به خاطر دارم، یکی از روزها که برای عرض تبریک پست جدید و تعویض خانه اش به همراه خانواده به منزل ایشان رفته بودیم، پس از صرف شام و گفت و گوهای مختلف، یکی از بستگان رو به جواد کرد و گفت:" تو دیگر خسته شده ای. استعفا بده و به دنبال کار و زندگی ات برو.به بچه هایت بیشتر برس، به تو احتیاج دارند.شب و روز خودت را وقف اداره کرده ای که چه؟! مگر با این همه کار و تلاشی که می کنی چقدر به حقوق می دهند؟هر کس دیگری جای تو بود و در خارج از نیروی هوایی، آنقدر که تو فعالیت می کنی، کار می کرد سر تا پایش را طلا می گرفتند. حالا بهترین فرصت است.
این همه زحمت کشیدی،دیدی سر آخر چگونه مزد زحماتت را دادند؟آخر تو به چه کسی تاسی کرده ای؟"

جواد سرش را بالا گرفت، نگاهی کرد و گفت:

" من به کسی تاسی کرده ام که در عین اینکه فرق مبارکش را شکافتند، دستور داد از کاسه ی شیری که برایش آورده اند، به ضاربش هم بدهند.من اقتدایم به مولایم علی _علیه السلام_ است و تا عمر دارم، این روال زندگی من است.مهم هم نیست که دیگران چه فکر می کنند و چه می گویند.من با خدای خود عهد کرده ام و تا آخرین قطره ی خون، دست از اعتقاداتم برنمی دارم".

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جواد فکوری/ چشمی در آسمان،ص84