استثناء برای نیروها

در بندرعباس چند هزار نیرو را سازمان‌دهی کردیم برای عملیات. توقع داشتیم وقتی می‌رویم پیش حاج علی، کلی ازمان تشکر کند؛ به همین امید هم رفتیم پیشش. وقتی رسیدیم،‌ یکی از بچّه‌ها داشت غذا تقسیم می‌کرد؛ نان و خرما.
جلوی من که رسید، گفتم: نمی‌خورم. ما از بندرعباس این همه وسیله براتون می‌فرستیم، حداقل‌ یک کنسرو ماهی به من بدید. من کار کردم، خسته‌ام...
حاج علی برآشفت و گفت: تو‌ یکی باید نون و خرما بخوری تا بچّه‌ها فکر نکنن بهزادی برای نیروهای خودش استثناء قائل می‌شه. از حالا، تا روزی که توی جبهه باشی، بدترین غذا رو به‌ت می‌دم؛ همون غذایی که خودم می‌خورم.

ـــــــــــــــــــــــ

شهید علی بهزادی- فرمانده بهداری لشکر 41 ثارالله

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها،نه؛ کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست.

کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر..

سید شهیدان اهل قلم شهید مرتضی آوینی

 

توفیق حاصل و اسم ما در لیست کربلاییان نوشته شد..

انشالله توفیق داشته باشم نائب الزیاره شما و همه ملتمسین دعا خواهم بود..

یا شهید

صدايش مي‌زدند "نيم وجبي"

الاغمان را برداشتم بردم بيابان تا براي زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبي بود. حداقل تا شب كسي منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهايش كردم و رفتم جبهه.
نمي‌دانم آن سال زمستان، گوسفندها چه مي‌خوردند؟

***

 جثه‌اش خيلي كوچك بود. اوايل كه توي سنگر مي‌خوابيد، بعضي شب‌ها توي خواب و بيداري مي‌گفت: «ماماني! آب... ماماني! آب...»؛ بچه‌ها مي‌خنديدند و يك ليوان آب مي‌دادند دستش. صبح كه بيدار مي‌شد و بچه‌ها جريان را مي‌گفتند، انكار مي‌كرد.

***

رفت ثبت نام. گفتند سن‌ات قانوني نيست. شناسنامه‌اش را دست‌كاري كرد. گفتند رضايت‌نامه از پدر. رفت دست به دامن يك حمال شد كه پاي رضايت‌نامه را انگشت بزند. بيست تومان هم برايش خرج برداشت. بعدها فكر مي‌كرد چرا خودش زير رضايت‌نامه را انگشت نزده بود؟

***

صدايش مي‌زدند "نيم وجبي". ژ-٣ اش را كه مي‌گذاشت كنارش روي زمين، كمي از آن بزرگ‌تر بود.

موجها با موهایش بازی می کردند!

موجها با پاهایش بازی می کردند.

گفت: «آب!»

قمقمه اش را از آب گل آلود پر کردم، چند قرص کلر انداختم و دادمش.

گفتم: «خون زیادی ازت رفته، کم بخور.»

رفتم جلو.

بعد از مدتی برگشتم.موجها با موهایش بازی می کردند!

 

یاد بچه های عملیات بدر بخیر

 

ــــــــــــــــــــ

محمد احمدیان

من مامان هستم

خیلی با محبت بود. با خوش اخلاقی و متانت خود، انسان را آرام می کرد.
غم و غصه را می برد. حتی شده بود من بداخلاقی می کردم ولی او هیچ وقت حتی یک داد هم نکشید! سر زبان همه بود که می گفتند: ببینید فلانی با زنش چطوره... گاهی دو ماه نبود؛ وقتی می آمد، با کارها و خوبی هایش جبران می کرد.
مسافرت می رفتیم مشهد. وقتی به مشهد می رسیدیم می گفت:" بچه ها ما من. شما کار نداشته باش." بچه ها را مراقبت می کرد. می گفت:" تا حالا تو بچه ها را نگه می داشتی، حالا من می خواهم نگه دارم".
شوخی می کرد و می گفت:" الان من مامانم".
به بچه ها می گفت:" هر کاری دارید الان به من بگید، مامانتون به اندازه کافی زحمت کشیده."

ماهنامه امتداد، ش21، شهریور 1386، ص26و27،؛ به نقل از همسر شهید

شهید حجت الاسلام غلام حسین حقانی

تاریخ و محل تولد: 1320 ه ش/ قم
تاریخ شهادت: 1360ه ش

در کلام رهبری
" ملت ما و به ویژه جوانان امروز مدیون شهیدانند. از خودگذشتگی آن پاکبازان بود که اسلام و استقلال و آزادی را به ملت ایران هدیه کرد و ادای حق بزرگ آنان و تکریم یاد و نام آنان نشانه فداکاری به ارزش های والا است.

سید علی خامنه ای،4 اسفند1387
نرم افزار ساقی مهر

رادی و نوچه هاش!

خرمشهر بودیم!
رادی با نوچه هاش، بچه ها رو یکی یکی می گرفتند و رو سراشون یه ضربدر می کاشتند و می گفتند: باید همه کچل کنند و گرنه، "گری" (نوعی بیماری پوستی) می گیرند".


ما هم تصمیم گرفتیم کله خود رادی رو کچل کنیم.
با نقشه قبلی رفتیم داخل سنگر .
رادی دراز به دراز خوابیده بود کنار سنگر و کتاب می خوند و نوچه هاش دور و برش خواب بودند.


شیخ اکبر، تو یه چشم به هم زدن، پرید رو پاهای رادی و پشت به صورتش نشست و گفت:" سعید، شاهسون، بدوید؛ اما همه نامردی کردند و نرفتند.
رادی زور می زد و شیخ اکبر هم جیغی کشید و خم شد ویه گاز محکم، پشت پاهای شیخ اکبر گرفت. شیخ اکبر هم جیغی کشید و خم شد و پای رادی رو گاز گرفت.
رادی و شیخ اکبر، جیغ و دادشون به هوا بود و دور سنگر می دویدند و آخ و اوخ می کردند.


نوچه های رادی که از ترس، از خواب پریده بودند دور رادی می دویدند و می گفتند:" ها! چیه! چی شده؟! کی بوده؟!"
رادی کمی جیغ و داد کرد و نوچه هاشو گرفت به باد کتک.
می زد و می گفت:" زهر مار! شما هم نوچه شدید! ها! بی شعورا!نصف پام کنده شده! حلا من نه! یه الاغ! شما نباید مواظبش باشید!"

دفاع خدا

نامه هایی به دستم رسیده بود که تماما حرفهای رکیک و ناسزا به آیت الله بهشتی بود.
او را آمریکایی خوانده بودند و گفته بودند خانه 15 طبقه و زن اروپایی و... دارد.
یک روز در مجلس خبرگان به دکتر بهشتی گفتم:" چرا از خودتان دفاع نمی کنید؟"
در جواب آیه ای خواندند{احتمالا آیه 38سوره حج بود؛" ان الله یدافع عن الذین آمنوا.."} و گفت:" فلانی من نباید از خودم دفاع کنم بلکه باید آنقدر ایمان خودم را قوی کنم که خداوند از من دفاع کند و جواب اینها را بدهد. و چون وعده خدا حق است من به این وعده ایمان دارم."

سید محمد حسینی بهشتی، فرشته مرادی، نشر فرایدش،ص55


شهید آیت الله سید محمد حسین حسینی بهشتی

تاریخ و محل تولد: دوم آبان 1307ه ش/ اصفهان
تاریخ شهادت: 1360 ه ش

در کلام رهبری
" یکی از خصلت های شهید بهشتی تقوا بود. تصور من از آقای بهشتی این است که گناه نمی کرد... نمی خواهم بگویم معصوم بود؛ اما می خواهم بگویم برخوردش با ما و ارتباطش با دوستان طوری بود که گمان گناه را برای او در ذهن معاشرینش خیلی ضعیف می کرد و من تصور می کنم ایشان اصلا گناه نمی کرد."

سیره دکتر شهید بهشتی، غلامعلی رجایی، نشر شاهد،1382، ص239

خاک به سرم شد!

شلمچه بودیم!
پیرمرادی با آب و تاب ساکشو بست. لباساشو پوشید. هر چی خوراکی و آجیل داشت بین بچه ها تقسیم کرد. مهربون شده بود و سر به زیر.


هی از بچه ها حلالیت می طلبید؛ تا رسید به من؛ گفت:" خیلی شهر نمی مونم! زود میام! شهید نشو تا من بیام!".
فرمانده گفت:" پیرمرادی زود باش!".
پیرمرادی چایی شو سر کشید. ساکشو برداشت و گفت:" بچه ها حلالم کنید! خوبیی، بدیی، دیدید حلالم کنید! هر چند حقتون بوده"
و رفت دم سنگر.


آقای قیصری اومد دم سنگر و گفت:" این چیه؟"
گفت:" ساکه!"
گفت:" ساک برا چی؟"
گفت:" خب، می خوام برم مرخصی".
گفت:" کی گفته تو بری مرخصی؟!"
گفت:" حاج عباسعلی گفته".
زد زیر خنده و گفت:" تو رو که نگفته!".
تیز نگاه فرمانده کرد و گفت:" اه! پس کیو. گفته!".
فرمانده گفت:" ابراهیمی رو گفته. ننه بزرگش فوت کرده، باید بره، برو! برو ساکتو بذار سرجاش و آماده شو می خوایم بریم خط".


پیرمرادی کمی سرشو خاروند و بعد زد تو سرش و گفت:" خاک به سرم شد!".
بعد رو به آسمون کرد و گفت:" ای خدا چرا! چرا! چرا!" و نشست. بچه ها گفتند:" حاجی بذار بره. غصه اش شده!".
پیرمرادی رو به بچه ها کرد و گفت:" نه! غصه ام از اینه که جو گرفتم، مهربون شدم و هر چی آجیلو خوراکی داشتم دادم به شما، کوفت کردید".
و بعد زد رو دستش و گفت:" بشکن این دستام".
ساکشو پرت کرد تو سنگرو از خنده ریسه رفت.

کمک به محرومان

یک روز درخیابانی دیدیم پدری فرزندش را به دوش می کشد.
آقای مطهری گفتند:" آقای مدنی نگه دارید!"
پیرمرد را نزد آقای مطهری آوردم.
ایشان پرسیدند که چه شده است؟
پیرمرد گفت: فرزندش مریض است و دکترها جوابش کرده اند. پول بستری کردن هم ندارد.
آقای مطهری گفت:" فردا صبح این آقا می آید پیش شما، بچه را به بیمارستان ببرد."
روز بعد به من گفتند:" شما دنبال آن کار بروید. من خودم می روم."
به رئیس بیمارستان هم سفارش کرده بودند و مخارج بیمارستان را هم پرداخت کردند و آن بیمار به خوبی پرستاری شد.

پاره ای از خورشید،ص413؛ به نقل از سید محمود مدنی


شهید آیت الله مرتضی مطهری

تاریخ ومحل تولد: 1298ه ش/ شهرستان فریمان استان خراسان
تاریخ شهادت:1358ه ش

در کلام امام
" امید آن بود که از این درخت پرثمر، میوه های علم و ایمان بیش از آنچه به جا مانده چیده شود و دانشمندانی پربها تسلیم جامعه گردد."


