قداست اسم ائمه

حدود شهریور ماه سال شصت و یک شهید حاج علی موحد دانش و شهید حاج کاظم رستگار تصمیم گرفتند با تعدادی از نیروهای با تجربه و زبده ی خود، یک تیپ تشکیل دهند.
خیلی زود هسته ی اولیه ی تیپ حضرت سید الشهدا -علیه السلام- به وجود آمد.

در آن موقع و حتی همین الان هم، رسم بر این است که وقتی نام یک تیپ یا لشکر مثلا سیدالشهدا-علیه السلام- است،نام زیر مجموعه های آن هم از اسامی یاران و اصحاب همان حضرت انتخاب شود.
پس از سازماندهی اولیه، تیپ حضرت سیدالشهدا -علیه السلام-، عازم سومار شد.
به گمانم عملیات "مسلم بن عقیل"(علیه السلام) بود. در منطقه ی عملیاتی غرب سومار،آغاز شده بود.پدافند منطقه ی "گیله تا کله شوان" و ارتفاع321، حدود بیست روز طول کشید. دومین ماموریتی که به تیپ "سیدالشهدا"-علیه السلام- محول شد، حرکت به سمت منطقه ی عمومی "دشت چنانه"در جنوب کشور بود.محرم بود و آن حال و هوای روحانی و پرشکوه.کارهای آموزشی گردان به عهده ی برادر"سعیدی" بود. یک روز یکی از بچه ها موقع حرف زدن گفت:"گردان قمر".

احمد مثل اینکه به او و گردانش ناسزا داده باشند، با عصبانیت گفت:
-"گردان قمر چیه؟گردان قمر نداریم!اسم آقا "قمر بنی هاشم"-علیه السلام-،قداست دارد.تو خجالت نمی کشی؟"
بعد رو کرد به بچه های گردان و گفت:
-"هیچ کس حق ندارد نام گردان را مخفف ادا کند".

تقریبا شصت روز بعد از عملیات والفجر مقدماتی،نوبت به عملیات والفجر یک رسید. یادم هست بهار بود و تبریک سال نو،چه تاثیری در روحیه ی ما گذاشت.نامه هایی پر از سلام و صلوات و دعا که روحیه ی ما را قوت می بخشید.لحظه ی موعود فرا رسید و گردان حضرت قمر بنی هاشم-علیه السلام- برای حرکت مهیا شد.گردان در داخل حسینیه جمع شد و "احمد" شروع به صحبت کرد.حرف های او عجیب به دل می نشست.بعد از مراسم یکایک سوار کامیون ها شدیم و به راه افتادیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید احمد ساربان نژاد/ آرام بی قرار،ص39

پوتین ها را به گردن می انداخت!

به خاطر دارم در یکی از روزهای ماه محرم، همراه عباس و چند تن از خلبانان ماموریت حساس و مشکلی را انجام داده و به پایگاه برگشته بودیم.به اتفاق عباس، ساختمان عملیات را ترک کردیم.در جلوی ساختمان ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند.

عباس به راننده گفت:
-" پیاده می رویم،شما بقیه ی بچه ها را به مقصد برسانید."
من هم با تبعیت از عباس سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم.پس از دقایقی به یکی از خیابانهای اصلی پایگاه رسیدیم.صدای جمعیت عزادار از دور به گوش می رسید.کم کم صدا بیشتر شد.

عباس به من گفت:
-"برویم به طرف دسته ی عزادار".
بر سرعت قدم هایمان افزودیم.پرچم های دسته ی عزادار از دور پیدا بود.خوب که دقت کردم،دریافتم که هر چه به جمعیت نزدیک تر می شویم، چهره ی عباس برافروخته می شود.در حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم.دیدم عباس کنارم نیست. وقتی برگشتم دیدم در حال درآوردن پوتین هایش است.
ایستادم و نگاهش کردم.او با آرامی پوتین ها را با هم گره زد و آن را به گردن آویخت،سپس بی اعتنا از کنار من عبور کرد.
با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد حر بن یزید ریاحی،هنگامی که به حضور امام شرفیاب شدند،افتادم.
او در حالی که داشت به دسته ی عزادار نزدیک می شد،دست هایش را از آستین درآورد و بالا تنه ی لباس پروازش را دور کمر گره زد.
با گام های تندی از من فاصله گرفت.

من که بی اختیار محو تماشای او بودم، نگاهم همچنان به عباس بود که سعی داشت در میان جمعیت برود.او چند لحظه بعد در میان انبوه عزادارن بود.با صدای زیبایش نوحه می خواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیر زنان، به طرف مسجد پایگاه می رفتند.
من تا آن روز گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند، ولی ندیده بودم که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل،عزاداری و نوحه خوانی کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عباس بابایی / پرواز تا بی نهایت،ص112

اسارت و محرم

... روزهای اول اسارت،بنده را بردند شهر زبیر در زندانی که سلول های متعددی داشت. هم سلولی من برادری بود به نام آقای امیر مصطفوی از دانشجویان پیرو خط امام و خیلی جوان فعال و باسوادی بود.ایشان از سال 59به بعد در منطقه ی کردستان فعالیت زیادی داشت و ترکش حدودا چهار انگشت از پشتش را با گوشت و استخوان برده بود.
وقتی با او آشنا شدم کارش مناجات و راز و نیاز با حق تعالی بود.

یک بار به او گفتم:" آقا امیر زخمت اصلا درد نمی کند؟"
گفت:"حاج آقا توقع این حرف را از شما نداشتم!"
جای پسرم بود. مثل پسرم دوستش داشتم و همیشه زخمش را پانسمان می کردم.
می گفت:"حاج آقا! برایم ننگ است که از زخم دشمن آخ بگویم،اگر قطعه قطعه هم شوم،آخ نمی گویم!"
خیلی بچه ی باهوشی بود و به چهار -پنج زبان هم تسلط داشت.
می گفت:"حاج آقا دعا کن در اسارت شهید بشوم، تمام دوست هایم در کردستان شهید شدند".

مدتی گذشت. ما را بردند اردوگاه موصل.
شب اول محرم، عراقی ها نوار موسیقی گذاشتند و از بلندگوها با صدای بلند پخش کردند.هر چه ما گفتیم آقا این موسیقی را قطع کنید،ایام شهادت سیدالشهدا -علیه السلام- و یارانش است،قطع نکردند.
امیر رفت روی شانه ی بچه ها و بلندگو را پایین آورد و خرد و خمیر کرد و به دنبال آن،بچه ها سینه زنی پرشوری راه انداختند.
عراقی ها از این حرکت ما خیلی عصبانی شدند و برای سرکوب بچه ها،گردان ضد شورش آوردند.
حسابی ما را زدند و ما بی دفاع در برابر حمله ی وحشیانه ی آنها، دو شهید و چند مجروح دادیم، به طوری که چشم یکی از بچه ها از حدقه بیرون پرید.

البته نتیجه ی این اقدام جسورانه ی بچه ها در اردوگاه خیلی جالب بود.
از این نظر که ما جو سکوت را شکستیم و بعد از آن نماز جماعت آزاد شد و آن شب اسم بیست و سه نفر را برای اعدام نوشتند،از جمله امیر آقا.
مرا هم به عنوان سرپرست گروه، دادگاهی و محکوم به اعدام کردند که متاسفانه توفیق شهادت نداشتم،بقیه را به شهادت رساندند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید امیر مصطفوی/ زورق معرفت،ص22-23

لرزید تل‌آویو و به یادت بودم

تقدیم به شهید حسن تهرانی مقدم

جان کندن یک دیو و ... به یادت بودم
میگفت معاریو* و.... به یادت بودم
هر چند نبودی که ببینی اما
لرزید تل‌آویو و به یادت بودم

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

*روزنامه‌ای صهیونیستی

 منبع: بی سایه بان / پادکست: ولكن الله رمى

نشانه خانه ی محب اهل بیت

روزی برای دیدار شهید به منزلشان رفتم.

وارد اتاق شدم.دور تا دور اتاق را دیدم که مزین به پارچه های مشکی و پارچه های شعارنویسی شده ی مخصوص محرم کرده است.
رو به شهید کردم و گفتم:

-"اینها چیه؟ این جا منزل مسکونی است یا حسینیه؟"
ایشان با دنیایی از صفای باطن رو به من کرد و گفت:
"کسی که عاشق امام حسین -علیه السلام- باشد، خانه اش نیز حسینیه است. باید خانه اش را طوری تزیین نماید که نشان از محبت اهل بیت -علیهم السلام- داشته باشد،تا چنانچه کسی وارد آن خانه شد،بفهمد که این خانه متعلق به محب و عاشق اهل بیت -علیهم السلام- است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عباسعلی خمری سردار استان س و ب/ لحظه های سرخ،ص80

عشق و ارادت شهدا به اهل بیت

عشق تا وقتی نطفه است،می شود پنهانش کرد،اما وقتی شعله ور شد،دیگر پنهان کردنش ممکن نیست. زبانه می کشد و تمام وجود عاشق را احاطه می کند.در این وقت همه ی گفتار،رفتار و حالات معشوق در عاشق تجلی می کند.
یادتان هست؟ تمام وجود رزمندگان اسلام ندای اهل بیت بود؟ علاوه بر این که سعی داشتند سیره شان اهل بیتی باشد،سیمایشان را نیز اهل بیتی می کردند.

پیشانی بندهایی که می بستند،شعارهایی که بر روی کلاهخود، روی جیب،پشت پیراهن،بازو بندها و پرچم ها می نوشتند-همه- شعله های همان عشقی بود که از درونشان زبانه می کشید.
-السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
-یا زهرا
-می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.
 -اللهم عجل لولیک الفرج
-و...
روشنفکران خالی از عشق،اسم تجلی عشق را می گذارند"شعار".

آنها از یک جهت راست می گویند.اگر کسی به طور تصنعی تابلوی اعلانات معشوق شود،در حالیکه دلش خانه ی غیر معشوق باشد؛این تابلو شعاری جلوه خواهد کرد.اما آتشی که از درون زبانه بکشد،چه؟ آیا با حساب و کتاب روشنفکری می شود جلویش را گرفت؟
اثبات عشق درونی شهیدان عاشورایی دفاع مقدس بی نیاز از برهان است"آفتاب آمد دلیل آفتاب".آنان با عمل خویش ثابت کردند؛در ارادت،تمسک و عشق به اهل بیت چنان صادق و شیدایی اند که سرمایه ی شیرین جان و خانواده ی خود را بهای عشق شان قرار می دهند.

شما چه کردید؟

این سوال قطعی شهیدان از ماست.هم امروز و هم فردا،چه بخواهیم و چه نخواهیم.

راستی ما چه کرده ایم؟
با شهیدان چقدر آشنا شدیم؟ راهشان را چقدر شناختیم؟
آرزوهایشان را، اهدافشان را،رفتارشان را؟ وصیت نامه ی شهیدان، زندگی و سیره ی آنها را چقدر مطالعه کرده ایم؟
چطور می توانیم بدون این شناخت،در پیچ و خم های زندگی،در پست و مقام،در چرب و شیرین پول دنیا،پشت ماشین،پشت میز،توی راه،در خانه،در سفر و تفریح،در لباس پوشیدن و رفتار،در مسجد و منبر،در کارخانه و مزرعه،در مدرسه و دانشگاه و حوزه ها،در عزاداری و در شادمانی،در آسانی و سختی ها، در تنگدستی و رفاه،یعنی در همه حال و همه جا،یاد و راه آنان را زنده نگه داریم؟

شهیدان کاری حسینی کردند،یعنی آنچه باید می کردند.

اما، ما چه کردیم؟ آنچه باید می کردیم،انجام داده ایم؟ اگر اعمالمان را با ترازوی شهیدان وزن کنند،خجالت و حسرت خواهیم داشت یا سرافرازی و رضایت؟
برای پاسخ دادن،امروز هم دیر است،چه برسد به فردا،فردایی که معلوم نیست فرصت آن را داشته باشیم و توفیقش را.
از ما خواستن،از خدا عطا کردن.
این خوان گسترده ی شهیدان، این توشه و این راه.

یا علی مدد..

کارت عروسی برای ارباب بی کفن

نزدیک عملیات رمضان بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی مرخصی نمی گرفت تا بعد از عملیات.
ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون؟!
گفتم برا چی؟
گفت آخه عروسیمه و کارت هم پخش کردیم و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده.
گفت:
ازم راضی هستی؟
گفتم :
آره. برو ولی مراسمت تموم شد یک هفته ای برگرد چون نیرو نیاز داریم.
خداحافظی کرد و راه افتاد.
عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار تانکر آب، داره وضو می گیره.
خیلی شبیه اون جوون بود.
رفتم جلوتر دیدم همونه.
تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت:چرا؛ حتی تا نزدیک پلیس راه اهواز هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد
که برا مجلس عروسی ام کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم و ایشون رو هم دعوت کردم.
دیشب هم خواب دیدم مراسم عروسیم تو گودال قتلگاه برپاست و امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم اومدن.
تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.
همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.
صبحی که داشتم بین مجروحها و شهدامون می گشتم چشمم به همون جوون خورد.
خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش کـرده بـود...
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــ
 
دلتنگ شال سیاه محرم روی دوش آقاییم..
خدا رو شکر این محرم هم داره از راه میرسه و توفیق داریم درکش کنیم..

زندگی به تشخیص ارزشها و مبارزه برای حفظ آنهاست

شم قوی او باعث می شد که خیلی زود افراد منافق و مخالف انقلاب را بشناسد.

با گروهکهای مختلف منافق به شدت درگیر می شد و تا می توانست مبارزه می کرد.گاهی به او تذکر می دادیم و می گفتیم:"ممکن است اینها برای شما مانع و مشکل ایجاد کنند."
در جوابمان می گفت:"زندگی،فقط خوردن و خوابیدن نیست.انسان زمانی زنده است که ارزش را تشخیص بدهد و برای حفظ آن مبارزه کند و حق را زنده نگه دارد.جان ما در مقابل بزرگانی که جانشان را در راه حفظ اسلام از دست داده اند،ارزشی ندارد."
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید غلامرضا شریفی پناه/ بحر بی ساحل،ص166

احوالپرسی با سنگ و کلوخ!

شب، توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر .

گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم .

بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریز های بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند . آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد ، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما ، بی خبر از همه جا بر عکس ، خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست .

یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم !

صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز ، نقل مجلس آنها شده بودیم . هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند !

بنی صدر نه مرد جبهه است و نه انقلاب

در آبادان بودیم و دشمن ما را محاصره کرده بودیم.

وقتی حصر آبادان شکسته شد از این شهر خارج شدیم، به دیدن جواد رفتم.
از اوضاع جبهه پرسید و گفت:"چه خبر؟ اوضاع را چطور دیدی؟"
گفتم:" خوب است.رئیس جمهور قصد دارد که به جبهه سر بزند".
سرش رابا تاسف تکان داد و گفت:"کی این حرفها را زده؟ببین داداش جان،به این حرفهای هیچ و پوچ گوش نده! بنی صدر نه مرد جبهه است،نه کسی که به شما سر بزند. نه مرد انقلاب است و نه کسی که به امام وفادار باشد.اما چون امام درباره او حرفی نزده،ما هم باید سکوت کنیم و منتظر فرمان امام باشیم".
وقتی بنی صدر با لباس زنانه از ایران فرار کرد،تازه فهمیدم که جواد،چقدر نسبت به اوضاع کشور آگاهی داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جواد آخوندی/ بحر بی ساحل،ص37

جنگ نرم و جهاد

جنگ نرم،جیگر میخواد....


صحبت های حاج حسین یکتا در مورد جنگ نرم

”بچه ها آمریکایی ها بیان به هیچکدوم رحم نمی کنند.جیگر میخواد تو جنگ نرمیه بیای جلو.جیگر میخواد از هر طرف بمبارونت کنند و تو نَبُری…؟

دانلود فایل mp3 با حجم 2.3 مگابایت

***

صحبت های حاج حسین یکتا در مورد جهاد

”جنگ چیزی خوبی نیست،کشتار چیز خوبی نیست،اما جهاد خوبه، جهاد در راه خدا یک سبک زندگیه…”

دانلود فایل mp3 با حجم 1.8 مگابایت

سلامتی آقا امام زمان(عج) و امام خامنه ای صلوات

ـــــــــــــــــــــــــ

منبع :مدافع کلیپ

توده ایها را ناکام کرد

عصبانی و نگران سراغم آمد.

گفت:"قاسم باید همین حالا بروی ده بالا!"
-چی شده محمد؟اتفاقی افتاده؟
-توده ایها از جیب خودشان خرج کرده اند تا امشب در ده بالا برای مردم حرف بزنند،می خواهند تبلیغ توده را کنند.به هر قیمتی شده می روی و نمی گذاری کاری از پیش ببرند.قاسم جرات حرف زدن را به آنها نمی دهی.هر حرکتشان را خنثی می کنی...حواست باشد قاسم...مبادا حزب توده کاری کند.
آن شب با اطلاع نها با مردم صحبت کردیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد نصرتی/ آخرین معادله،ص60-61

ای وای از این زمونه..

راهیان نور به غرب کشور-بازی دراز-تابستان87

راهیان نور به غرب کشور-بازی دراز-تابستان87

راهیان نور به غرب کشور-بازی دراز-تابستان87

بازم دلم گرفته .............بازم میخوام ببارم

بازم مثل همیشه .......دل تو دلم ندارم

سلام من نثار این .........بازی دراز و خاکش

به شیرودی و وزوایی ......یاران سینه چاکش

دانلود مداحی جدید مجتبی رمضانی قطعه ۱ با حجم۳.۳ مگابایت

دانلود مداحی جدید مجتبی رمضانی قطعه ۲ با حجم ۲.۸ مگابایت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترکش پست:

خاطره شهید محسن وزوایی در مورد عملیات بازپس گیری بازی دراز و نحوه اسیرگیری عراقی توسط آنها؛

خاطره شهید محسن وزوایی

"یکی از عراقی ادعا می کرد و می گفت این شخص فرمانده شما نیست،فرمانده شما یک شمشیر به دستی هست که در جلوی شما حرکت می کند و هر چی تیر اندازی می کنیم بهش اثر نداره…”
دریافت فایل تصویری mp4 حجم:۱۱،۹۹۴مگابایت

به روحانیت احترام کنید

ماه محرم در راه بود.گفتیم سپاه هم هیئتی داشته باشد و مثل بقیه هیئتهای عزاداری به باغ مزار برود.

اما مهندس می گفت"این کار غلط است!"
-چه عیبی دارد مهندس؟چرا نباید مستقل عمل کرد؟
-چون از مردم جدا می شویم.این عیب است!.... ببینید برادر حسن زاده،ما و شما نباید از مردم جدا شویم.تافته جدا بافته که نیستیم.هر سپاهی باید به همان هیئتی برود که قبلا می رفته و باید با مردم باشد...باید این وحدت را حفظ کرد تا به نتیجه رسید.

****
دوست داشت سپاه و مردم و سایر اقشار در کنار هم باشند.احترامش به روحانیت هم مثال زدنی بود.

می گفت:"حواستان باشد.اینها راهبر ما هستند،مبادا کاری کنیدد که جز ادب و احترام باشد!"
می گفت:"روحانیت باید در مجموعه سپاه باشند. ما باید با هم باشیم.هر جا بودید،به آنها احترام بگذارید...بگذارید آنها حرکت کنند و ما پشت سرشان باشیم و اطاعت کنیم.برادرها حدود را رعایت کنید.این عزیزان،روحانی اند!".

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید خلیل نیازمند/ آخرین معادله،ص41-42

تمام عالم در برابر دیدار امام

اگر تمام هستی عالم را به من بدهند و بگویند این را می خواهی یا این که نصف روز در کنار امام باشی،می گویم به من وقت بدهید من در محضر امام باشم و به چهره امام نگاه کنم.
حال چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن آقاسی زاده شعرباف/ شهاب،ص48

حتی اگر اعداممان بکنند، باید مقاومت کنیم!

به آشیانه که رسید، با بدنی کوفته پیاده شد.

نگاهش به نیروهای فنی افتاد که سخت درگیر بودند؛سر و صورتشان غرق خاک بود،راکتها را نصب می کردند،به تانکرها سوخت می زدند و به هلیکوپتری که روی زمین بود،برای برخاستن علامت می دادند.
کشوری که به استقبالش آمده بود،در آغوشش کشید.
بوی خیانت را حس نمی کنی دوست عزیز؟ اتفاقاتی که افتاده اند،خیلی شک برانگیزند.


-درست حدس زدی.هر عقل سلیمی می گوید آماده باش پایگاه قابل قبول است،اما این که بگویند مهمات را تخلیه کنید و بعد هم از بین ببرید،آن هم در حالی که این جا هنوز یک گلوله توپ نیفتاده،کمال بی عقلی است.
-خودت که شاهد بودی،همین چند دقیقه پیش دستور رسید زاغه مهمات را با راکت از بین ببریم.
-دستور بی دستور،حتی اگر اعداممان هم بکنند،باید مقاومت کنیم.
روز بعد،بعد از این که علی اکبر شیرودی گشتی تجسسی زد و مشاهده کرد ارتش عراق به علت نرسیدن نیروهای کمکی برای بچه ها،تانک های به جا مانده را تصرف کرده است،دندان برهم فشرد.


-کاش نیروهای پیاده آمده بودند.آن وقت صدها تانک به غنیمت می گرفتیم.هر چند که از ماست که بر ماست. وقتی رئیس جمهور مملکت خائن باشد،پیداست که باید از یک سوراخ چند بار گزیده شویم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمدعلی شیرودی/ چلچراغ،ص65-66

درجه تشویقی بنی صدر را پس داد!

نتیجه دلاوریهایش معلوم شد،با نامه ای که به دستش دادند.
-به خاطر قابلیتهای فراوان و توان بالا،به درجه سروانی ارتقا می یابید تا بتوانید مراقب ترقی و فرماندهی را طی کنید.
نیشخندی زد و نامه را روی میز وسط اتاق انداخت.کشوری که به دیدنش آمده بود،نامه ای را برداشت و نگاهی از سر دقت به آن انداخت.
-تبریک عرض می کنم دوست عزیز.
پوزخند زد.
-من که نمی پذیرم.
-شوخی می کنی؟
-خیلی هم جدی می گویم.درجه تشویقی از طرف جانشین فرمانده کل قوا !(بنی صدرخائن)
-عزیز من،صدایت را بیاور پایین.کاری نکن که به جرم تمرد گوشمالی ات دهند.
علی اکبر شیرودی پشت میزش نشست.
-حتی اگر تیربارانم هم بکنند ،مهم نیست.فقط این مهم است که کارشکنیهای این مار خوش خط و خال به گوش امام برسد.
کاغذ و قلم از جیبش درآورد و با چهره ای برافروخته روی کاغذ خم شد:
"بسمه تعالی"
این جانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگها شرکت کرده ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ آمده ام.لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به این جانب داده شده، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که قبلا داشته ام ، برگردانید.در صورت امکان، امر به رسیدگی این درخواست بفرمایید".
کشوری همان طور که ایستاده بود ، از فرار شانه او نامه را خواند.
-سرت به باد است پسر.
شیرودی کاغذ را تا کرد، در پاکت گذاشت و در آن را   
بست.
-برعکس، سرم بلند است.یا علی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد علی شیرودی/ چلچراغ،ص60-61

بخشی از پیام سید حسن نصرالله به مناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار حاج احمد کاظمی

شهادت حاج احمد کاظمی‌دل ما را به درد آورد و مصیبت بزرگی را در دلمان تکرار کرد. ما که از نزدیک حاج احمد کاظمی‌را می‌شناختیم اذعان می‌کنیم که او به حق فرماندهی نمونه و مجاهدی بزرگ و عبدی صالح و برادری وفادار برای ما بود. از خداوند متعال عاجزانه خواستاریم که حاج احمد کاظمی‌وشهدای همراه او را با حضرت امام حسین(ع) و اصحاب و یاران او محشور نماید

احمد یک قله بود

تواضع و گمنامی شهید عرفه حاج احمد کاظمی روایت حاج قاسم سلیمانی

 ما تا این روزی که احمد شهید شد، نمی دانستیم که احمد این قدر مجروح شده، والله یک بار احمد نگفت که ترکش به سرم خورده، به صورتم خورده، یک بار نیامد بگوید که مجروح شدم. من که نزدیک ترین فرد به احمد بودم، نمی دانستم احمد این قدر زخمی شده، هیچ وقت نگفت، خدا شاهد است هیچ وقت بر زبان جاری نکرد. احمد خیلی خصلت‌ها داشت، همیشه از بریدگی از دنیا می گفت واقعا انسان عجیبی بود یعنی هر چه آدم از او فاصله می گیرد، احساس می کند که احمد یک قله ای بود، واقعا یک قله ای بود، متفاوت بود، خیلی فضیلت داشت، برای همین می گویم احمد واقعا خلاصه ای از شخصیت امام خمینی (ره) بود در ابعاد مختلفی.

احمد درهمه ی عملیات‌ها واقعا یک نقشی داشت که روی تمام محورهای دیگر تاثیر مثبت می گذاشت و این لطف خداست که شامل بعضی‌ها می شود.

به هر حال عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر تاریخی است که در ذهن مردم تا ابد می ماند. ممکن است فتح المبین از ذهنشان برود، شکست حصر آبادان برود، حتی فتح فاو، حتی والفجر ۱۰ ولی خرمشهر فراموش شدنی نیست. اما این چطور بود که ما قرعه هم نزدیم بین این بیست نفر فرمانده لشکر، ولی اوضاع کل عملیات در آخر این طور رقم خورد که حسین و احمد رفتند در شهر، یعنی در حقیقت کلید فتح این شهر را خدا به احمد و حسین داد و این دو فاتح خرمشهر بودند. یعنی ما دو نفر فرمانده لشکر داشتیم که رفتند در خرمشهر و آن هم همین دو نفر بودند. حالا چطور شد این وضعیت عملیات که در پایان عملیات این دو تا فرمانده باید بروند در این شهر تا ابد خواهند ماند که این دو بزگوار فاتح خرمشهر بودند یکی احمد یکی حسین. تا زمانی که حسین زنده بود هرگز نگفت و تا زمانی که احمد هم زنده بود هرگز بیان نکرد. هیچ وقت دیگران که از او تعریف کردند ما نشنیدیم و خودش هم هیچ وقت چیزی از خودش نگفت. مثلا بگوید در خرمشهر من بودم که این کار را کردم! هرگز!

باید آنقدر مطالعه کنیم که...

یکی از بچه های سال بالایی می گفت:اولها وقتی محقر می رفت با چپیها بحث می کرد از دلشوره دل درد می گرفتم که نکند توی بحث کم بیاورد و آبروی چند بچه مذهبی را ببرد.
اما وقتی بحث تمام می شد من حالم خوب می شد.

هر دانشکده شده بود یک سنگر فکری.
محقر ناراحت بود.هی به بچه های الهیات تشر می زد که ما باید آنقدر مطالعه کنیم که نگذاریم بچه مسلمانهایی که خام هستند،بیفتند توی دامن مارکسیستهاو افکار لنینیستی ...
حالا دیگر مارکسیستها می دانستند حساب محقر از بقیه جداست و نمی توانند با او بحث کنند.

محقر،هم کتابهای آنها را خوانده بود ، هم کتابهای دینی را خوانده بود،برای همین با ناراحتی میدان را خالی می کردند و با سری افتاده بساطشان را جمع می کردند و به قول بچه ها کم می آوردند.

آن وقت محقر با لبخندی بر لب و سری بلند از وسط آنها رد می شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن محقر/ محقر اما بزرگ،ص25-26

هیئت حسن نیت خیانت می کند!

وقتی از کردستان برگشت،رفتیم استقبالش.لباس سیاه پوشیده بود با بند حمایل و کلاه آهنی بر سر داشت.

رفتیم داخل صحن امام.آن جا با حضور شهید هاشمی نژاد، ایشان یک سخنرانی کرد که همه را مجذوب و هوشیار کرد.
برای اولین بار از ایشان شنیدیم که همه را مجذوب و هوشیار کرد.

برای اولین بار از ایشان شنیدیم که گفت:" هیئت حسن نیت دولت موقت و... دارند خیانت می کنند.فتنه عجیبی دارد در آن جا ریشه می دواند .باید هوشیار باشیم و جوانهایمان را بفرستیم تا ریشه این فتنه را بخشکانند."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی/گلبو،ص64

مقلد باشید تا امورتان درست شود

در عملیات خیبر یک شب در جمع مسئولان تیپ جوادالائمه (علیه السلام)-که در آن زمان فرماندهی تیپ را عهده دار بود- سخنرانی کرد و خیلی زیبا گفت: باید مقلد باشید تا دنیا و آخرتتان درست بشود.بعئ کلمه مقلد را این گونه معنا کرد:

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

"یعنی اگر ولی امر گفت این جا پا بگذار،پا بگذارم ولو آتش باشد و اگر گفت پا نگذار،نگذارم ولو توی گلستان باشد."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی/ از تبار حسین،ص29

پیراهن با عکس بنی صدر را پاره کرد و دو پیراهن داد!

زمان ریاست جمهوری بنی صدر، عکسش را روی پیراهن چاپ می کردند و به بازار می دادند.

روزی شاه رضا به یک نفر که از این پیراهنها پوشیده بود،گفت:"اگر این پیراهن را دربیاوری و پاره کنی،دو پیراهن دیگر به تو می دهم."
او هم این کار را انجام داد، شاه رضا به قولش وفا کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید شاه رضا رضایی/لحظه های بی عبور،ص50

بنی صدر خودش را جا زده!

بنی صدر که آمد،نشست کنار امام (ره).

او خیلی عصبانی شد،بلند شد رفت به طرف تلویزیون و با اشاره به بنی صدر گفت:
"این آدم درستی نیست،خودش را جا زده،برای فریب مردم آمده.امام (ره) در این شرایط صلاح نمی داند این مسئله را اعلام کند،مردم باید خودشان بفهمند."
آن موقع نوجوانی 14-15ساله بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی/لحضه های بی عبور،ص20

بصیرت یعنی شناخت و روشن بینی

شناخت موقعیتها ،دوستان و دشمنان،روشهای دشمنی و دانستن تکلیف و وظیفه در هر موقعیت و مقابل هر روش از دشمنان، در سلامت اعتقادی و سیاسی، و ثبات قدم در دین و پیروی از ائمه معصومین (علیهم السلام) و ولایت فقیه، نقش اساسی و تعیین کننده دارد.


بصیرت یعنی همین شناخت و روشن بینی، یعنی فریب نخوردن از صورتها و صورتکها، یعنی دانستن وظیفه در برابر تحرک دشمنان حتی در لباس دوستان، یعنی شناختن حق و سنجیدن چهره ها با آن، یعنی شناختن باطل و مقایسه کردن شخصیتها با آن، یعنی دیدن و شناختن عمیق حوادث و قضایا.یعنی شناختن امریکا در پشت پرده چهره های به ظاهر انقلابی.


و روشنگری همان انجام وظیفه در فضای غبارآلود و شناساندن فتنه گران است به مردم؛ چه در سکوت و هاله ای از مقدس مآبی رفته باشند و چه در میدان باشند و شعارهای به ظاهر اسلامی و انقلابی بدهند.نه سکوت آنها و نه فریاد اینها.هیچ کدام به بصیرت،روشن بینی و روشنگری مومنانه اینان آسیب نمی زند.

دلشان با فرقان الهی، و فکر و عقلشان با منطق خدایی روشن و مطمئن است.
رزمندگان نستوه و ایثارگر هشت سال دفاع مقدس ، در صحنه های مختلف سیاسی از جمله فریبکاریهای بنی صدر و منافقان، و دهها گروه و جمعیت چپ و راست، از جمله مقدس نماهای نمازخوان و سجاده پهن کن های نهضت آزادی، همچون میدانهای نبرد با دشمنان اسلام-صدام حسین و استکبار جهانی-صراط مستقیم هدایت را شناختند و به حمایت از ولی فقیه، حضرت امام خمینی(ره) ،به روشنگری پرداختند و در همان محدوده عمل خود، شاخص بودند برای راه درست و تشخیص حق و باطل.


این نعمت بزرگی بود که خدای متعال در سایه اخلاص و مجاهدت به آنان عطا فرمود.شکر این نعمت بزرگ را رزمندگان با بذل خون خود پاس داشتند و شهادت آنان نورانی ترین چراغ هدایت را فرا راه همگان و نسلهای متوالی قرار داد تا راه را از بیراهه باز شناسند و خود را هزینه دنیاطلبی های سیاست بازان نسازند.

ادامه راه آنان با همان شاخصه بصیرت ممکن است.
امید است حکایتهای روشن بینی و روشنگری این ستارگان نورانی دلهایمان را روشن،ایمانمان را افزون، انگیزه هایمان را مضاعف و عشق به ولایت را در باور و باطنمان شعله ور سازد.

انشالله..

شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن..

حاجب بروجردی قصیده ای زیبا در مدح امیر المومنین ،علی (ع) سرودند که شاه بیت آن این بود :        

حاجب اگر محاسبه حشر با علیست

       من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن!

همان شب در عالم رویا مولا علی بن ابیطالب (ع) به خواب ایشان آمده و فرمودند: اگر چه محاسبه در دست ماست اما اگر اجازه بدهی من بیت آخر شعرت را اصلاح کنم!

حاجب عرض میکند :یا مولا شعر برای شما و در مدح شماست!

حضرت علی(ع) می فرماید: پس بیت آخرت را اینگونه بنویس :

 حاجب اگر محاسبه حشر با علیست

   شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن ...

مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...

گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
گفت : باقالا پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را میخوریم
و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
...
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ...
...
مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...


ـــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: پایگاه فرهنگی شهید علی پور

نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد



 
یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود.

خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم.

تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد.بلند شد اومد جبهه.

یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا (علیه السلام ) نرفتم.
می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم.یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا (علیه السلام ) زیارت کنم و برگردم ...

... اجازه گرفت و رفت مشهد.دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه.

توی وصیت نامه اش نوشته بود:

در راه برگشت از حرم امام رضا (علیه السلام) ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم.
آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...

...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود.نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبرگریه می کرد و می گفت:یا امام رضا (علیه السلام) منتظر وعده ام..آقا جان چشم به راهم نذار...

توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود.

شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده.دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود...

ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی/راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید
منبع:.وبلاگ شهدا شرمنده ایم

وقف شهدا

خودش را وقف شهدا کرده بود.

محال است کسی او را بیکار دیده باشد. استراحت برایش معنا نداشت.

معتقد بود آدم باید آنقدر برای خدا بدود که وقتی مرد حسرت چیزی را نخورد. آن دنیا دستش پر باشد و بگوید دیگر بیش از این رمقی نداشتم...

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

برکت کاشی های حرم

داشتند کاشی های حرم امام حسین(ع) را عوض می کردند.

شب تا صبح لابلای کاشی های شکسته و دورریختنی نشسته بود و نجوا می کرد.
چند تکه با خودش آورد.می گفت:اینها سالهاست که شاهد چه اشک ها و ضجه هایی بوده اند.

بگذارید یک گوشه خانه تان...برکت میارن.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

حوزه های علمیه ضابط تربیت کنند!

از طرف یکی از دانشگاهها، در نامه ای خطاب به دفتر نهاد رهبری در دانشگاهها نوشته بودند:
به حوزه های علمیه بگویید مانند ضابط تربیت کنند...!

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

شهدا شاهد اعمال ما هستند

به عنوان مبلغ نمونه به بیش از هشتاد دانشگاه کشور اعزام شده بود.

دانشجوها به او دل می بستند. موقع خداحافظی،دورش حلقه می زدند و امضای یادگاری می خواستند.

می گفت: امضای من ناقابل به چه درد شما می خوره؟!
بعد عکس های شهدا را به آنها هدیه می داد و می گفت:بچه ها! شهدا رو فراموش نکنید؛همه ما مدیون شهدا هستیم.

دل هاتون رو با یاد و توسل به شهدا صیقل بدید.

رمز موفقیت و راه کمال ما،شهدا هستند. آنها شاهد اعمال ما هستند...

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

خشاب گذاری فرهنگی

شماره اش را به همه می داد.

سعی می کرد بعد از تبلیغ هم رابطه اش را با مخاطبینش حفظ کند.همین قدر که آنها احساس کنند یک رفیق روحانی دارند،برایش کافی بود.

تلفنش هر لحظه زنگ می خورد. یکی سوالی می پرسید و مشورت می خواست و یکی...
گاهی برای همه آشناهایش هدیه ای کوچک مثل کارت پستال و... می فرستاد.

بنده های خدا ذوق می کردند وقتی می دیدند هنوز حاجی به یادشان است.جیب هایش را هیچ گاه از هدیه های کوچک،خالی نمی گذاشت.

حاضر نبود این رفتارش را ترک کند.اسمش را گذاشته بود:خشاب گذاری فرهنگی!

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط


روز عرفه و..

فرارسیدن شهادت سفیر اباعبدالله الحسین (ع) حضرت مسلم بن عقیل و روز عرفه بر شما بزرگواران تسلیت باد.

روایتی در مورد روز عرفه:

نقل است از رسول خدا(ص) پرسیدند:‌چه کسی از اهل عرفات، گناهش از همه بزرگ‌تر است؟ حضرت فرمود: «کسی که عرفات را درک کرده باشد و گمان کند خداوند او را نیامرزیده است».(سنن الکبرى، ج ۵، ص ۱۹۲)

اما دانلود دعای عرفه …

arafe1 دانلود دعای عرفه امام حسین (ع) با مداحی مداحان اهل بیت (ع)

دلتون شکست ...التماس دعا

نسال الله منازل الشهدا

شکستن سنت های غلط

خیلی از رسم های غلط را می شکست.

رفته بود بالای سن و برنامه اش را اجرا می کرد. موقع اهدای جوایز به دانشجوها باید چند نفر از بزرگان حاضر در جلسه را دعوت می کرد.

اول گفت: فرزند شهید اگر هست،بالا برود.بعد نگهبان را که صبح ها با ماشین حاجی را به نماز می رساند!بنده های خدا یکه خورده بودند!بالا که رفتند،حالا از معاونت دانشگاه هم دعوت کرد...

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

سنت حسنه

بچه های دانشکده کشاورزی شیراز، شاید ندانند جشن هر ساله پانزدهم رمضان چطور در آنجا رسم شده بود.

حاجی همیشه تاکید داشت هر جا می روید، سنت حسنه ای باقی بگذارید.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

پای شهدا را کشید وسط

پرسیدم:کجاست؟
گفتند:همین الان رفته سخنرانی.
اسم گروه میزبان را که شنیدم معطل نکردم.راه افتادم تا زودتر برسم و مانعش شوم.
آنها را می شناختم؛افرادی بودند پرادعا و از خود راضی.
سعی می کردند با تحقیر سخنران و بحث و جدل های بی فایده، خودی نشان بدهند. به نظر من نباید این جور افراد را تحویل گرفت!دلم نمی خواست لااقل به حاجی توهین شده باشد.رسیدم؛ اما دیر شده بود.
حاج عبدالله پشت تریبون بود.دلم برایش می سوخت.خودش جمع را که دید از تیکه انداختنشان همه چیز دستگیرش شد.
شروع کرد به شوخی و سر به سر گذاشتن با آنها.
حرف های عشقی می زد! اوضاع را که دست گرفت، پای شهدا را کشید وسط.
موقع رفتن، صف ایستاده بودند؛ با چشمانی سرخ و ورم کرده او را در آغوش می کشیدند و می بوسیدند.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط

الگوی مصرف

موقع اردو،نان هایی که ته سفره باقی می ماند و می خواستند دور بریزند را جمع می کرد.

بین راه وقتی کسی در اتوبوس گرسنه اش می شد، تکه های نان را درمی آورد و به آنها می داد.
نیازی به توضیح و سخنرانی نبود.

الگوی مصرف! را خودشان با تمام وجود لمس می کردند.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط