صبر می کنم شما بیایی،با هم برویم.

چند ماه پیش، خوب یادم هست غروب پنج شنبه ای بود که در مقبره الشهدای شهرک شهید محلاتی تهران، برادر حاج همت را دیدم.

ایام دبیرستان ناظم مان بود جناب ولی الله همت. روزی از روزهای دبیرستان…

قصه مال ۱۵ سال پیش است، اصرار کردیم؛ «ما را ببر مادرتان را ببینیم. لابد شیرزنی است برای خود آنکه از محمدابراهیم، «حاج همت» ساخته». چند روز بعد، با جماعتی از هم شاگردی ها رفتیم خانه مادر سردار سر جدای خیبر. خواستیم تا از همت برای مان بگوید. چیزهایی گفت. خاطراتی تعریف کرد… «چند شب پیش خوابش را دیدم. دیدم دم در یک باغ قشنگ ایستاده، با همان لباس سپاه. همان چشم سیاه! گفتم: محمدابراهیم! این باغ کجاست؟ چرا پس داخل نمی روی؟ جواب داد: در این باغ، همه شهدای سر جدا جمع اند. دارم صبر می کنم شما بیایی، با هم برویم». همان شب جمعه ای، از ولی الله همت، حال مادرشان را پرسیدم.

گفت: «خیلی حرف نمی زند. کسی را آنطور نمی شناسد. به جز همت، هیچ کسی را درست و درمان به جا نمی آورد.»

ـــــــــــــــــــــــ

وبلاگ قطعه ۲۶/ حسین قدیانی

زیارت حضرت معصومه_سلام الله علیها_

به خیابان اصلی که رسید، گنبد طلایی رنگ حرم حضرت معصومه _سلام الله علیها_ به چشمم خورد.قدم هایش را تندتر برداشت تا زودتر به حرم برسد.شاید دیگر نمی توانست به پابوس بی بی بیاید.
وقتی به در حرم رسید، سرش را رو به حرم به حالت تعظیم خم کرد و سلام داد:
-"السلام علیک یا بنت رسول الله _صلی الله علیها_،السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر_علیه السلام_..."
وارد حیاط شد.

پوتینش را به کفشداری تحویل داد.
اذن دخول خواند، وارد حرم شد و شروع به خواندن زیارتنامه کرد.حال عجیبی داشت. اشک از چشمانش جاری شده بود.
دعایش که تمام شد ، دو رکعت نماز زیارت خواند و خود را به ضریح رساند.

سرش را به شبکه های ضریح چسباند و همین طور که اشک از چشمانش به داخل محاسنش می غلطید با سوز زمزمه می کرد:

_"یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه، بی بی جان من افتخارم این است که اسم تیپم نام شماست.امیدوارم لیاقت این خدمتگزاری را داشته باشم.تو را به حق جدت امام حسین_علیه السلام_ حاجت من را برآوره کن.نمی خواهم دیگر برگردم.دیگر دوری یاران برای من سخت شده.یا قاطمه المعصومه، تو را به حق مادر پهلو شکسته ات حاجت من را برآورده کن..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد بنیادی/ مردان تنهایی من،ص84-85

در دلم گذشت

شهید، اعتقادی راسخ به حضرت فاطمه زهرا_سلام الله علیها_ داشت.
برایم تعریف کرد که دخترم فاطمه تازه به دنیا آمده بود.من به ماموریت رفتم.نبرد سختی بود.

بسیار مقاومت کردیم تا این که دیدم نیروها شهید شده اند و اشرار هم از مقابل می آیند، در دلم گذشت که "یا فاطمه زهرا_ سلام الله علیها_" ،فاطمه ی من هنوز بابا نگفته است".
در همین موقع گویا صدایی به من گفت:"به پشت سرت نگاه کن".
دیدم که نیروهای کمکی نزدیک می شوند و اشرار هم با دیدن آنها پا به فرار گذاشتند.

به اطرافم نگاه کردم کسی را ندیدم.
درباره
ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمدرضا امینی/ سرداران سپیده، ص45

علاقه به ذکر مصیبت حضرت زهرا _سلام الله علیها_

همیشه بخش آخر جلسات گردان را به روحیه ی بچه های کادر گردان اختصاص می داد و با نصایح برادر گونه اش صمیمیت و دوستی پرشور و شوق را دو چندان می کرد و در مصداق کلامش از احادیث،قرآن و زندگانی پیامبران، ائمه و اولیاء خدا الگو می گرفت.
او که ذاکر و مداح اهل بیت عصمت و طهارت بود از بین مصیبت معصومین، بیش از همه به مصیبت حضرت زهرا_سلام الله علیها_  علاقه فراوانی داشت.
لذا کمتر جلسه ای بود که با صوت محزونش اشک را بر گونه ها جاری نکند و دل های عاشقان را به قبرستان بقیع کنار قبر بی بی فاطمه زهرا_سلام الله علیها_ و به کربلا نبرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید جمشید صفویان/ آخرین دیدار،ص203

اقتدا به مولا علی _علیه السلام_

به خاطر دارم، یکی از روزها که برای عرض تبریک پست جدید و تعویض خانه اش به همراه خانواده به منزل ایشان رفته بودیم، پس از صرف شام و گفت و گوهای مختلف، یکی از بستگان رو به جواد کرد و گفت:" تو دیگر خسته شده ای. استعفا بده و به دنبال کار و زندگی ات برو.به بچه هایت بیشتر برس، به تو احتیاج دارند.شب و روز خودت را وقف اداره کرده ای که چه؟! مگر با این همه کار و تلاشی که می کنی چقدر به حقوق می دهند؟هر کس دیگری جای تو بود و در خارج از نیروی هوایی، آنقدر که تو فعالیت می کنی، کار می کرد سر تا پایش را طلا می گرفتند. حالا بهترین فرصت است.
این همه زحمت کشیدی،دیدی سر آخر چگونه مزد زحماتت را دادند؟آخر تو به چه کسی تاسی کرده ای؟"

جواد سرش را بالا گرفت، نگاهی کرد و گفت:

" من به کسی تاسی کرده ام که در عین اینکه فرق مبارکش را شکافتند، دستور داد از کاسه ی شیری که برایش آورده اند، به ضاربش هم بدهند.من اقتدایم به مولایم علی _علیه السلام_ است و تا عمر دارم، این روال زندگی من است.مهم هم نیست که دیگران چه فکر می کنند و چه می گویند.من با خدای خود عهد کرده ام و تا آخرین قطره ی خون، دست از اعتقاداتم برنمی دارم".

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جواد فکوری/ چشمی در آسمان،ص84

روز شهادت حضرت زهرا _ سلام الله علیها _

حضرت زهرا-سلام الله علیها-را خیلی دوست داشت.

روضه اش را هم دوست داشت.

روضه ی او را می خواند، به سومین زهرا که می رسید، دیگر نمی توانست ادامه بدهد.
ترکش که خورد،بردنش بیمارستان..

 زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا -سلام الله علیها-
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید شیخ عبدالله میثمی/ یادگاران5،ص100

شهادت نزدیک است

دفعه ی دومی که آمد سر زد، صبح یکشنبه بود.بعد از اینکه نماز صبح را با هم خواندیم،مفاتیح را باز کرد.زیارت حضرت زهرا-سلام الله علیها- را خواند.حواسم نبود یکشنبه است.

گفتم:
-"برای چه زیارت حضرت زهرا-سلام الله علیها- را می خوانید؟مگر موقع شهادت است؟"
نگاهی کرد و گفت:

-"نزدیک است".

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید شیخ عبدالله میثمی/ چهل روز دیگر،ص34

وقتی "مصطفای ولایت مدار" 70 درصد حقوقش را نذر کرد

کارش را با سپاه قدس شروع کرده بود و دوره‎‎های آموزشی و تحقیقات را یک‎جا طی کرده بود. او کم‎کم پی برد که صنعت هسته‎ای، محور است. بعد به «UCF» راه پیدا کرد و در آن‎جا استخدام شد.

سپس به این نتیجه رسید که به UCF نرود و حدود شش ماه منتظر ‎ماند تا به نطنز بیاید. در این مدت فامیل و اقوام به او فشار می‎آوردند؛ یکی صنعت نفت و یکی بانک و دیگری خودرو‎سازی را پیشنهاد می‎کند. اما بالأخره پس از شش ماه انتظار، اجازه ورود به عرصه غنی‎سازی را پیدا کرد  در سال 88 معاونت بازرگانی را متعهد گردید و دیگر معاونت‎ها را نیز به او پیشنهاد کردند، ولی به‎دلیل دشواری و استراتژیک بودن این معاونت وارد بازرگانی شد و تا آخر در این پست ماند.

http://shahed14.persiangig.com/2565664.JPG


به لحاظ فردی آقای احمدی‎روشن یا آقامصطفای خودمان آدمی ‎دلسوز و عاطفی بود. اغلب اوقات به اشخاصی که وام یا خواسته و مشکلی داشتند،  کمک می‎کرد. او به خانواده و پدر و مادرش علاقه‎مند بود و برای آن‎ها بسیار احترام قائل می‎شد و به دعای آن‎ها اتکا داشت؛ این را بار‎هاوبار‎ها گفته است.  بسیار دلسوز آن‎ها بود و خیلی التماس دعا از آن‎ها می‎کرد؛ چیز‎هایی که ما کمتر به آن توجه می‎کنیم.

او می‎گفت آشنای محرومیت هستم و اگر مدیری از سر سیری با موضوعی برخورد می‎کرد می‎گفت:

ادامه نوشته

مانده ام تا روضه گوش کنم

قبل از عملیات کربلای چهار، خداوند تبارک و تعالی توفیقی داد که در خدمت عزیزان رزمنده باشیم.چند روزی در تیپ پیروز الغدیر ماندیم.
کار اینجانب مصاحبه با عزیزان رزمنده بود.از گروهان جندالله -حزب الله مصاحبه گرفتیم.
تقریبا همه ی عزیزان را می شناختم.ساعت نه شب بود.بعد از نماز و خوردن شام در مسجد تیپ پیروز الغدیر نشسته بودیم.
مرحوم حجت الاسلام حاج سید کاظم رضوی در تیپ منبر داشتند.

در آن شب هر ساعت، تعدادی از عزیزان به منطقه ی عملیات می رفتند.تقریبا تدارکات انجام گرفته بود.منطقه ی عملیات به خاطر مسائل امنیتی، نامعلوم بود.یکی از عزیزان عضو گروهان جندالله را دیدم که با چند نفر دیگر، مشغول خواندن نماز بودند.پس از سلام  نماز، از شهید کلانتری پرسیدم:
-"چرا نرفتی؟"
گفت:

-"برادرم آقا رضوی می خواهد روضه ی حضرت زهرا -سلام الله علیها- را بخواند،مانده ام تا گوش کنم.چون می دانم امشب آخرین شبی است که من در دنیا هستم".
گفتم:

-"چرا این حرف را می زنی؟"
گفت:

-"من خودم می دانم".
خدا می داند چهره ی این عزیز ، مانند آفتاب می درخشید.نماز های نافله می خواند و مانند ابر بهاری اشک می ریخت.از من حلال بودی طلبید و رفت.فردای آن روز شنیدیم که ساعت چهار بعد از نیمه شب به لقاء الله پیوسته است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید کلانتری/ مسافران ملکوتی،ص117

سر بر دامن مولا

سحرگاه روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان شهید"محمد محبی" مشغول نماز و دعا و نیایش بود.

بعد از اتمام نماز و دعا رو به دوستانش کرد و گفت:
"دوستان! من دعا می کنم، شما هم دعا کنید که اگر خداوند مرا لایق بداند، همین امروز همانند مولایم علی -علیه السلام- شهید شوم".
ایشان تا پایان آن روز حالتی عجیب و روحانی داشتند و تمام روز را در سنگری در جبهه ی شلمچه به خواندن قرآن مشغول بودند تا این که در هنگامه ی ملکوتی اذان مغرب،با زبان روزه به آرزویش رسید و با تیر مستقیم دشمن از ناحیه ی سر مجروح شد و چند لحظه بعد سر بر دامن مولایش علی -علیه السلام- گذاشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد محبی/ زخمهای خورشید،ص241-215

اوقات فراغت به زیارت می رفت

در دوره ی حکومت طاغوت، با دوستان خود کار کرد و پولی به دست آوردند.

قرار شد با هم کنار دریا بروند و با آن پول اوقات خوشی را بگذرانند؛ یکی از دوستانش می گفت:" آماده شدیم تا راهی کنار دریا شویم.محمدرضا مسیرش را جدا کرد و پس از زیارت امام رضا _علیه السلام_ برگردم."
اوقات فراغت چندانی برای ایشان نمی دیدیم.

دائم در جبهه بود.فرصت لازم را برای گفتگو بین هم را نداشتیم. غالبا حرف هایمان ، نیمه کاره می ماند.اگر دو یا سه ماه در میان به مرخصی می آمد، ترجیح می داد 24 ساعته هم که شد به مشهد مقدس سفر کند و آقایشان امام رضا_علیه السلام_ را زیارت نماید.
درباره ی اوقات فراغت آقای عسکری، باید گفت که هر وقت به مرخصی می آمد، وسیله ای تهیه می کرد و با خانواده به مشهد مقدس می رفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمدرضا عسکری/ پرواز در قلاویزان،ص128

زمزمه با امام رضا _علیه السلام_

توجه خاصی نسبت به ائمه داشت و به آنها عشق می ورزید و این ارادت و عشق خود را در توسل به آنها نشان می داد.
در سفری که به اتفاق گروهی از برادران رزمنده به مشهد مقدس رفته بود هر شب به تنهایی و گاهی با یکی از دوستانش برای زیارت امام رضا _علیه السلام_ می رفت و در گوشه ای از حرم مطهر می نشست با امام خویش زمزمه می کرد و اشک می ریخت و در ارتباط معنوی خود با آن امام غریب توفیق شهادت در راه خدا را طلب می کرد.

 او با صدایی شکسته آرام آرام می گفت: مبادا جنگ تحمیلی تمام شود و من جزو شهدا نباشم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید جمشید صفویان/ آخرین دیدار،ص210

ایام تسلیت..

غمی در سینه ام می جوشه امشب
چراغ آسمون، خاموشه امشب
گمونم پیرهنِ مشکیشو، زهرا (سلام الله علیها)
به جای مادرش، می پوشه امشب!

سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم.
شهادت پیامبر اعظم حضرت محمدمصطفی ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تسلیت..

شهید بی وفایی و کشته زهر همسره
صدای مادری میگه حسن غریب مادره
یه خواهری سینه زن نوحه های برادره
صدای مادری میاد حسن غریب مادره

ای کریم آل طه ! باور کنم، تشییع غریبانه پیکرت را در هجوم بی امان نفرت و کینه؟

شهادت دومین نور ولایت،صاحب کرامت و شفیع قیامت،امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ تسلیت..

پابوس

آخرین بار که حمید به مرخصی آمد، ماه رمضان بود.

به همراه چهل - پنجاه نفر از دوستان به پابوس امام رضا - علیه السلام- رفت.

هنگام بازگشت،برای استراحت به منزل ما آمدند.صورت حمید، شاداب و نورانی بود.آنها تا سحر نماز خواندند،قرآن بر سر گذاشتند و دعا کردند.
صبح حمید به پدرش گفت:"پدر جان این دفعه برای همیشه از امام رضا -علیه السلام- خداحافظی کردم.در حرم مطهر از امام حاجتی طلبیدم.در همان لحظه بوی خوشی مشامم را نوازش داد و خوشحال شدم.
چون دانستم امام رضا -علیه السلام- حاجتم را پاسخ داده است."
ــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حمید احمدی/ گاهی به آسمان،ص58

یک روضه هم بخوانید

شبها خودش را می رساند جایی که من پیش نماز بودم.بعد از نماز مرا با اصرار به منزل یکی از بستگانش که نزدیک آن مسجد بود می برد.
مانده بودم که از من چه می خواهد؟سر صحبت را باز می کرد و سعی می کرد به من اظهار علاقه کند تا با هم صمیمی تر شویم.

سوالات زیادی می پرسید از مباحث اعتقادی و یا چگونگی ابراز علاقه به اهل بیت.

عاشق بود اما نمی دانست چطور اظهار کند؟بی قرار بود.
می سوخت ولی نمی دانست چه باید بکند؟برای همین گاهی از من حدیثی دربار فضایل اهل بیت می پرسید.
من حدیثی می گفتم می دیدم آهسته لبش تکان می خورد شعر می خواند و زمزمه می کند.
اشک می ریزد بعد می گفت:" خب، شما صحبت کردید یک روضه هم بخوانید".
می گفتم:"واقعیتش من در رشته ی روضه خوانی کار نکرده ام".
می گفت:" اجازه بده من بخوانم".
دعای فرج می خواند و فرازهایی از مصائب اهل بیت را زمزمه می کرد.گریه می کرد و مرا هم به گریه می انداخت. اینجا بود که من به بی قراری روح او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پی بردم".

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید ولی الله چراغچی/ قهر چزابه،ص42

از حرم تا ملکوت

سال 1372 بود که برای شرکت در یک سمینار، با قطار به مشهد اعزام شدیم.

من و شهید نصر و چند نفر دیگر از بچه ها در یک کوپه بودیم؛ اما همه ی دوستان می خواستند در کنار شهید نصر باشند،به همین خاطر این کوپه و راهروی منتهی به آن تا موقع رسیدن به مقصد، تعداد زیادی از بچه ها را در خود جای داد و او هم تا پایان سفر، با صحبت ها و حرف های شیرین،به بچه ها انرژی می داد.

هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجاند؛چرا که همیشه سخنانش بوی عشق و دوستی داشت.
به مشهد که رسیدیم،شب را در مهمان سرا گذراندیم.

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که شهید نصر مرا بیدار کرد تا به حرم برویم.چند نفر دیگر از بچه ها هم بیدار شدند و حرکت کردیم؛ اما با توجه به موقعیت مهمان سرا در آن موقع از شب، تاکسی گیرمان نیامد.
بعضی ها می گفتند برگردیم.اما شهید نصر گفت:"پیاده برویم".
با وجود آنکه مسافت زیادی بود،حدود یک ساعت پیاده روی کردیم.

در بین راه مرتب ذکر می گفت و اشک می ریخت تا اینکه به حرم رسیدیم و دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد.
انگار دیگر حضور نداشت و در بارگاه حضرت امام رضا -علیه السلام- به ملکوت سفر کرده بود.
آن شب، یک نفر از بچه ها ذکر مصیبت حضرت زهرا -سلام الله علیها- می خواند. شهید نصر، عشق زیادی به حضرت زهرا -سلام الله علیها- داشت و تا اسم مبارکش را می شنید، اشک در چشمانش حلقه می زد.

آن شب تا صبح گریه کرد و اشک ریخت.
صبح که به مهمان سرا برگشتیم، چهره ی وی بسیار نورانی شده بود.در وصیت نامه اش هم این عشق و علاقه ی خود را به خواندن عصمت و طهارت نشان داده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص193-194

شاید به من نگاه کند!

شب تا صبح نخوابید.نماز می خواند.دعا می کرد.گریه می کرد.

می گفت:"من شهید می شم".
گفتم:" مصطفی ، این حرف ها را بگذار کنار .بگیر بخواب نصفه شبه".
گفت:"نه.به جان خودم شهید میشم.می دانم وقتش رسیده".
ول کن نبود.چشم هایش سرخ شده بود.گریه اش بند نمی آمد.

صبح موقع رفتن گفت:"چند وقت دیگه عروسیه.باید قول بدی می آیی."
گفتم:" این همه گریه زاری می کنی،می گی می خوام شهید بشم،دیگه زن گرفتنت چیه؟"
گفت:"خانمم سیده. می خوام آن دنیا با حضرت زهرا _سلام الله علیها_ محرم باشم.شاید به صورتم نگاه کند".

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور/ یادگاران8،ص84

دعوت خوبان

یک کارت برای امام رضا _علیه السلام _،مشهد. یک کارت برای امام زمان _عج الله تعالی فرجه الشریف_
مسجد مقدس جمکران.یک کارت برای حضرت معصومه_سلام الله علیها_،قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح.
"چرا دعوت شما را رد کنیم؟چرا به عروسی شما نیاییم؟کی بهتر ازشما؟ببین.همه آمدیم.شما عزیز ما هستی."
حضرت زهرا ـ سلام الله علیهاـ آمده بود به خوابش،درست قبل از عروسی!

ــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور/ یادگاران8،ص83

اول، کلمه "آقا" را به بچه یاد بدهید

این توصیه را به همه ی دوستان و نزدیکان می کرد؛

می گفت:" هر وقت که خدا به شما بچه داد، وقتی که زبانش داشت باز می شد، قبل از همه، کلمه ی "آقا" را به او یاد بدهید".
به من هم چند بار گفت.

خودش که فرزندمان را ندید، ولی یکی از چیزهایی که بر آن تاکید می کرد؛همان بود؛

می گفت:" کلمه ی "آقا" را به او یاد بده؛ هم از نظر لفظ ساده است، هم به آن منظوری که شما یاد می دهید،کلمه ی بزرگ و با عظمتی است".
منظورش از آقا،وجود مقدس حضرت قائم آل محمد_عج الله تعالی فرجه الشریف_ بود.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید امیر عباسی/ ساکنان ملک اعظم5،ص73

احترام به سادات

جعفر آقا علاقه شدیدی به سادات داشت.
برای ذریه ی فاطمه زهرا -سلام الله علیها- احترام و ارزش زیادی قائل بود.

هیچ گاه پیشاپیش سادات حرکت نمی کرد،حتی اگر از نظر سنی بزرگ تر از ایشان بود. به پسر کوچک من،"سید حامد" که در آن زمان 5 سال بیش تر نداشت و چند سالی هم از پسرش"علی" کوچک تر بود، بسیار علاقه داشت.
احساس می کردم این رفتار جعفر آقا نسبت به حامد باعث ناراحتی علی می شود.

یک بار به ایشان گفتم:جعفر آقا! مواظب علی باش.لااقل جلوی او،این قدر به حامد محبت نکن.
جعفر آقا نیز با تایید حرف من، علی را کنار گرفت و کلی مطلب و حدیث برای او نقل کرد.

تلاش می کرد به گونه ای او را قانع کند که احترام به اولاد فاطمه زهرا-سلام الله علیها- و سادات ثواب زیادی دارد و به او سفارش می کرد که به حامد احترام بگذارد و مواظب او باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص188-189

هم نام

جعفر آقا عشق و علاقه و اعتقاد زیادی به حضرت زهرا -سلام الله علیها- داشت، به همین دلیل می خواست نام دختر اولش را "فاطمه" بگذارد.
از آن جا که اسم من هم فاطمه بود،به خانه ی ما آمد و از من پرسید:"اجازه می دهید نام دخترم را فاطمه بگذارم؟"
من که علاقه بسیار زیاد او را نسبت به آن حضرت می دانستم، پاسخ دادم:"مادر! من هم از این اسمی که برای فرزندت انتخاب کرده ای، بسیار خوشحالم".
چند سال بعد،دختر دوم خود را هم "زهرا" نام نهاد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص121

باید حضور حضرت را حس کرد

به جلسه مجمع الذاکرین رفته بودیم در مسجد حاج ابوالفتح.

در جلسه اشعاری در فضایل حضرت زهرا_سلام الله علیها_ خوانده می شد.ابراهیم آنها را می نوشت.آخر جلسه حاج علی انسانی شروع به روضه خوانی کرد.
ابراهیم از خود بی خود شده بود.

دفترچه شعرش را بست.با صدایی بلند گریه می کرد.من از این رفتار ابراهیم بسیار تعجب کردم.جلسه که تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت:
"آدم وقتی به جلسه ی حضرت زهرا _سلام الله علیها_ وارد می شود باید حضور ایشان را حس کند.چون جلسه متعلق به حضرت است".

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی/ سلام بر ابراهیم،ص164

حال خوش در عزاداری ها

روی موتور نشسته بود.به زیبایی شروع به خواندن اشعاری برای حضرت زهرا_سلام الله علیها_ نمود.خیلی جالب و سوزناک بود.

از ابراهیم خواستم که در هیئت همان اشعار را به همان سبک بخواند.اما زیر بار نرفت.


می گفت:" اینجا مداح دارند.من هم که اصلا صدای خوبی ندارم ، بی خیال شو..."
اما می دانستم هر وقت کاری بوی غیر خدا دهد، یا باعث مطرح شدنش شود ترک می کند.


در مداحی عادات جالبی داشت. به بلندگو،اکو و ...مقید نبود. بارها می شد که بدون بلندگو می خواند.


در سینه زنی خیلی محکم سینه می زد می گفت:" اهل بیت همه ی وجودشان را برای اسلام دادند، ما همین سینه زنی را باید خوب انجام دهیم".
در عروسی ها و در عزاها هر جا می دید وظیفه اش خواندن است می خواند.
اما اگر می فهمید به غیر از او مداح دیگری هست نمی خواند و بیشتر به دنبال استفاده بود.
ابراهیم مصداق حدیث نورانی امام رضا _علیه السلام_ بود که می فرماید:"هر کس برای مصائب ما گریه کند و دیگران را بگریاند، هر چند یک نفر باشد اجر او با خدا خواهد بود.
هر که در مصیبت ما چشمانش اشک آلود شود و بگرید، خداوند او را با ما محشور خواهد کرد".


در عزاداری ها حال خوشی داشت.خیلی ها با وجود ابراهیم و عزاداری های او شور و حال خاصی پیدا می کردند.
ابراهیم در هر جایی که بود آنجا را کربلا می کرد.
گریه ها و ناله های ابراهیم شور عجیبی ایجاد می کرد.
نمونه ی آن در اربعین سال 1361 در هیئت عاشقان حسین _علیه السلام_ را می گفت.
او شور عجیبی به مجلس داده بود .بعد هم از حال رفت و غش کرد.آن روز حالتی در بچه ها پیدا شد که دیگر ندیدیم .

مطمئن هستم به خاطر سوز درونی و نفس گرم ابراهیم ،مجلس این گونه متحول شده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی/ سلام بر ابراهیم،ص161-162

محفل نورانی

روز جمعه بود.من و چند تن از دوستان شهرستانی در دانشکده مانده بودیم.

جعفر آقا هم که از روز قبل نگهبان بود،پیش ما بود.

شهید به ما گفت:" هیاتی به نام"هیات فاطمیون" هست. اگر می خواهید محیط برای شما خسته کننده نباشد و بیکار نباشید،شما را به این هیات می برم. به سود شما هم خواهد بود".

ما دو - سه نفر، صبح از دانشکده راه افتادیم به طرف میدان "حر".
در آن جا یک راننده منتظر ما بود.سوار ماشین شدیم و ما را به هیات فاطمیون بردند.مطالبی که در آن هیات مطرح شد، چنان تاثیری در ما گذشت که روزهای بعد اگر جعفر آقا هم نبود، به نحوی خودمان را به آن جا می رساندیم و از این محفل روحانی استفاده می کردیم.
جالب اینجا بود که اگر در آن هیات اسمی از بی بی فاطمه زهرا -سلام الله علیها- می آمد، شهید نصر به گریه می افتاد و حالتی معنوی به او دست می داد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص118-119

روشن شدن تکلیف

شهید نصر یک روز که خاطراتش را برایم تعریف می کرد،گفت:" در حین خدمت سربازی تصمیم گرفتم تا زمانی که جنگ هست و دشمن متجاوز قصد حمله به سرزمینمان ایران را دارد، جبهه ها را خالی نگذارم.
اما نمی دانستم وارد ارتش بشوم یا به سپاه پاسداران بروم.
تا این که شبی در خواب،آقا امام زمان _عجل الله تعالی فرجه الشریف_ را زیارت کردم.

از ایشان سوال کردم:آقا تکلیف من چیست؟

آقا فرمودند:"ارتش به شما نیاز بیشتری دارد.به ارتش بروید".
به این ترتیب تکلیفم روشن شد و تصمیم گرفتم وارد دانشگاه افسری بشوم تا بتوانم همراه رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل بجنگم.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص102

مداحی که روز ۹ دی در مقابله با جنود شیطان قطعه قطعه شد

صبحگاه دوشنبه نهم دی ماه ۱۳۸۷ فرا رسید، سید مجتبی که شب قبل مشغول به نصب کتیبه و پرچم عزا در حسینیه ی قرارگاه بود به فرمانده‌اش پیشنهاد داد که به مناسبت اولین روز محرم و اعلام عزای عمومی از سوی مقام معظم رهبری (به مناسبت فاجعه غزه) مراسم صبحگاه را لغو کند و بجای صبحگاه برای عزاداری حضرت سید الشهداء(ع) به حسینیه بروند و زیارت عاشورا بخوانند.
فرماندهی با حدود ۳۰۰ تن از افسران عالی رتبه و سربازان عزیز برای سوگواری سالار شهیدان به حسینیه رفتند و مشغول به عزاداری شدند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: فقط عکس آخر سیده فاطمه کافی بود تا با فریاد بی صدای خود اشک را بر گونه هایمان جاری کند..

بین این شهید بزرگوار و شهید حامد رجایی شباهتهایی بود..یاد زهرای ۶ماهه حامد افتادیم که الان ۵سالش شده..

یاد یاسین چند ماهه و یزدان۴ ساله ای افتادم که الان باید یزدان بزرگ شده و بدون پدرش شهید محمد گلدوی این روزا مدرسه برود... و خیلی های دیگه...

شادی روح مطهر شهدا صلوات..

ادامه نوشته

سوز عجیب

کار شناسایی تازه تمام شده بود و با بچه های دیگر برای استراحت شب، به سنگر اطلاعات و عملیات رفته بودیم تا برای رفتن به ارتفاع بیذل و سمت شرقی منطقه، خودمان را آماده کنیم.
آن شب بیشتر بچه های قدیمی جبهه حاضر بودند و از آن میان چهره ی شهید جمشید برات پور خودنمایی ویژه ای داشت.

فرصت خوبی بود و طلبه ی شهید سلیمانی با آن صدای دلنشین،دعای توسلی خواند و سفره ی دل ها را باز کرد.
های های گریه فضا را پر کرده بود.فکر نمی کنم که جبهه، شبی مثل آن شب را دیگر به یاد آورد.
آن شب صدای صیحه های شهید برات پور نفوذ عجیبی داشت.

از خود بی خود شده بود.آن حال و هوا همه را منقلب کرده بود.
جمشید بدون توجه به آنچه در اطرافش می گذشت، سر گذاشته بود روی سجاده و با سوز عجیبی آقا را صدا می زد و با التماس از او می خواست که هر چه زودتر او را به یاران شهیدش برساند.

یک دفعه صدای ضجه اش به آسمان رفت و تا چند دقیقه ای شور و حال خاصی بر فضای سنگر حاکم شد.


آن شب قدری که گویند اهل خلوت، امشب است
یا رب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است


یکی - دو روز بعد از آن شب به یاد ماندنی، عملیات والفجر 10 تازه آغاز شده بود که پیکر غرق به خون شهید برات پور در کنار دیگر همرزمانش آرام گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جمشید برات پور/ مردان بی تکرار،ص51

سهمیه

دهمین پست...

پدرم نوشته بود : وصیت می کنم اگر به شهادت رسیدم زیر پوشش بنیاد شهید نرید و کلّ بر نظام و باری بر دوش آن نباشید. این انقلاب کار زیاد دارد

سال هفتاد و پنچ بود. تقریبا چهارسال بعد شهادت بابا. زنگ خانه مان را زدند. اف اف را برداشتم.

گفت : منزل جانباز روحانی؟ من متعجب شده بودم. مامانم از نگاهم خواند.

گفت کیه؟
گفتم : می گه منزل جانباز روحانی؟
مادرم اف اف را گرفت و گفت : بله؟
منزل جانباز روحانی؟
بله، شما؟
از بنیاد جانبازان برای دیدن جانباز آمدیم!!
مادرم گفت چند لحظه صبر کنید. رفت چادر سر کرد و اگر اشتباه نکنم یک کارد از توی آشپزخانه برداشت. به من هم گفت بیا.
رفتیم جلوی در. لای در را مادر باز کرد.

گفت بله؟
گفتند از بنیاد جانبازان آمدیم برای دیدن جانباز!!
مامان گفت: می شه کارت تون را ببینم؟
دو نفر هر دو کارت شناسایی شان را در آوردند. مامان یک نگاهی به من کرد و رو کرد بهشون و گفت :
متاسفم که توی این چهار سال حتی وقت نکردید روی پرونده اش بزنید باطل شد..
آمدیم داخل.

تسویه حساب

چند روز قبل از عملیات بود که شهید "علی بهزادی" همه ی بچه های گروهان را در اتاق تدارکات جمع کرد.

او صحبت می کرد و بچه ها با هق هق گریه جوابش را می دادند.
در حالی که همه دور تا دورش را گرفته بودند، علی دردهای دلش را با ائمه اطهار -علیهم السلام- شروع کرد.
از مظلومیت امام و جمهوری اسلامی و داغ هجران شهیدان "علی حسامی"، "قاسم یارعلی"، "دنیوی زاده"،"داوود علی پناه"، "محمود عباسی" و... شکایت به امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- برد و از سنگینی بار گناه نالید.
انگار که سخن از ته دل همه می گفت.

خدا می داند آن شب بچه ها چقدر گریه کردند.
ضجه های آن جمع معصوم در آن شب تاریک، آدم را به یاد ناله های دلخراش مادری می انداخت که تنها فرزندش را از دست داده باشد.
چنین مجلس روحانی و گرامی را تا به آن وقت ندیده بودم. بالاخره همه اتاق را ترک گفتند.
اگر در آن حال چشم بصیرت داشتم، حتما می توانستم ملائک را ببینم که بال های خود را به در و دیوار آن اتاق متبرک،می ساییدند و به این امر مباهات می کردند.
آن شب بارها سبک شد و چنین به نظر می رسید که همگی با خدای خودشان"تسویه حساب" کرده اند.

اما این که چه کسی می خواهد با "او" معامله کند، تا چند روز دیگر مشخص می شد.

ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی بهزادی/ بچه های گردان حاج اسماعیل،ص28

اطاعت از ولی فقیه

"تندتر از امـــام (و ولایت فقیه) نروید که پایـتان خرد می شود.از امام هم عقـب تر نمانید که منحــرف می شوید ..."

می گفت:
حول یک محور بروید. یک مثال نظامی هم می زد.
می گفت:
ببینید!
شبها که می رویم رزم شبانه یک بلدچی جلوی ستون است. فقط او راه را می شناسد.
مابقی افراد حتـــی فرمـــانده، پشت سر اوست ...
این بلدچی راه را رفته و برگشته.
اگر تندتر از او حرکت کنیم روی مین می رویم!
اگر هم عقب تر بمانیم، یا اسیـــر می شویم یا کشتــه ...
ما الان در کشورمان یک بلدچی داریم، که همه باید پشت سر او باشند.
او کسی نیست جز رهبــر ما ... !

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

بانک جامع زیباترین دستنوشته های شهدا

تفریجات سالم ما

نهمین پست...

یکی از کارهایی که انجام می دادیم این اواخر، این بود که تاول هایی که بر اثر عوارض شیمیایی به وجود آمده بود را با سرنگ خالی می کردیم.
گاهی نوک سوزن را می زدیم و بیرون می کشیدیم.

 آب توی تاول بر اثر فشار پوست یک منحنی درست می کرد و می پاشید روی تشک بابا. یک چیزی مثل رنگین کمان.

عذاب وجدان

هشتمین پست..

یکبار بدجوری کتک خورده بودیم. همین طوری گریه می کردم.

بعد نمی دونم چی شد زیر لب گفتم :
اصن الهی بمیری
بعد چند وقت بابا رفت. من موندم و یک عذاب وجدان چند ساله.
خیلی طول کشید تا فهمیدم که به دعای گربه سیاه بارون نمیاد.

همه ی مجروحان را آرام کرد

در فتح المبین وقتی ابراهیم مجروح شد سریع او را به دزفول منتقل کردیم.در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود قرار دادیم.مجروحین زیادی آنجا بستری بودند.
سالن بسیار شلوغ بود.

مجروحین آه و ناله می کردند.هیچ کس آرامش نداشت.بالاخره یک گوشه ای را پیدا کردیم.ابراهیم را روی زمین خواباندیم.

پرستارها زخم گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند. در آن شرایط اعصاب همه به هم ریخته بود. سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود.

ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن کرد.

شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا_سلام الله علیها_ که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود.برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.هیچ مجروحی ناله نمی کرد.همه چیز ردیف و مرتب شده بود.به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد.قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد.همه آرام شده بودند.
خواندن ابراهیم تمام شد. یکی از خانم دکترها که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت جلو آمد.خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.آهسته گفت: تو هم مثل پسرمی! فدای شما جوان ها!

______________

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی/ سلام بر ابراهیم،ص65

تزریقات چی

هقتمین پست..

آمپول های بابام را بیشتر داداشم می زد. یک سال از من بزرگتر بود.

گاهی که آمپول روغنی تزریق می کردیم زور مون نمی رسید که یک نفره فشار بدیم سرنگ را.دو نفره محکم سرنگ را فشار می دادیم.

یکبار نشد.مایع روغنی را باید خیلی با صبر تزریق کرد. عجله کردیم و محکم فشار دادیم سرنگ آمد تو دست ما،سوزن موند تو تن بابا.

از ترس کپ کرده بودیم.
بابا می خندید.

روزی سه مشت قرص؛ غذای جانبازان!!

ششمین پست..

چند روز پیش که +محمد علي رجايي نوشته بود باباش روزی 42 تا قرص می خوره، یک آن فلش بک کردم.

آن موقع ها من به بابام قرص نمی دادم که بشمرم شان.

ولی یادم آمد روزی سه مشت می خورد.
روزی سه مشت قرص.

بلانسبت شهدا، کل عالم، مرخصه!

تکه کلام شهید مجید پازوکی این بود: «بلانسبت شهدا، کل عالم، مرخصه!» و با اینکه جانباز 70 درصد بود و به همین علت، او را از کار افتاده یا به تعبیر نظامی ها «رده پنجمی» اعلام کرده بودند، اما به محض شنیدن خبر تشکیل اکیپ تفحص شهدا در لشکر 27 محمد رسول الله سر از پا نشناخته، شال مشکی معروفش را به کمر بست و کوله بر دوش گرفت و به فکه رفت.

روزی 16 ساعت، زیر تیغ آفتاب 50 درجه بیابان های خوزستان، میادین مین هولناک فکه شمالی و جنوبی را در جست و جوی پیکرهای مقدس شهدا پاک سازی می کرد.

جز آن فرجام خونین، هر اجرت دیگری که به مجید داده می شد، در واقع جفایی بزرگ در حق او بود. 
ـــــــــــــــــــــ

snn.ir

بابا همیشه بابا موند!

پنجمین پست..

قبلا یک جایی نوشته ام که یادم نیست بابا روی چه موجی نمی گرفت ولی موج مامان را همیشه می گرفت.
موجی که می شد تنها کس و چیزی که می شناخت مامان بود. گاهی به قصد کشت کتک می خوردیم.

ولی مامان هیچ وقت نرخ بابا را نشکوند. هیچ وقت نگفت نزن، چرا می زنی، چرا ...

همیشه مامان می گفت : ببخشیدشون، اشتباه کردند، غلط کردند و اینطوری بود که بابا همیشه بابا موند.

ولخرجی

چهارمین پست..

مادرم همیشه می گه که ولخرجی را از بابات به ارث بردی.

سال هفتاد بود. که یکی از دوستان پدرم رفته بود آلمان. بهش پانزده هزار تومن داده بود که برای ما ماشین کنترلی بیاره. دو تا بی ام و کنترلی بود.
آن موقع ها افق ماشین کنترلی یک ماشین های کوچکی بود که بهشان سیم وصل بود و باید دنبال ماشین می دویدیم.
دو روز بیشتر دوام نیاوردند. روز اول سجاد برای خودش را باز کرد تا ببنید تو دل این ماشین چی هست که از دور هم راه می ره و روز دوم هم ماشین من را باز کرد تا بتونه از روی آن دل و روده بیرون ریخته ماشین اش را درست بکنه.
مامان را کارد می زدی خونش در نمی آمد.
بابا گفت : عیبی نداره. می گم دوباره بیاره.
مامان : اسمایلی خشم و لازم نکرده.

سوپ بیمارستان

سومین پست..

تا سال شصت و هشت بابا برام یک مزه خاصی داشت. ذوق خوردن یک سوپ شل و ول در بیمارستان از سفره ای ویژه که همه چیز در یک بشقاب جمع شده بود. سوپ، ماست، برنج.

گاهی هم یک مشت نخودچی دسر بعد غذا بود.

می دونستم هر وقت قرار هست بابا را ببینیم سوپ هم هست.
بیشتر چیزی ازش یادم نمی آید.