صحیفه امام،ج14،ص325

من مسئول كارگزيني شهدا هستم

يك شب پدرم در خواب، برادرم را ديد و به او گفت: پسرم دلم برايت تنگ شده. چرا به ديدنمان نمي‌آيي؟ ببين پدرت چقدر پير شده! از پا افتاده‌ام. چرا نمي‌آيي دست بابا را بگيري؟

حسين گفته بود: آخه آقاجون، اينجا براي ما كلاس گذاشته‌اند. ما سركلاس امام حسين(ع) مي‌نشينيم و پشت سر او نماز جماعت مي‌خوانيم. تازه، من مسئول كارگزيني شهدا هم هستم. وقتي شهيدي وارد مي‌شود، من بايد جاي او را مشخص كنم و به او اعلام كنم. كارم زياد و سرم خيلي شلوغ است. هر زمان وقت كنم به شما سر مي‌زنم.

 حسين بعد از شهادت «شهيد دايي ماسوله» فرمانده ديدباني 63 خاتم(ص) تازه جانشين او شده بود. قبل از شهادت، گفته بود بعد از ماسوله، عمر من كوتاه است. من هم چند روز بعد از او مي‌روم. سيزده روز بعد از ايشان، وقتي با دوتن از فرماندهان براي شناسايي منطقه (آمادگي والفجر هشت) با تويوتا مي‌رفتند، عراقي‌ها جاده را به توپ بستند و هرسه شهيد شدند.

بچه‌هاي رزمنده به او لقب «حسين مؤمن» داده بودند، اما نامش «هدايت‌الله سنگرگير» بود.

_______________

ماهنامه امتداد

ماه داماد آقا


 آمد خواستگاری‌.

دو نفری نشستیم تا درباره‌ی آینده با هم صحبت کنیم.

گفت: ممکنه بعد از ازدواج برم جبهه؛ تنها تقاضام از شما اینه که مانعِ جبهه رفتنِ من نشید.

نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخش‌دار بودنش.

گفت: من می‌خوام برم توی سپاه خدمت کنم، باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم.

همین!

ــــــــــــــــــــــــــــ

ماه داماد آقا، شهید ناصر فولای است؛  از دانش‌جویانِ پیروِ خط امام که جاسوس‌‌خانه‌ی امریکا را فتح کردند.و نیز بخش‌دار منطقه‌ی محروم جبال‌بارز و رئیس تربیت بدنیِ سپاهِ منطقه 6 کشور. ماه داماد آقا در عملیات بیت‌المقدّس آسمانی شد..

لابد ترکش خورده

نماز که تمام شد به سنگر آمد و پیش ما نشست. دیدیم گوشش خون آلود است. علت را پرسیدیم متعجبانه دستی به گوشش کشید و گفت: نمی دانم چرا خونی شده، لابد ترکش خورده.
بچه ها زدند زیر خنده و گفتند: شاید هم موش صحرایی گاز گرفته!

 


«شهید احمد عبدا... زاده»

 

مدتها بود متوجه غیبتهای نیمه شب مهدی شده بودم. شبی به دنبالش رفتم، رفت توی نخلستان، زیر درختی و به نماز ایستاد.

شبهای بعد هرچه منتظر ماندم نرفت. کنجکاو شدم. سرانجام پرسیدم: مهدی چرا نمی ری سر پستت؟
گفت: تو اگه می خواستی من برم، اونجارو اشغال نمی کردی؟ شرمنده شدم، نمی دانم از کجا فهمیده بود.


«شهید مهدی صبوری»

دلباخته امام

یک بار ایشان از جبهه آمدند به تهران؛ پرسیدم: آقا جان! چقدر تهران می مانید؟ گفتند:" یزد خیلی گرم است و من هم خیلی خسته ام. می خواهم ده- پانزده روزی اینجا بمانم."
ما خیلی خوشحال شدیم.
فردا صبح ساعت 9 و10 بود که گفتند :"بلند شو برویم سری به امام بزنیم."
رفتیم و در بین صحبت، امام پرسیدند:" آقای صدوقی! کی تشریف می برید یزد؟"
این سوال خیلی عادی بود.
حاج آقا عرض کردند:" فردا می روم."
من تعجب کردم؛ اما ادب اقتضا می کرد که در حضور امام، در این باره از حاج آقا سوال نکنم.
به حیاط کوچک امام که رسیدیم، گفتم:" شما که قرار بود ده- پانزده روز اینجا بمانید! پس چه شد؟!
گفتند:" از این سوال امام متوجه شدم که ایشان مایلند در این ایام، من یزد باشم."
گفتم:" ایشان شاید همینطوری پرسیدند."
حاج آقا گفتند:"خیر! نحوه سوال ایشان به گونه ای بود که من باید در یزد باشم."
زمان شلوغی های بنی صدر و اینگونه مسائل بود.
خلاصه هر چه کردیم، حاج آقا حاضر نشدند بمانند و به یزد رفتند!

شاهد یاران، ش34،ص12؛ به نقل از حجت الاسلام محمدعلی صدوقی(فرزند شهید)


شهید آیت الله صدوقی

تاریخ و محل تولد: 1284ه ش/ یزد
تاریخ شهادت: 1361ه ش

در کلام رهبری
" .. شهادت، برترین و درخشنده ترین خصلت او شد که گویا خدا به پاداش آن همه نیکی و نیکوکاری به او ارزانی داشت و بدان، نام او را جاودانه و منزلت او را در علیین رفیع ساخت."

نرم افزار چندرسانه ای محراب عشق(با مراجعه به شاهد یاران،ش34)

شهید مرحمت بالازاده

شهید مرحمت بالازاده

نام  :  مرحمت

نام خانوادگی  :  بالازاده

نام پدر  :  حضرتقلی

تاریخ تولد  :  17/3/1349

تحصیلات  :  دانش آموز

تاریخ شهادت  :  21/12/1363

محل شهادت  :  جزایر جنوب

پسرم كفترباز است!

وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمي‌كردند. دست برد توي شناسنامه‌اش و براي اين‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.

***

يواشكي رفته بود ثبت نام. وقتي براي تحقيق آمده بودند، مادرش كه فهميده بود، خانه‌ي روبرويشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را مي‌بينيد؟ براي پسر من است. او اصلا آدم درست‌ و حسابي نيست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتي فهميد، رفت بسيج و توضيح داد؛ ولي ديگر دير شده بود. ماند تا اعزام بعدي.

 با پدرش رفته بود جبهه. آن‌قدر كوچك بود كه هر كس مي‌رسيد، نازش مي‌كرد. چند بار هم مي‌خواستند برگردانندش. به بهانه‌ي فراري بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.

***


پدرش اجازه نمي‌داد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! مي‌خواهيم با چند تا از بچه‌ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او خبري نبود... تا اين‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتي مي‌روي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد..

در پیشگاه خدا

منزل آیت الله اشرفی خیلی محقر و کوچک بود و مشکلات امنیتی داشت.
یکبار هم توسط بمبی که منافقان گذاشته بودند به لرزه درآمد.
استانداری مکان مناسبی را به جهت حفاظتی پیش بینی کرده بود؛ ولی حاج آقا اشرفی حاضر به ترک آن منزل نشدند و اعتقاد داشتند این طوری مردم گرایششان به دین بیشتر می شود.
زمانی که در فصل زمستان به ایشان عرض کردیم که وضعیت منزلتان مناسب نیست- چرا که بخشی از سقف خانه خراب شده بود- ایشان گفتند:" الان رزمندگان در هوای سرد و دمای زیر صفر درجه دارند مقاومت می کنند؛ حالا چه ضرورتی دارد که ما سقف آشپزخانه منزل را مرتب کنیم؟! ما نمی توانیم در پیشگاه خداوند پاسخگو باشیم."

شاهد یاران، ش44،ص70(با توجه به مطالب ص49)؛
به نقل از دکتر علی اکبر رحمانی (استاندار وقت کرمانشاه)

شهید آیت الله عطاء الله اشرفی اصفهانی

تاریخ و محل تولد: 1280ه ش/ خمینی شهر اصفهان
تاریخ شهادت: 1361 ه ش

در کلام امام

" چه سعادتمند آنان که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر فانی، به فیض عظیمی که دلباختگان به لقائ الله آرزو می کنندنائل آیند! چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و در پایان زندگی خویش، در راه هدف الهی، با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند."

صحیفه امام، ج17، ص49

اهمیت نماز

.. در سفر عمره، در خدمت آقای دستغیب بودم. بلیط یکسره و مستقیم به جده پیدا نشده بود ، لذا به بیروت رفتیم که از آنجا به عربستان برویم.
در فرودگاه بیروت چند ساعت معطل شدیم.
وقتی سوار هواپیما شدیم نزدیک مغرب بود. هواپیما باز هم تاخیر داشت.
حاج آقا کوشش کرد نماز را اول وقت بخواند. خدمه می گفتند نمی شود پیاده شوید؛ ممکن است هواپیما حرکت کند!
آنقدر هواپیما تاخیر کرد که حساب کردیم تا رسیدن به عربستان و جده نماز قضا می شود.
ایشان با ناراحتی برخاستند و گفتند: پیاده شویم.اگر چه هواپیما برود.
خدمه گفتند: درها بسته شده و هواپیما در حال روشن شدن است!ایشان چند لحظه ایستاده و در حال توجه خاصی سکوت کردند!
وقتی هواپیما روشن شد، از موتور آن آتش محسوسی بیرون آمد؛ فورا هواپیما را خاموش و مسافرین را پیاده کردند و گفتند: 4 ساعت دیگر تاخیر داریم.
ایشان با خوشحالی بسیار با دوستان پیاده شده و می گفتند:" نماز،نماز."
به محض رسیدن به سالن فرودگاه، نماز را با توجه و شکرگزاری اقامه کردند.
سلام نماز را که دادیم، مامورین گفتند:" آقا سوار شوید نقص هواپیما برطرف شده و می خواهد حرکت کند!".

شاهد یاران، ش53و54،ص5

شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب

تاریخ و محل تولد: 1292ه ش/ شیراز
تارخ شهادت: 1360ه ش

در کلام امام
" امروز، روز جمعه و نماز و عبادت! دست جنایتکار آمریکاییان یک شخصیت ارزشمند که مربی بزرگ و عالمی عامل که گناهش فقط تعهد به اسلام بود را از دست ملت ایران و اهالی فارس گرفت و حوزه های علمیه و اهالی ایران را به سوگ نشاند."

صحیفه امام، ج15،ص418

سومار _تشییع پيكر 2 شهيد گمنام در روز عرفه

 

پيكر 2 شهيد گمنام امروز همزمان با روز عرفه در سومار تشيع و تدفين مي شود.


قصرشيرين - بخشدار سومار از توابع شهرستان قصرشيرين گفت: همزمان با برگزاري مراسم معنوي دعاي عرفه كه براي نخستين بار در اين منطقه از كشور برگزار مي شود پيكر مطهر 2 شهيد گمنام در اين بخش تشييع و تدفين مي شود...

ادامه نوشته

بازم شهید آوردن..

آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق
میگه شهید آوردند ، بازم گل شقایق


شهیدایی که بودند همه جوون بی باک
بر گشتن ، ولی اینبار همه بدون پلاک


پلا ک هاشون جا مونده ، گم کردند خیلی آسون
بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون


پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه
بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه


نگاه کنید رو تابوت چقدر قشنگ نوشتن
انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن


بزار برم ببینم ، رو تابوتا رو آرام
آخ بمیرم الهی...بازم شهید گمنام

...

ــــــــــــــــــــــــــــــ

ترکش پست:

گرامی میداریم یاد و خاطره شهدای عرفه و شهید حاج احمد کاظمی را.

 

ادامه نوشته

ثبت نام خادمین شهدا

یه پیامک امروز بهمون رسید و دلمون هوایی شد..

یاد شلمچه و مناطق عملیاتی و خادمی شهدا..

انشالله شهدا بطلبندو..

سایت خادمین جهت ثبت نام خادمین شهدا

این مرد برای تو شوهر نمیشه

سر سفره عقد نشسته بودیم، عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند شد.

حسین برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد، دوستم کنارم ایستاد و گفت: این مرد برای تو شوهر نمی شود.
متعجب و نگران پرسیدم: چرا؟ گفت: کسی که این قدر به نماز و مسائل عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست.


«شهید حسین دولتی»

احترام مراجع

یک بار آقا فرمود:" می رویم قم. می خواهم با کارم یک موعظه ای بکنم!".
رفتیم قم، منزل آیت الله گلپایگانی.
جمعیت زیادی از جوانهای حزب اللهی و طلاب بودند. به محض اینکه آقای گلپایگانی آمد، آقای مدنی بلند شد، جلو رفت و دست ایشان را بوسید.
آقای گلپایگانی هول شدند و گفتند:"آقای مدنی، این چه کاری بود شما کردید؟"
آقای مدنی گفت:" وظیفه من است دست شما را ببوسم. کاری نکردم".
همه حیران مانده بودند...وقتی بیرون از مجلس، از آقا پرسیدند شما چرا دست آقای گلپایگانی را بوسیدید؟
ایشان رو به جمعیت کرده و فرمودند:" او مرجع تقلید است. شما خودتان را پیش آقای گلپایگانی مرجع حساب می کنید؟! مرا پیش ایشان مرجع حساب می کنید؟! خیلی بی لطفی است. شما خودتان را گم کرده اید... بعد از این به بزرگان احترام بگذارید. شما دو سال است که طلبه اید و خودتان را مرجع حساب می کنید...
شیوه بی جایی است که پیش گرفته اید"

شاهد یاران، شماره57،ص46؛ به نقل از حمید منبع جود(همراه و یار شهید)

شهید آیت الله سید اسدالله مدنی

تاریخ و محل تولد:1293ه ش/ دهخوارقان(آذرشهر) تبریز
تاریخ شهادت:1360ه ش

در کلام امام
" شهید مدنی با شهادت مظلومانه خود، ضد انقلاب و منافقین ضد اسلام را به کلی منزوی کرد. این چهره نورانی اسلامی، عمری را در تهذیب نفس و خدمت به اسلام و تربیت مسلمانان و مجاهدت در راه حق علیه باطل گذراند و از چهره های کم نظیری بود که به حد وافر از علم، عمل، تقوی، تعهد، زهد و خودسازی برخوردار بود".

صحیفه امام، ج15،ص226

شمع محفل بسیجیان

همین که می‌شنیدند مرحمت بالازاده به پایگاه آمده باور بکنید هر چه قدر که بچه در محله‌های آن اطراف بودند و او را می‌شناختند به آنجا می‌آمدند و اگر در حسینیه یا مسجد بودیم می‌دیدم که قسمت اعظم آن محل به مرحمت اختصاص پیدا کرده و بچه‌ها اطراف او جمع شده‌اند.

 وقتی به پایگاه می‌آمد می‌دیدیم که هم سن و سالان او زیاد شده‌اند و وقتی که به جبهه می‌رفت کم می‌شدند و وقتی که بر می‌گشت دوباره می‌آمدند و التماس می‌کردند:” هر طور که به جبهه رفته ای ما را هم همانطور راهی جبهه بکن و راهش را به ما نشان بده؟ “

او هم می‌گفت:”هیچی من به زور رفتم شما هم به زور بروید، بروید شناسنامه تان را تغییر بدهید و بروید.”

به معنای کامل کلمه برای آنها یک الگو شده بود. گاهی می‌دیدی بعضی بسیجی‌ها موقع اعزام در مقابل بی تابی مادرشان می‌گفتند:” مرحمت بالازاده را می‌بینی یک آدم با این قد تا حالا سه بار به جبهه رفته است و من به این بزرگی برای اولین بار است که می‌خواهم بروم و شما نمی‌گذاری، مگر خون من گرانبهاتر از خون اوست،مگر من از او کمتر هستم، اصلاً خجالت آور است که تو به خاطر من اینگونه گریه می‌کنی”

یا وقتی مادرها می‌خواستند بچه هایشان را برای جهاد تشویق بکند مرحمت را مثال و الگو قرار می‌دادند.

رعایت ادب

ایشان در طول زندگانی پر دردسر خود، ضربه های سختی از جانب مقدس مآبان و روحانی نمایان خورد.
روزی یکی از مخالفین سرسخت ایشان که لباس روحانیت به تن داشت، وارد منزل ایشان شد.
سید بزرگوار بی درنگ تمام قد به پای او بلند شد و احترامش کرد.
بعد از رفتن ایشان فردی از نزدیکان آیت الله گفت: آقا، این شخص دشمنی سر سختی با شما دارد... چرا اینقدر احترامش کردید؟
جواب داد:" به دو دلیل: اولا ایشان مهمان ما بود و احترام مهمان واجب است ولو با من مخالف باشد! ثانیا باید قداست لباس مقدس روحانیت حفظ بشود."

نرم افزار چند رسانه ای محراب عشق، نشر شاهد؛ به نقل از حجت الاسلام قاضی( فرزند شهید)

شهید آیت الله قاضی طباطبایی

تاریخ و محل تولد: 1333 ه ق/ تبریز
تاریخ شهادت: 1358ه ش

در کلام رهبری

" او مردی بزرگ، روشنفکر، اهل قلم و مبارزه بود."

شاهد یاران، ش57، ص4

مهمترین خطر

در زمان اشغال لبنان توسط دشمن صهیونیستی، زمانی که برای اولین بار به شهرک جبشیت آمدم و با ایشان ملاقات کردم، از ایشان پرسیدم چه باید کرد و چگونه می خواهید با اشغالگران مقابله کنید؟

شیخ راغب با کلمات ساده ولی پر معنی و عمیق چنین پاسخ داد:" دشمن سرزمین مان را به اشغال درآورده و از مردم سلب آزادی کرده است. آب و منابع طبیعی کشور را غارت می کند. همه اینها مهم نیست!...

 مهم این است که مغزها و اندیشه مان را اشغال نکنند. اگر همه چیزمان را ببرند برایم مهم نیست. تنها چیزی که می خواهم باقی بماند این است که توانمندی مان را برای فرهنگسازی و تربیت کودکان و جوانان مان براساس آنچه خدا خواسته است از ما نگیرند. مهمترین خطری که متوجه ما می شود، همین است".

شاهد یاران،ش45، ص29؛ به نقل از آزاده شیخ عبدالکریم عبید( همرزم و جانشین شیخ راغب)

شهید حجت الاسلام راغب حرب

تاریخ و محل تولد: 1952 میلادی/"جبشیت"جنوب لبنان
تاریخ شهادت: 1383 ه ش

در کلام امام

" ملتهای اسلامی حتما دلیل این واقعه را دریافته اند که چرا در ایران" مطهری ها و بهشتی ها و.." و در لبنان " راغب حرب ها و.." و در تمامی کشورها روحانیون دردآشنای اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) هدف توطئه و ترور هستند."

صحیفه امام ، ج21، ص120

کم آورده ام..

در این کوله پشتی غم آورده ام

شهادت کجایی کم آورده ام..

 

در باغ شهادت را نبستند...

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت ..

مقام معظم رهبری: از جمله‌ى تعبیرات امام است: «مکتب شاهدان و شهیدان گمنام». گمنام یعنى دنبال نام و نشان نبودن.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مفقودین و شهدای گمنام، مقام معظم رهبری در دیدار با خیل عظیم بسیجیان استان کرمانشاه، مورخ بیست و دوم مهرماه سال جاری، روحیه بسیجی را دائما و توأمان با اخلاص و گمنامی دانستند و در بیاناتی حکیمانه یاد شهیدان گرانقدر گمنام را بر اذهان زنده نمودند:

پایه‌ى اصلى کار بسیجى، اخلاص است. «گمنام»، از جمله‌ى تعبیرات امام است: «مکتب شاهدان و شهیدان گمنام».

گمنام یعنى دنبال نام و نشان نبودن. گفت: «در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست/در قید نام ماند اگر از نشان گذشت».(کلیم کاشانى‌) براى خدا کار کردند، که این ناشى است از روحیه‌ى اعتماد به خدا؛ میدانیم که پیش خداى متعال ضایع نمیشود.

شما در خلوت عبادت میکنید، با خدا حرف میزنید، کسى هم نمیفهمد؛ خاطرتان هم جمع است که خدا دارد مى‌بیند، این عبادت را محسوب میکند؛ کرام‌الکاتبین الهى نمیگذارند این عبادت شما مثل عملى که انجام نشده، بماند؛ نه، تحقق پیدا کرده، این را یادداشت میکنند؛ آن وقت «فمن یعمل مثقال ذرّة خیرا یره»؛ همین را مى‌بینید. عین همین در فعالیتهاى اجتماعى است. شما یک حرکتى را انجام میدهید براى خدا، یک اقدامى را میکنید براى خدا، یک تصمیمى را میگیرید براى خدا، هیچ کس هم نمیفهمد؛ براى این تصمیم، پیش هیچ کس هم تفاخر نمیکنید؛ این را خداى متعال میفهمد، میداند، مینویسد. به خداى متعال اعتماد دارید، به خداى متعال حسن ظن دارید. حالا گیرم دیگران نفهمیدند.

 مگر دیگران چقدر به ما مزد میدهند؟ در مقابل مزد الهى، این مزدهاى دنیوى مگر چقدر است؟ بسیجى اینجورى فکر میکند؛ لذاست که اخلاص به خرج میدهد، مخلصاً للَّه کار را انجام میدهد. اخلاص، یکى از خصوصیات است.

اگر اخلاص شد، آن وقت خودپرستى‌ها و خودمحورى‌ها و اینها برکنار خواهد شد؛ ثروت‌اندوزى براى خود، دست دراز کردن به اینجا، به آنجا، دیگر ممنوع خواهد شد. اینها همه‌اش ناشى از شرک است؛ شرک پنهان. وقتى که اخلاص بود، شرک نبود، اینها دیگر از بین خواهد رفت. روحیه‌ى بسیجى این است.

شهیدی كه بعد از 16 سال پيكر مطهرش سالم بود...

 
 
گفتگو با مادر شهيدمحمد رضا شفيعي ،شهيدي كه بعد از 16 سال پيكر مطهرش سالم بود...
 
 
مختصري از خودتان بگوييد؟ اهل كجا هستيد؟ چند فرزند داريد و زندگي را چگونه شروع كرديد؟
- بنام خدا، من مادر شهيد محمدرضا شفيعي هستم، اهل قم و محله پامنار هستيم، از ابتداي زندگي با فقر و تنگدستي شروع ...تا اينكه خدا محمدرضا را به ما داد و به بركت قدمش وضع زندگي ما كمي بهتر شد و منزلمان را توانستيم در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنيم.
 
* محمدرضا چه سالي به دنيا آمد و در ميان فرزندانتان چه ويژگي داشت؟
محمدرضا در سال 1346 به دنيا آمد و با آمدنش رزق و روزي پدرش خيلي رونق گرفت. بچه زرنگ، كنجكاو و با استعدادي بود. ... 11 ساله بود كه پدرش از دنيا رفت. من وقتي گريه مي كردم به من مي گفت گريه نكن من هم گريه ام مي گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت من كه هستم.

...
* از اسارت و شهادتش چگونه مطلع شديد؟ آيا كسي او را در زمان شهادت ديده بود يا خير؟
 هشت ماه از اين قصه گذشت يك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ايستاده بودند، با لباس سپاه كه يك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از اين تصاوير كسي را مي شناسيد، من ورق مي زدم ديدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضي ها اصلاً قابل شناسايي نبودند، داشتم نااميد مي شدم كه در صفحه آخر عكس محمدرضا را ديدم، با حالت عجيبي در عكس خواب بود و لبهايش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسين، آيا كسي به تو آب داده يا تشنه شهيد شدي»؟ برادر سپاهي گفت: شما مطمئن هستي اين پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم اين محمدرضاي من است. گفت: «پس چرا در اين عكس، محاسن ندارد ولي اين عكس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست مي گفت او شب آخر محاسنش را كوتاه كرد و مي گفت احتمالاً در اين عمليات اسير شوم مي خواهم بگويم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت مي رسد و جنازه او را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده اند. بعدها دوستي داشت به نام محسن ميرزايي از مشهد كه با هم زخمي شده و اسير شده بودند و او بعدها آزاد شد، او مي گفت: «محمدرضا تركش توي شكمش خورده بود، زخمي داخل كانال افتاده بوديم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولي زودتر از نيروهاي كمكي، عراقيها رسيدند و ما اسير شديم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند هر دو حالمان وخيم بود، ولي محمدرضا به خاطر زخم عميق شكمش خيلي اذيت مي شد، در روزهاي اول از او خواسته بودند، به امام خميني(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگويد ولي محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقي به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توي دهنش كه يكي از دندانهايش شكسته بود. پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عميقي كه داشت به هيچوجه آب به او ندهيم. روز آخر خيلي تشنه اش بود، به من مي گفت: «محسن من مطمئنم شهيد مي شوم، انشاءالله ما پيروز مي شويم و تو آزاد مي شوي بر مي گردي كنار خانواده ات، تو با اين نام و نشان به خانه ما مي روي و مي گويي من خودم ديدم محمدرضا شهيد شد، ديگر چشم به راهش نباشند، بعدها كه برادر ميرزايي بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برايمان تعريف كرد. روز آخر خيلي تشنه اش بود، يك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روي زمين مي كشيد تا آب بنوشد در بين راه افتاد و به شهادت رسيد به لطف خدا و عنايت اهل بيت در همان لحظه صليب سرخ براي بازديد از اردوگاه آمده بودند. با اين صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را براي تدفين بردند. اين برادر مي گفت: لحظه هاي آخر خيلي دلم آتش گرفت محمدرضا داد مي زد، فرياد مي زد جگرم مي سوزد ولي من نمي توانستم به او آب بدهم. آخرين جمله را گفت و رفت: «فداي لب تشنه ات يا اباعبدالله» حالا آمدم بگويم اگر در خواب او را ديديد به او بگوييد حلالم كند و از من راضي باشد. ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
 نقل از راويان فتح
ترکش پست:
جای همه شما خالی.. چند وقت پیش توفیق داشتم برم قم و زیارت حضرت معصومه(س). با یکی از دوستان برای دیدارشون تماس گرفتم و با هم قرار گذاشتیم بریم زیارت شهدا.
کلی از حرم تا امامزاده علی بن جعفر(ع) پیاده روی کردیم تا رسیدیم.
فضای معنوی فوق العاده ای داشت. مزار شهیدان زین الدین هم اونجا بود.قبلا ارادت دوستم رو نسبت شهید شفیعی شنیده بودم.تا اینکه توفیق شد و ..
ادامه نوشته

لباس سبزی که به تن شماست


همه‌ پاسدار بودند و لباس سپاه تن‌شان بود.

 دورش حلقه زده بودند؛ ایستاده بود و داشت برایشان صحبت می‌کرد.

 می‌گفت: این لباس سبزی که به تنِ شماست... اگر بذارید سبزی‌اش گرفته بشه، تبدیل به‌ یک تابلوی سفید می‌شه که آمریکا خیلی راحت می‌تونه روش بنویسه.

بذارید این سبزی همیشه بمونه. سبزی لباس‌تون رو با خون خودتون سرخ کنید و نذارید جا‌یی باشه که آمریکا روش مشق کنه...

شهید سید حمید میرافضلی - مسئول محور اطلاعات قرارگاه کربلا

امام زمان (عج)

شهید ابراهیمی می گفت:" ما باید در همه جای دنیا پایگاهی داشته باشیم تا وقتی امام زمان (عج) می آید و می گوید: انا المهدی، همه دنیا بدانند چه کسی دارد می آید.
نباید به مسلمانهای کشور خودمان قانع باشیم. دو نفر هم که این طرف دنیا با اسلام آشنا بشوند خیلی خوب است. باید کمکشان کنیم که اسلام را بشناسند .آینده اسلام برای همه دنیاست! امام زمان(عج) تمام جهان را فتح می کند نه فقط کشورهای اسلامی را، دیگران هم باید با منجی آخرالزمان آشنا شوند."

مهاجر، ص24و25

شهید حجت الاسلام محمد حسن ابراهیمی

تاریخ و محل تولد: 1346 ه ش/ نجف
تاریخ شهادت: 1383ه ش

در کلام رهبری
" فرزندان شهدا بدانند که پدران آنها موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.. ."

سخنرانی در دیدار با فرزندان ممتاز شهدا و...25/5/1368
نرم افزار ساقی مهر

شبکه تلوزیونی

امام موسی صدر حدود یک هفته پیش از ربوده شدنشان، سید عباس را مامور کردند گروهی از طلاب حوزه علمیه را به منظور راه اندازی فرسنده رادیویی برای جنبش امل آموزش دهد.


یکی از طلاب به سید عباس گفته بود که شما رویایی زندگی کی کنید؟! آیا شما و امام صدر می خواهید حکومت اسلامی در لبنان تاسیس کنید؟ سید عباس هم در پاسخ گفته بود:" صبر کنید . مدت زیادی نخواهد گذشت که شما نه تنها رادیو ، بلکه شبکه تلوزیونی هم خواهید داشت!"

 

امیر قافله، ص72؛ به نقل از لیلا موسوی (خواهر شهید)

شهید آیت الله سید عباس موسوی

تاریخ و محل تولد: 1952 میلادی/ لبنان
تاریخ شهادت: 1992 میلادی

در کلام رهبری
" این سید والامقام که علم و عمل را در هم آمیخت و صداقت و فداکاری را سرلوحه ی خود قرار داده بود، این اصول را در راه تحقق اهداف بلند و مقدس برای دفاع از اسلام و نبرد با ظلم و ستم به دیگران آموخت."

امیر قافله، محمد علی خاتون؛ ترجمه محمدرضا میرزاجان،
نشر شاهد، 1384، ص264

مصالح روزه گرفتن

شلمچه بودیم!


ماه رمضان بود. قرار شد نیت کنیم و ده روز، روزه بگیریم.
شب شد. بچه ها رو به زور از خواب بیددار کردند که یا علی! بلند بشید! سحر شده!.
توی سنگر همهمه ای به پا بود که حاجی داخل شد و رفت پشت میکروفن.
اول سلام کرد و بعد، گفت و گفت تا رسید به این جا که :" این کار به خاطر مصالحی انجام میشه، که بعدا بهتون می گم".
حرف می زد که سفره پهن شد و بچه ها یه سحری درست و حسابی خوردند.
مسواک زدند و وضو گرفتند و نشستند برای اقامه نماز.
هر کسی چیزی می گفت.

مصطفی می گفت:" توی این هوای گرم می میریم".
رضا گفت:" خب! چند روز گرسنگی برای خدا طوری نیست".

کار! اگه بریم که روزه هامون می شکنه!".


چند دقیقه ای به اذان صبح نمونده بود که دوباره فرمانده سراسیمه دوید تو سنگر و گفت:" برادران عزیز! توجه کنید! گوشتان با من باشه! می دونم ناراحت می شید و براتون سخته و به خاطر مصالحی قرار بود روزه بگیرید؛ ولی نه! نیت نکنید! به خاطر مصالحی نباید روزه بگیرید، که بعدا بهتون می گم".
همه گفتند: هورا! هورا!".


فرمانده چشماشو تیز کرد و گفت:" برادران، کمی آبروداری کنید؛ من اینقدر ازتون تعریف می کنم شما دیگه لوس نشید".
داشت حرف می زد که طاهری گفت:" حاجی! بالاخره کدوم مصالحو می گی؟ مصالح روزه گرفتن، یا نگرفتند؟"
اکبر کاراته بلند شد روبروی بچه ها ایستاد و داد زد:" برادرا! صبر داشته باشید! این هم مصالحی دارد که بعدا حاجی فاش می کنه!".


قاه قاه خندید و برای بچه ها دست تکان داد.
همه با هم گفتند:" ماشاالله".

شکر خدا

علامه سید عارف، حقوق اندکی دریافت می کرد و همیشه زیاد مهمان داشت.
یک روز در جلسه درس نشسته بودیم، یک نفر آمد و گفت که خیلی تنگدست است، ایشان دست در جیب کرد و 50 روپیه - که آن موقع پول زیادی بود- به او داد.
ما که ندیدیم ولی آن شخص که 50 روپیه را دید، خیلی خوشحال شد و شروع کرد به تعریف و تمجید از ایشان.
ایشان خیلی عصبانی شد و گفت:" 50 روپیه به تو دادم، اینقدر تمجید می کنی؟! خداوند متعال به انسان ها کرامت و لطف کرده؛ شکر نمی کنی؟! خودت را به خاطر 50 روپیه ذلیل و خوار نکن."
خیلی کم پیش می آمد عصبانی شود ولی آن روز عصبانی شد.

شاهد یاران،ش50،؛ به نقل از حجت الاسلام محمد اصغر رجائی( از شاگردان و یاران شهید)

شهید علامه سید عارف حسین حسینی

تاریخ و محل تولد: ../ پاچنار( منطقه ای در شمال غربی استان سرحد کشور پاکستان)
تاریخ شهادت:1367ه ش

در کلام امام

" امروز نیز همچون گذشته شکارچیان استعمار در سرتاسر جهان از مصر و پاکستان و افغانستان و لبنان و عراق و حجاز و ایران ارضی اشغالی به سراغ شیردلان روحانیت مخالف شرق و غرب و متکی به اصول اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) رفته اند و از این پس نیز جهان اسلام هر از چندگاه شاهد انفجار خشم جهانخواران علیه یک روحانی پاکباخته است."

منشور روحانیت، 3 اسفند 1367

یاد شلمچه..

در خاطرم شد زنده ياد فاطميون
ياد شلمچه ياد فكه ياد مجنون


ياد شهيداني كه حق را برگزيدند
با رمز يا زهرا شهادت را چشيدند

 

يا زهرا...! يا زهرا

جيب‌هايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا ١٧ سال بيشتر نداشت.

***

 ته خاكريز. هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي‌توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».

خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».

 

 وقتي مي‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء مي‌كردم، مي‌خواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.

***

خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقه‌ي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌هاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نمي‌كرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضي‌ها زياد شد و رفتند.