من مسئول كارگزيني شهدا هستم
يك شب پدرم در خواب، برادرم را ديد و به او گفت: پسرم دلم برايت تنگ شده. چرا به ديدنمان نميآيي؟ ببين پدرت چقدر پير شده! از پا افتادهام. چرا نميآيي دست بابا را بگيري؟
حسين گفته بود: آخه آقاجون، اينجا براي ما كلاس گذاشتهاند. ما سركلاس امام حسين(ع) مينشينيم و پشت سر او نماز جماعت ميخوانيم. تازه، من مسئول كارگزيني شهدا هم هستم. وقتي شهيدي وارد ميشود، من بايد جاي او را مشخص كنم و به او اعلام كنم. كارم زياد و سرم خيلي شلوغ است. هر زمان وقت كنم به شما سر ميزنم.
حسين بعد از شهادت «شهيد دايي ماسوله» فرمانده ديدباني 63 خاتم(ص) تازه جانشين او شده بود. قبل از شهادت، گفته بود بعد از ماسوله، عمر من كوتاه است. من هم چند روز بعد از او ميروم. سيزده روز بعد از ايشان، وقتي با دوتن از فرماندهان براي شناسايي منطقه (آمادگي والفجر هشت) با تويوتا ميرفتند، عراقيها جاده را به توپ بستند و هرسه شهيد شدند.
بچههاي رزمنده به او لقب «حسين مؤمن» داده بودند، اما نامش «هدايتالله سنگرگير» بود.
_______________
ماهنامه امتداد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۲ ساعت 9:17 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان