باید آنقدر مطالعه کنیم که...
اما وقتی بحث تمام می شد من حالم خوب می شد.
هر دانشکده شده بود یک سنگر فکری.
محقر ناراحت بود.هی به بچه های الهیات تشر می زد که ما باید آنقدر مطالعه کنیم که نگذاریم بچه مسلمانهایی که خام هستند،بیفتند توی دامن مارکسیستهاو افکار لنینیستی ...
حالا دیگر مارکسیستها می دانستند حساب محقر از بقیه جداست و نمی توانند با او بحث کنند.
محقر،هم کتابهای آنها را خوانده بود ، هم کتابهای دینی را خوانده بود،برای همین با ناراحتی میدان را خالی می کردند و با سری افتاده بساطشان را جمع می کردند و به قول بچه ها کم می آوردند.
آن وقت محقر با لبخندی بر لب و سری بلند از وسط آنها رد می شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید حسن محقر/ محقر اما بزرگ،ص25-26
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ساعت 11:52 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان