبر رنگ بوی دیگری داشت.
بعد از پایان راز و نیاز حضرت امام خامنه ای، آقای واعظی طبسی به ایشان عرض کرد :آقازاده ها هم بیایند جلوتر تا از نزدیک امام (علیه السلام) را زیارت کنند.
معظم له فرمودند: پس بقیه چی؟ این دقت را همواره حضرت آقا دارند.
ایشان امتیاز خاصی را برای فرزندانشان قایل نیستند.

در آن روز هم فرمودند: اگر بقیه افراد می توانند از نزدیک قبر امام هشتم را زیارت کنند، فرزندان من هم بیایند.
پس از بیان آقا، همه توفیق حضور یافتند. عجب روز بیادماندنی بود!
بعضی از دل شکستگان، سر از پا نمی شناختند.


حجت الاسلام محمد علی حقانی ( از اعضای بیت- تهران)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

یار خراسانی ـ خاطرات امام خامنه ای

چفیه یعنی عصر زیبای علی   بوسه باران کردن پای علی

شرمنده ایم امام خامنه ای

شما اگر گمان بکنید که در تمام دنیا، رئیس جمهورها و سلاطین و امثال اینها، یک نفر را مثل آقای خامنه ای پیدا کنید که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بنای قلبی اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند، پیدا نمی کنید.

امام خمینی /صحیفه نور / ج۱۷/ ص۲۷۱

 

بسم الله..

تو این یکی دو روز متوجه شدیم در برنامه زنده پارک ملت آقای عماد افرغ به ساحت مقدس ولی امر مسلمین، امام خامنه ای هتک حرمت کرده و مجری برنامه آقای شهیدی فر سکوت !! اختیار نموده اند. ما حامیان ولایت اعترض خود را اعلام می داریم.

لینک مرتبط:

سخنان هنجار شکن و توهین آمیز عماد افروغ در برنامه پارک ملت نسبت به ولایت مطلقه فقیه + کلیپ

شهادت آرزوي اولياء الله

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
و الذي نفسي بيده(لو لا ان رجالا من المومنين لا تطيب انفسهم) لوددت اني اقتل في سبيل الله، ثم احيا ثم اقتل ثم احياثم اقتل، ثم احياثم اقتل.

قسم به آنکه جانم به دست اوست:" اگر نبود اينکه جمعي از مومنين خوش ندارند" دوست داشتم که در راه خدا نه يک بار و دوبار، که چندين بار زنده گشته و بار ديگر کشته گردم.
صحيح بخاري،ج4،ص21،باب تمني الشهاده

عشق به شهادت

قال اميرالمومنين عليه السلام:
فو الله اني لعلي الحق و اني للشهاده لمحبه.

پس به خدا قسم من برحقم و دوستدار شهادت.
شرح نهج البلاغه،ج6،ص99و100

 

دفن با جامه خونين
عن اميرالمومنين عليه السلام قال:
لما کان يوم بدر، فاصيب من اصيب من المسلمين، امر رسوول الله بفنهم في ثيابهم و ان ينزع عنهم الفراء، و صلي عليهم.

در روز بدر، پيامب راکرم صلي الله عليه و آله و سلم نسبت به کساني که از مسلمانان به شهادت رسيده بودند، دستور داد که آنها را با لباس هايشان دفن کنند، و تنها لباس هاي چرمين را از تنشان بيرون آورند و سپس بر آنها نماز خواند.
بحارالانوار،ج82،ص6،حديث5

همسايگي با شهدا

قال اميرالمومنين عليه السلام:
... نسال الله منازل الشهداء و معايشه السعداه و مرافقه الانبياء.

از خداوند جايگاه شهيدان و زندگي با سعادتمندان و همراهي با پيامبران را طلب مي کنم.
نهج البلاغه، خطبه23

 

شهادت، کفاره گناهان
قال الباقرعليه السلام:
اول قطره من دم الشهيد کفاره لذنوبه الا الدين فان کفارته قضاءه.

اولين قطره خون شهيد کفاره گناهان اوست مگر بدهي ها، که کفاره آن اداي آن است.
وسائل الشيعه،ج13،ص85،حديث5

شهادت در راه خدا

دعا اميرالمومنين عليه السلام لهاشم بن عتبه فقال:
اللهم ارزقه الشهاده في سبيلک و المرافقه لنبيک.
حضرت علي عليه السلام در دعاي خود به هاشم بن عتبه فرمودند:
خداوندا، شهادت در راهت را و همراهي با پيامبرت را به او روزي کن.
نهج السعاده،ج2،ص108

آمرزش گناهان شهيد
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم
الشهيد سبع خصال من الله اول قطره من مغفور له کل ذنبه.

به شهيد فهت امتياز از طرف خداوند عطا مي شود، اولين آنها بخشيدن تمام گناهان اوست بواسطه اولين قطره خونش.

شهادت، نه مرگ در بستر

قال اميرالمومنين عليه السلام:
ايها الناس ان الموت لا يفوته المقيم و لا يعجزه الهارب ليس عن الموت محيص و من لم يقتل و ان افضل الموت القتل، و الذي نفسي بيده لالف ضربه بالسيف اهون علي من ميته علي فراش.
اي مردم همانا ايستادگان و فراريان را از مرگ گريزي نيست و هر کس به مرگ طبيعي نميرد کشته مي شود و شهادت بهترين مرگ است و سوگند به خدايي که جانم در دست اوست، هزار ضربه شمشير آسانتر است بر من از مرگ در بستر.
وسائل الشيعه،ج11،ص8،حديث12

روزی شهادت

قال اميرالمومنين عليه السلام:
من دعائه علليه السلام لما عزم علي لقا القوم بصفين:
اللهم رب السقف المرفوع.. ان اظهر تنا علي عدونا فجنينا البغي و سددنا للحق و ان اظهر تهم علينا فارزقنا الشهاده و اعصمنا الفتنه.
خدايا، اي پروردگار آسمان برافراشته... اگر ما را بر دشمنان پيروز گرداندي، از ستم و تجاوز دورمان دار و بر حق استوارمان گردان و اگر دشمنان بر ما پيروز شدند، شهادت را روزيمان فرما و از فتنه بازمان دار.
نهج البلاغه،خطبه170

شهادت کرامت است

قال السجاد عليه السلام:
القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده

کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت ماست.
بحارالانوار، ج45،حديث118

شهيد درد جراحت را احساس نمي کند
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
الشهيد لا يجد الم القتل الا کما يجد احدکم مس القرصه.

شهيد درد کشته شدن را احساس نمي کند، مگر در حدي که يکي از شما پوست دست خود را بين دو انگشت فشار دهد.
کنزالمعال،ج4، ص398،حديث11103

هزار ضربه شمشير به از مرگ در بستر

قال اميرالمومنين عليه السلام:
و الذي نفس ابن ابطالب بيده لالف ضربه بالسيف اهون علي من ميته علي الفراش.

قسم به کسي که جان فرزند ابطالب در دست اوست، هزار ضربه شمشير بر من آسانتر از مرگ در بستر است.
بحارالانوار،ج97،ص40،حديث44

موجب آمرزش گناهان
قال الصادق عليه السلام:
من قتل في سبيل الله، لم يعرفه الله شيئا من سيئاته.

کسي که در راه خدا کشته شود، خداوند هيچ يک از گناهان او را به روي او نمي آورد.
وسائل الشيعه،ج11،ص9،حديث19

برترين قتل شهادت است

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
اشرف القتل قتل الشهداء

والاترين مرگ، کشته شدن شهيدان است.
نهج الفصاحه،ص668


تبريک به شهيدان
قال اميرالمومنين عليه السلام:
ان الله کتب القتل علي قوم و الموت علي آخرين و کل آتيه منيته کما کتب الله له فطويي للمجاهدين في سبيل الله و المقتولين في طاعته.
خداوند براي گروهي کشته شدن و براي گروهي ديگر مرگ را مقرر نموده و هر کدام به اجل معين خود انسان که او مقدر کرده است مي رسند، پس خوشا به حال مجاهدان راه خدا و کشتگان راه اطاعت او.
نهج السعاده،ج2،ص107

مرگ برتر

قال اميرالمومنين عليه السلام:
ان الموت طالب حثيت لا يفوته لمقيم و لا يعجزه الهارب ان اکرم الموت القتل

مرگ، با شتاب و تعقيب کننده است" همه را دريابد" نه ماندگان از دست برهند و نه فراريان او را بازدارند، گرامي ترين مرگ، کشته شدن است.
نهج البلاغه،خطبه123

شهادت طلبي
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
من طلب الشهاده صادقا اعطيها و لولم تصبه.

هر کس از روي صدق شهادت را طلب کند، خداوند به او " ثواب" آن را عطا خواهد کرد، هر چند به شهادت نرسد.
کنز المعال،ج4،ص421،حديث11210

كوچه هامان

كوچه هامان را به نامشان كرديم كه هرگاه آدرس منزلمان را مي دهيم بدانيم از گذرگاه خون كدام شهيد است كه با آرامش به منزل مي رسيم.

 

http://www.naghdnews.ir/uploadcenter/uploads/1328455297.jpg

برترين مرگها

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
اشرف الموت قتل الشهاده

شهادت برترين مرگهاست.
بحارالانوار،ج67،ص8،حديث4

خون شهيد
ان علي بن الحسين عليه السلام کان يقول : قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
ما من قطره احب الي الله عزوجل من  قطره دم في سبيل الله
امام زين العابدين عليه السلام پيوسته از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمود:
هيچ قطره اي در نزد خداوند دوست داشتني تر از قطره خوني که در راه خدا ريخته مي شود نيست.
وسائل الشيعه،ج11،ص8،حديث11

بالاترين نيکي ها

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
فوق کل ذي بر بر حتي يقتل في سبيل الله فانا قتل في بسيل الله فليس فوق بر.
بالاتر از هر کار خيري، خير و نيکي ديگري است تا آنکه فردي در راه خدا کشته شود، و بالاتر از کشته شدن در راه خدا خير و نيکي نيست.
وسائل الشيعه،ج11،ص10، حديث21

در رديف شهيدان
قال السجاد عليه السلام:
حمدا نسعد به في السعداء من اوليائه و نصير به في نظم الشهداء بسيوف اعدائه.

سپاس خداي را، سپاسي که بدان در زمره اولياء نيکبختي قرار گيريم و بواسطه آن در رديف شهيدان با شمشير دشمنانش  در آئيم.
صحيفه سجاديه،ج41،دعا1

مرگ هراسان

شهید سيد مرتضي آويني:
آنان را که از مرگ مي ترسند از کربلا مي رانند.

پیشرفت رشک آور ملت بزرگ خودرا به رخ دشمنان عنودوحسودخواهیم کشید

http://epelak313.persiangig.com/tasavir/Rahbareman/payameagha_shahidroshan.JPG

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی ضمن تسلیت شهادت دانشمند جوان، شهید احمدی‌روشن در حادثه تروریستی در تهران، این ترور بزدلانه را نشانه‌ی به بن‌بست رسیدنِ استكبار جهانی به سردستگی آمریكا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیشرونده‌ی ایران اسلامی دانستند.

متن پیام به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت دانشمند نخبه‌ی جوان، شهیدمصطفی احمدی روشن، اندوه دیگری بر دل دوستداران دانش و متعهدان به پیشرفت جمهوری اسلامی نهاد. ما همگی شریك غم پدر و مادر و همسر و فرزند این جوان مظلوم و برجسته و سرافرازیم.
این ترور بزدلانه كه عاملان و طراحانش هرگز جرأت نخواهند كرد به جنایت كثیف و پلید خود اعتراف كنند و مسئولیت آن را بپذیرند مانند دیگر جنایات شبكه‌ی تروریزم بین‌الملل دولتی، با طراحی یا همراهی سرویسهای سیا و موساد عمل شده و نشانه‌ی به بن‌‌بست رسیدنِ استكبار جهانی به سردستگی آمریكا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیشرونده‌ی ایران اسلامی است. آنها در این رفتار شنیع و قساوت‌آمیز نیز شكست خواهند خورد و به اغراض پلید و شریرانه‌ی خود دست نخواهند یافت. رشد شتابنده‌ی علمی و فتح قله‌های دانش كه با همت و عزم جوانان مؤمن و غیور و توانائی چون مصطفای شهید رونق یافته، امروز قائم به هیچ فردی نیست، این یك جنبش تاریخی و برخاسته از یك عزم خلل‌ناپذیر ملی است. ما به كوری چشم سران اردوگاه استكبار و نظام سلطه، این راه را با قوت و اراده‌ی راسخ دنبال خواهیم كرد و پیشرفت رشك‌آور ملت بزرگ خود را به رخ دشمنان عنود و حسود خواهیم كشید، و البته از مجازات مرتكبان این جنایت و عاملان پشت صحنه‌ی آن هم هرگز چشم‌پوشی نخواهیم كرد.

اینجانب شهادت این عزیز را به والدین و همسر و فرزندش و به جامعه‌ی علمی و دانشگاهی كشور و به عموم دوستداران و متعهدان نهضت علمی فراگیر، تبریك و تسلیت میگویم و برای آنان صبر و سكینه‌ی الهی و برای شهید عزیزمان علو درجات اخروی را از خداوند متعال مسألت میكنم و یاد شهیدان علیمحمدی و شهریاری و رضائی‌نژاد را گرامی میدارم.
سیدعلی خامنه‌ای
22/دیماه/1390

عالم از ناله عشاق مبادا خالي

بعضي از خصوصيات برايش ملکه شده بود.
يکي خواندن سوره واقعه قبل از خواب بود که من هم تا مدت ها با آن انس گرفته بودم.
ديگري روضه حضرت زهرا (س) که اين اواخر شب ها قبل از خواب گوش مي کرد، يکي هم نماز شبش.
در سه ماه زندگي مشترکي که با هم داشتيم، مي ديدم سيد روي نماز شب چقدر مداومت دارد.
قبل از ازدواج هم اينگونه بود. يکبار نيمه هاي شب مادر و خواهرش با صداي گريه اش از خواب بيدار شدند و خود را به طبقه بالا رساندند، ديدند که سيد در سجده افتاده و آنقدر گريه مي کند که از خود بي خود شده است.
خواهرش مي گفت: او نمازش وقت و ساعت نداشت، مثل ما نبود که براي نماز، منتظر اذان باشد، از هر فرصتي براي اقامه نماز استفاده مي کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

معبر شهادت

اولين گروه تفحص را سيد علي به همراه چند نفر ديگر تشکيل دادند.
مي گفت:" وظيفه ماست بعد از جنگ ميدانها را پاکسازي کنيم و بچه ها را برگردانيم تا خانواده هايشان از نگراني در بيايند و اينقدر چشم انتظار نباشند".
چند شهيد در شياري اطراف ارتفاع 146 فکه باقي مانده بود.
روز 9 فروردين سال71 سيد در حال خنثي سازي بود که " عليرضا حيدري" در انتهاي معبر پايش به تله مين والمري گرفت و با انفجار مين به شهادت رسيد.
سيد در حالت خيز روي زمين بود ولي هيچ حرکتي نداشت.
بچه ها احتمال دادند موج انفجار بيهوشش کرده.
هر دو را با آمبولانس به اورژانس فکه رساندند.
در آنجا لبهاي سيد باز شد و يا زهراي آرامي گفت و ديگر هيچ.
در پزشک قانوني تهران متوجه شدند يک ترکش کوچک از کمر وارد ريه اش شده و او را به آرزويش رسانده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

دردنامه

... به راستي که محل تولد حقيقي ما اينجاست... عمر ما از اينجا شروع شده و از اينجا حساب مي شود به برکت بسيجيان عاشقي که در اينجا قدم گذاشته اند....
وقتي بسيجي وارد اين مقر مي شود مي تواند به خود فکر کند که چه گناهاني کرده و قلب خود را آلوده کرده است....
حبابها جلوي قلبش را گرفته ولي با تمام اين غفلتها شايد خداوند نظري کند.
با آمدن به اينجا شفا بگيرد...
و دوباره با شهدا پيمان ببندد و محبت اهل بيت را در خود جاي دهد که شايد ارزشهاي بسيجي را زنده کند... بسيجياني هستند که الان هم خود را حفظ کرده اند و در راه شهدا و امام هستند و خوشحال.
آنها که به اين مقر مي آيند سرافراز هستند، فقط غصه دوري از شهدا را مي خورند مثل ما غصه گناه را نمي خورند. به اميد شهادت رسيدن عاشقان شهادت".
11/5/1370
گردان تخريب

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

وصيت نامه

 

 ... و اي خانواده شهدا، حسين (ع) خط خدا و خط محبت اوست.
بياييد آثار اين خونها را حفظ کرده و در هدفي که از ريخته شدن اين خونها وجود داشته است پيگيري کنيم.
بياييد نگذاريم راه امام بي رهرو باشد و نگذاريم آقا امام زمان (عج) از ما ناخشنود گردد.
بياييد دست برادري و اتحاد به يکديگر داده و گوش به فرمان امام امت باشيم.
آيا تاکنون به حرف اماممان لبيک گفته ايم، ضرر کرده ايم؟ و آيا خون اين شهدا بي ثمر بوده است؟...
بياييد به ياري امام در انتظار محبت خدا، راه خدا و خط حسين را ادامه دهيم و زنده نگه داريم که انشاءالله خداوند از ما خوشنود مي گردد و اسلام را به جهان صادر کنيم و حق مظلوم را از ظالم بگيريم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

اولین سالگرد تدفیق شهید گمنام دانشگاه سیستان و بلوچستان

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):

خوش به حال بنده ای گمنام که خدا او را بشناسد و مردم او را نشناسند. اینها چراغهای هدایت و چشمه های دانش هستند که هر فتنه تاریک از برکت آنها برطرف می شود.

اربعین آقا اباعبدالله الحسین امسال مصادف هست با اولین سالروز تدفین شهید گمنام به دانشگاه سیستان و یلوچستان.. 

به همین مناسبت دوستان مراسمی  ۲۷ دیماه در مسجد مهندسی

با سخنرانی امام جمعه زاهدان آیت الله سلیمانی و مداحی برادر حاج مجتبی رمضانی ترتیب دادند..

ما هر چه داريم از...

بعد از انجام مراسم عقد در منزل پدرم، هنگام غروب همه منتظر بوديم تا سيد علي به اتفاق خانواده و فاميل براي برگزاري جشن مرا به منزل خودشان ببرند، اما هر چه گذشت خبري نشد.
بعد از مدتي آمدند همه پرسيدند چرا دير آمديد؟
گفتند: آقا سيد، نماز جماعت رفته بود . مراسم که تمام شد براي حضور در ايست بازرسي بسيج به مسجد رفت و در پاسخ به سوال دوستانش که چرا امشب آمده اي؟
گفت: ما يه جشني گرفتيم، رفقا آمدند، شام خوردند، صحبتي کرديم و تمام شد .من چرا بايد در خانه بنشينم و شما بياييد به جاي من؟ مسئول شب منم. اول بايد وظيفه ام را انجام دهم بعد به خانه بروم".
دوستانش او را برگرداندند.
روز پاتختي به نماز جمعه رفت، گله کردم.
گفت:" ما هر چه داريم از نماز و انقلابه، در هر شرايطي وظيفه مان حفظ آرمانهاي انقلاب است."

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

ازدواج

مي گفت:" من شهيد نشدم بخاطر اينکه رکن دينم را کامل نکردم. چون ازدواج نيمي از دين است و گرنه من شصت سال هم از خدا عمر بگيرم مي توانم پاک بمانم".
در جلسه خواستگاري گفته بود:" من نه نماز جمعه و جماعتم را ترک مي کنم، نه از هيئت و دعا دست مي کشم. فقط به خاطر انجام وظيفه ازدواج مي کنم.
مناطق جنگي مي روم و خانه اصلي من آنجاست. آنجا بزرگ شده ام و امکان هم دارد شهيد شوم".
روز عروسي گفت: ماشين را گل نزنيد تا خودنمايي نشود. اصرار هم نکنيد در جمع زنها بيايم. عروسي شب ولادت حضرت زهرا (س) بود و مولودي خواندند.
مجلس ساده بود و پر از عطر صلوات براي سلامتي امام زمان (عج) و آقا و پر از شوخي و بگو و بخند.
سيد تا رسيد کتش را درآورد.
کسي نبود که لباس دامادي بپوشد و در اين وادي ها غرق شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

اولين نامه

يک ماه بعد از عقد، به ماموريت رفت.
اولين نامه اي که از او دريافت کردم مرا متعجب کرد و برايم خيلي جالب بود.

در دوران نامزدي غالبا صحبت هاي خاصي بين دختر و پسر رد و بدل مي شود؛ ولي نامه او فرق داشت. با سوره عصر و سپس ياد کردن از پيامبر (ص) و اهل بيت و امام حسين (ع) و رهبر عزيز و شهدا و امام عصر (عج) شروع شده بود.
در انتها پس از سلام و احوال پرسي صحبت اصليش با من، پيرامون عشق به ائمه (ع) و بزرگان دين بود.
در کل نامه از عشق هاي معنوي و رسيدن به لقاء الله نوشته بود و من که دبير ادبيات فارسي بودم نامه نوشتن با چنين کيفيتي را از سيد علي آموختم و اين اولين درس من از مکتب يک شهيد بود.
نامه هاي بعدي نيز مرا همچون شاگردي هدف آموزي مي کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

پای پیاده

شبي پاي تلوزيون نشسته بودم و برنامه روايت فتح را مي ديدم.
زمستان سال66 رزمندگان تخريب لباس هاي کردي به تن داشتند و اسلحه بر دوش براي شناسايي ارتفاعات منطقه ماووت عراق را در سرما و برف، نزيک به دو هفته با پاي پياده مي پيمودند.
دشمن پل ارتباطي بين ايران و عراق را زده بود و آذوقه به آنها نمي رسيد.
تنها با ميوه درختان بلوط و نان خشک سرپا بودند.
رزمنده اي مي گفت:" پس از پنج روز پياده روي متوجه شديم يکي از بچه ها کف کتوني اش از بين رفته و با پاي برهنه روي خارها و سنگها راه مي رفته، به او گفتيم: چرا چيزي نگفتي؟
گفت: عيبي نداره پابرهنه باشم".

 او سيد علي موسوي بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

به دنبال گمشده اش

هيئت هاي مختلفي مي رفت، گاهي من و خواهرانش را هم به مهديه تهران مي برد.
در هر شرايطي، زير باران و کنار خيابان مي نشستيم و دعاي کميل را گوش مي کرديم.
بعضي شبها دير به خانه مي آمد و تا دير وقت منتظرش بودم.
هر از چند گاهي کنار در حياط مي آمدم و مي رفتم، وقتي مي آمد و مرا در کنار در مي ديد معذرت مي خواست و مي گفت: مامان چرا اينجا ايستادي؟
مي گفتم: آخه تو چقدر هيئت مي روي؟! مي ترسيدم حالا که در جبهه شهيد نشده در اين رفت و آمدها با تصادف از دنيا برود .چون در محل چنين اتفاقي افتاده بود.
برادرش مي گفت: ديگران را به خاطر هيئت رفتن مذمت مي کردند ولي گويا سيد علي گمشده اش را در هيئت ها پيدا مي کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

اگر اتوبوس داشت..

وقتي از جبهه مي آمد برنامه اش ديدن فاميل، رفتن به مسجد، بسيج، هيئت، بهشت زهرا (س) و حرم حضرت عبدالعظيم بود.
در همين مدت نامه هاي دوستانش را از خيابان پيروزي تا آزادي و بافت آباد و... با موتور به خانواده هايشان مي رساند.
به مجروحين گردانشان سر مي زد و در هيئت منزلشان شرکت مي کرد. بعد از جنگ هيئت گردان ادامه داشت.
سيد علي هم با موتور مي رفت و دوستانش را با خود مي برد.
هيئت که تمام مي شد از بچه ها مي پرسيد: آقا وسيله چي داريد؟ اگر کسي وسيله نداشت مي گفت: من مي رسونمت.
بعد از شهادتش، مجيد پازوکي اين خاطره را مي گفت و بچه ها مي خنديدند و مي گفتند: اگر سيد علي اتوبوس داشت کل گردان را مي رساند.
بار دومي که موتور خريد به سوار شدنش نرسيد و شهيد شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

شوق کسب علم

در هر 2 طبقه خانه، کتابخانه داشتيم و او کتابهاي شهيد مطهري، بهشتي و احاديث را مي خواند و در دفتر مخصوصي مي نوشت.
سال 64-65 در گرماي ظهر از گردان تخريب تا ضلع غربي زمين صبحگاه دوکوهه (2 کيلومتر) پياده به مجتمع رزمندگان مي رفت تا در کلاس هاي درس شرکت کند.
وقتي هم از جبهه مي آمد به خواهرانش مي گفت:" سربازهاي واقعي امام زمان (عج) باشيد. شما درستان را بخوانيد و جور ديگر خدمت کنيد که آينده کشور به شما بستگي دارد".
بعد از جنگ هم در مجتمع شهيد همت درسش را ادامه داد.
به خواهرش مي گفت: از معلمتان جزوه هاي درسي را بگير و قسمتهاي مهم را مشخص کن تا وقتم تلف نشود.
درس مي خواند و مي خواست که از او بپرسند.
هر سه ماه يک پايه تحصيلي را تمام مي کرد، 2 ماه مانده بود ديپلمش را بگيرد به شهادت رسيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

توفيق جانبازي

بعد از عمليات بيت المقدس 2 براي پاکسازي ميادين مين رفتيم.
سيد علي مسئول تيم بود. موقعيت را جهت پاکسازي برايمان تشريح و هر کس شروع به کار کرد.
حين کار متوجه انفجاري در اول ميدان شديم، ديديم سيد علي و يکي دو تا از بچه ها مورد اصابت ترکش قرار گرفتند.
چاشني مين انگشت شصت سيد علي را قطع و خون به صورتش پاشيده بود. طوري که فکر کرديم چشمش آسيب ديده.
انگشتش را با دست ديگرش گرفته بود و در حالي که براي انتقال به بيمارستان به سمت خودرو مي رفت، گفت: بچه ها را صدا بزنيد تا کسي آسيب نديده از اينجا بيرون برويم.
سيد علي را به بيمارستان صحرايي نزديک حلبچه منتقل کردند و ما به مقر برگشتيم.
توي جبهه معروف بود که سيد علي آسيب ناپذير است و در طول جنگ او با همين مجروحيت به خيل جانبازان پيوست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

لباس هاي خوني

گاهي وقتها شب از منطقه مي آمد و با کليد خودش در را باز مي کرد و يواشکي با ساک مي رفت زيرزمين.
اگر جراحتي برداشته بود و يا لباسش خوني و گلي بود اول آنها را مي شست و حمام مي گرفت، بعد مي آمد بالا مي خوابيد.
صبح از پوتين هايش متوجه مي شدم او آمده است. از جبهه چيزي تعريف نمي کرد. به من هم مي گفت: به کسي نگو من جبهه مي روم.
يکبار شوهر خواهرم که همرزمش بود گفت: سيد علي از زخمي شدنش چيزي به شما گفت؟
گفتم:نه.بچه ها ديده بودند که لباسهايش خيلي خوني بوده، ولي نمي گذاشت ما متوجه شويم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

اين دفعه نوبت...

هر وقت از جبهه مي آمد به خانه اقوام مي رفت يا پسر عموهايش را به خانه مي آورد و توي حياط با هم فوتبال بازي مي کردند.

به آنها مي گفت:جبهه نيرو لازم دارد درس آنجاست، دانشگاه آنجاست...
هر بار چند نفر را با خودش به جبهه مي برد. سال 61 دايي هادي مفقودالاثر شد.
سيد علي يک سال با او بود. به مامان گفت: اين بار برادرت را بردم گذاشتم و آمدم بار ديگر پسرعمويش(سيد حسن) را همراه خودش به گردان تخريب برد، هواپيما مقرشان را زد و او به شهادت رسيد.
بعد آمد و گفت اين دفعه نوبت محسن (پسر خاله پدرش) است. او هم شهيد شد.
برادرش هم در والفجر 8 شهيد شد.
سيد علي مي گفت:" من بادمجان بم هستم. يکي يکي مي برم جا مي گذارم و خودم برمي گردم. در سه راهي شهادت هر کسي رفت شهيد شد ولي من آنجا هم شهيد نشدم".

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی

رفتن به جبهه


از مدرسه که مي آمد کنار پدر در مغازه ميوه فروشي کمک مي کرد.
وقتي پدرش به جبهه رفت 12 ساله بود که با مادر مغازه را مي گرداند.
بار دوم که پدرش از منطقه آمد سيد علي به او گفت: من بزرگ شدم؛ شما ديگر به جبهه نرويد، پيش بچه ها باشيد، من مي روم.
با شناسنامه برادر بزرگتر و هم نامش که قبل از او فوت کرده بود ثبت نام کرد.
بعد از مدتي فعاليت در بسيج، دوره آموزشي را در پادگان امام حسين(ع) گذراند و به جبهه کردستان رفت.
پس از چهار ماه که برگشت مدام از سرما و نوع شهادت رزمندگان حرف مي زد و با توجه به سن کمش به شدت از آنچه ديده بود، متحير بود.
بعد از آن به جنوب اعزام شد و گردان تخريب را انتخاب کرد و تا آخر جنگ در همان گردان ماند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی