همسرم تازه از جبهه آمده بود و دستش بر اثر مجروحيت، توان بعضي کارها را نداشت.
وقتي پيت هاي خالي نفت را ديد که کنار هم رديف شده اند، ذو به من کرد و گفت: کسي نبود نفت بگيرد؟
همان لحظه عليرضا از خانه بيرون رفت و زود برگشت.
گفتم: رضا جان کجا رفتي؟
گفت: رفتم از اوستام اجازه گرفتم تا اين پيت ها را پر کنم. يک چرخ دستي گرفت و ده، پانزده پيت 20 ليتري در آن گذاشت و رفت.
مدتي بعد رضا پيت هاي پر از نفت را آورد و داخل بشکه ريخت. وقتي کارش تمام شد گفت: راضي شديد؟ چيزي نياز نداريد؟
وقتي مطمئن شد پدرش رضايت دارد برگشت سر کارش.
دعايش کردم و گفت: الهي خير ببيني مادر.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری