یکی از بچه های سال بالایی می گفت:اولها وقتی محقر می رفت با چپیها بحث می کرد از دلشوره دل درد می گرفتم که نکند توی بحث کم بیاورد و آبروی چند بچه مذهبی را ببرد.
اما وقتی بحث تمام می شد من حالم خوب می شد.

هر دانشکده شده بود یک سنگر فکری.
محقر ناراحت بود.هی به بچه های الهیات تشر می زد که ما باید آنقدر مطالعه کنیم که نگذاریم بچه مسلمانهایی که خام هستند،بیفتند توی دامن مارکسیستهاو افکار لنینیستی ...
حالا دیگر مارکسیستها می دانستند حساب محقر از بقیه جداست و نمی توانند با او بحث کنند.

محقر،هم کتابهای آنها را خوانده بود ، هم کتابهای دینی را خوانده بود،برای همین با ناراحتی میدان را خالی می کردند و با سری افتاده بساطشان را جمع می کردند و به قول بچه ها کم می آوردند.

آن وقت محقر با لبخندی بر لب و سری بلند از وسط آنها رد می شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن محقر/ محقر اما بزرگ،ص25-26