زندگینامه سردار سرلشکر پاسدار محمدعلي جهان آرا

 

سردار سرلشکر پاسدار محمدعلي جهان آرا در سال 1333 در خرمشهر متولد شد. از همان کودکي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت.فعاليت هاي سياسي- مذهبي شهيد جهان آرا از شرکت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد.

در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضويت گروه مخفي حزب الله خرمشهر در آمد.

افراد اين گروه با هم پيماني را نوشته و امضاء کردند و در آن متعهد شدند که تحت رهبري حضرت امام خميني(ره) تا براندازي رژيم منفور پهلوي از هيچ کوششي دريغ نکنند.
او پس از اخذ ديپلم( در سال 1354) براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد

 شهيد جهان آرا در شکل گيري سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسي داشتو ابتدا مدتي مسئوليت واحد عمليات را به عهده گرفتو سپس به فرماندهي سپاه خرمشهر منصوب شد.در غروب روز 31 شهريور 1359 مزدوران بعثي صدام شهر خرمشهر را زير آتش گرفتند و مطمئن بودند که با دو گردان نيرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورندو بعد از آن، از طريق پل ذوالفقاريه، به آبادان دسترسي پيدا کنندو در فاصله ي کوتاهي به اهواز رسيده و خوزستان عزيز را از کشور جمهوري اسلامي جدا نمايند. اما پيش بيني متجاوزين بعثي به هم ريخت و آنها در مقابل مقاومت دليرانه ي مردم خرمشهر،مجبور شدند بخش زيادي از توان نظامي خود را( بيش از دو لشکر) در اين نقطه، زمين گير کرده و 45 روز معطل شوند و در نهايت پس از عبور از دو پل کارون و بهمنشير، آبادان را به محاصره درآورند.

شهید مصطفی ابراهیمی مجد

متن وصیت نامه برادر شهید مهندس مصطفی ابراهیمی مجد

( مردی که به آرمان خود رسید و به حضرت حق پیوست )

بسمه تعالی

استغفرالله ...

من مصطفی ابراهیمی مجد دعای فوق را که در زیارت حضرت صاحب الامر آمده تا به انتها
جزو اعتقاد خود دانسته و این زیارت را به این جهت بیشتر متذکر شدم چون در انتهای دعا امام عصر(عج) را شاهد و گواه بر شهادتین خود می گیرم و از شما می خواهم که دعای فوق را خوانده و در آنجا من شهادتین را بطور کامل پذیرفته ام و علت ذکر نکردن فقط به خاطر طولانی شدن وصیت نامه است .

بالاخره نوبت ماهم شد

31 شهريور که جنگ شروع شد،با همسرش به طرف جنوب راه افتاد.

 توي جبهه هاي جنوب هم با همان باقي مانده اندک گروهش شاخص بود.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد تا عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود.

قرار شد شهيد وصالي هم با نيروهايش از پادگان ابوذر به گيلان غرب برود.او به همراه علي قرباني که او هم از فرماندهان زبده جنگ بودو دوره هاي چريکي را در فلسطين ديده بود و چند نفر از کردها که به منطقه آشنا بودند، شبانه براي شناسايي، عازم منطقه شدند.
روي تنگه حاجيان، نزديکي هاي ظهر عاشورا، چند گلوله به سرو کتفش خورد و از بالاي تپه به زمين افتاد.

يکي از همرزمانش به نام «آقا شمس الله» سريع خودش را به او رساند.اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد. جنازه ام را هم با خود ببريد.»
همسرش که در بيمارستان همراهش بود، مي گفت که خواب ديده امانتي را مي خواستند از او پس بگيرند.

 مي گفت: اين خواب درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد.گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد.

اصغر وصالي مي گفت: «وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم، خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است.»


و بعد...
تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعيل مي گذشت و حالا نوبت او شده بود.
پيکرش را در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش يعني گروه دستمال سرخ ها به خاک سپردند.
(شهیداصغر وصالی)

گروه دستمال سرخ ها(شهیدعلی اصغر وصالی تهرانی مفرد)

اصغر فرمانده اين گردان پنجاه نفري بود.همه اعضاي اين گروه، دستمال سرخي به گردن شان مي بستند.

تيپ هاي داش مسلک و لوطي داشتند؛ بي ترمز و فدايي امام خميني.

 حرف شان اين بود که دستمال گردن شان بايد با خون شان رنگين شود و شهادت بايد آخر کارشان باشد.
وقتي توي مصاحبه اي درباره گروه دستمال سرخ ها از او پرسيدند،
جواب داد: «علت اين دستمال هاي سرخي که ما به گردن مي بنديم، بيش تر آن رسالت خونيني است که در طول تاريخ، نسل هابيل به گردن داشت. احساس يک رسالت و امتداد راه اين ها را داشتيم؛ لذا به خاطر اين که هميشه به ما يادآوري شود که چنين رسالت خونيني را به دوش داريم، دستمال هاي سرخ مان هميشه به گردن مان بود و اکثر بچه هايي که اين دستمال هاي سرخ را به گردن شان مي بستند، يا شهيد شده اند يا اين که زخمي و معلول. و اين واقعاً مايه افتخار است که برادران مان به اين حد از رشد و بلوغ ديني و مکتبي رسيده باشند که امتداد راه هابيل هاي تاريخ را به گُرده گرفته باشند و سرخي خون شان را به عنوان سمبل (دستمال سرخ) به گردن ببندند.»


البته درباره علت نام گذاري گروه، حرف هاي ديگري هم زده مي شود.

 مثلاً اين که علت اين نام گذاري، شهادت يکي از اعضاي جوان اين گروه بود که هنگام شهادت، لباسي سرخ بر تن داشت.

هم رزمانش به عنوان ياد بود وي، تکه هايي از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند.
به قول جهانگير جعفرزاده:

 «اين دستمال که ما مي بنديم، جزء قرارمونه. طوقيه که به گردن مون ميفته. يادگار خون رفقا؛ مي خواهيم تا وقتي زنده هستيم يادمون باشه که بچه ها براي چي شهيد شدن و راهشون چي بود.»

 هر چه بود، جبهه هاي سومار و بازي دراز و گيلان غرب جولانگاه دستمال سرخ ها بود. عرصه را بر ضد انقلاب تنگ کرده بودند. هر چند در اين بين، مبارزه سختي هم با ضد انقلاب هاي داخلي داشتند که آن روزها در دولت موقت فعاليت مي کردند. زماني که هيأت به اصطلاح «حسن نيت» دولت موقت، به سد مهاباد مي آمدند و با دموکرات ها جلسه مي گذاشتند، اصغر مي گفت: اين ها اسم شان حسن نيت است، اما «سوء نيت» هستند و عليه نظام کارمی کنند، نه به نفع نظام.

زندگینامه شهیدعلی اصغر وصالی

اهل کجايي؟ دولاب؟

حتماً خيلي از شماها مثل من وقتي اسم «دولاب» را مي شنويد،ياد «حاج اسماعيل دولابي» همان عارف بزرگ مي افتيد.

البته دولاب که يک محله خيلي قديمي و باستاني در شمال شهر ري است،مردان نامدار، کم ندارد؛ مشاهير بزرگي مثل «احمد حماد دولابي» محدث و عالم قرن دوم هجري قمري، «ابوبشير دولابي»، «ملاعلي اصغر»، «ملا محمد تقي» و «آقا شيخ علي» از مجتهدان قرن اخير و ...
بالاخره اين که اين منطقه، دارالمؤمنين تهران است
 و اهالي اش مردماني متدين و مبارز بوده اند و هستند.

توي همين دوره معاصر، فعاليت جمعيت فدائيان اسلام و مبارازات شهيد آيت الله سعيدي هم توي اين منطقه بوده است. منطقه دولاب، صدها شهيد هم در طول هشت سال دفاع مقدس داده است.

 کساني مثل شهيد «ابراهيم هادي» که درباره اش کتاب «سلام بر ابراهيم» را نوشته اند،شهيد «حميد توتوني دولابي»،شهيد «جواد صراف» که يکي از فرماندهان خط شکن گردان «شهادت» لشکر 27 محمد رسول الله بوده است و شهيد «علي اصغر وصالي تهراني فرد»، فرمانده شجاع گروه «دستمال سرخ ها».
راستش شهيد علي اصغر وصالي تهراني فرد، که به اصغر وصالي معروف شده بود،

 آدم خيلي عجيبي بود. بچه خيابان شيوا و کرمان و منطقه دولاب بود.

 قدي کوتاه داشت و ريز نقش بود؛ اما قلبي بزرگ داشت و يک دنيا جگر.

اصغر طعم زندان چشيده و از مبارزان قديم انقلاب بود. در جريان انقلاب، چون در چاپخانه کار مي کرد، اعلاميه هاي حضرت امام (رحمه الله) را منتشر کرد. عضو سازمان مجاهدين خلق شد و توانست به سختي از ايران خارج شده و دوره هاي چريکي را در ميان مبارزان فلسطيني بگذراند. بعد به ايران آمد و زندگي مخفي خود را شروع کرد تا اين که بازداشت شد.
اول به اعدام و بعد با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوم شد؛
ولي بعدها حکم تغيير کرد و دوازده سال زندان برايش بريدند.

 در اواخر سال 56 هم بعد ز پنج سال و نيم حبس، از زندان آزاد شد.
در همان زندان بود که سازمان مجاهدين را خوب شناخت و راهش را جدا کرد.
 مي گفتند در زندان اوين يک بار با مسعود رجوي سرشاخ شد و با کله رفت توي صورت مسعود رجوي. بالاخره اصغر، پهلوان زورخانه اي بود و در قديم نوچه زورخنه «کريم سياه».

پدرش هم قهرمان و استاد چرخ بود و معروف به «حسن چرخي»؛ کلي توفيرش بود با يک بچه سوسول مرفه که فقط خوب ادا در مي آورد و خوب شعار مي داد.

مجروحیت شهیدابراهیم هادی

شهید ابراهیم هادی

همه گردان‌ها از محورهای خودشان پیشروی كرده بودند.

 ما هم باید از مواضع مقابلمان و سنگرهای اطرافش عبور می‌كردیم.

اما با روشن شدن هوا كار بسیار سخت شده بود.در یك قسمت، نزدیك پل رفائیه كار بسیار سخت‌تر شده بود.

یه تیربار عراقی از داخل یه سنگر مرتب شلیك می‌كرد و اجازه حركت رو به هیچ یك از نیروها نمی‌داد.ما هم هر کاری كردیم نتوانستیم سنگر بتونی تیربار رو بزنیم.

ابراهیم رو صدا كردم و سنگر تیربار رو از دور نشون دادم.

خوب كه نگاه كرد گفت: "تنها راه چاره نزدیك شدن و پرتاب نارنجك توی اون سنگره" و بعد دو تا نارنجك از من گرفت و سینه‌خیز به سمت سنگرهای جلویی رفت و من هم به دنبال او راه افتادم.من در یكی از سنگرها پناه گرفتم و ابراهیم را كه جلوتر می‌رفت نگاه می‌كردم. ابراهیم موقعیت مناسبی را در یكی از سنگرهای نزدیك تیربار پیدا كرد ولی اتفاق عجیبی افتاد.

یك بسیجی كم سن و سال كه حالت موج‌گرفتگی پیدا كرده بود اسلحه كلاش خودش رو روی سینه ابراهیم گذاشته بود و مرتب داد می‌زد:

"می‌كُشمت ...

ادامه نوشته

شکستن نفس(شهیدابراهیم هادی)

ابراهیم کارهای عجیبی را انجام می‌داد که هدفی جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصاً زمانی که خیلی بین بچه‌ها مطرح بود.

یکبار در تهران باران شدیدی باریده بود و خیابان 17 شهریور را آب گرفته بود. چند نفر از پیرمردهائی که می‌خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند که چه کنند.

 همان موقع ابراهیم از راه رسید، پاچه شلوار را بالا زد و با کول کردن پیرمردها، آن ها را به طرف دیگر خیابان برد.

***

زمانی که ابراهیم در یکی از مغازه‌های بازار مشغول کار بود.

یك روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم .دو تاکارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه،کارتن‌ها را روی زمین گذاشت.وقتی کار تحویل اجناس تمام شد.

 من که اون رو از دور نگاه می‌کردم جلو رفتم.سلام کردم و گفتم: "آقا ابرام برای شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما!"نگاهی به من کرد و گفت:

"کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه ،مطمئن می‌شم که هیچی نیستم وجلوی غرورم رو میگیره". گفتم: "ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست، تو رو خیلی‌ها می‌شناسند."ابراهیم هم خندید وگفت :

"ای بابا، همیشه كاری كن كه اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد ، نه مردم. "

عارف پهلوان

 بیستم بهمن ماه

بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند .یکی از رفقا را دیدم از قرار گاه می آمد . پرسیدم چه خبر؟

گفت : الان بیسیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود با حاج همت صحبت کرد .گفت : شارژ بی سیم داره تموم میشه .خیلی از بچه ها شهید  شدند .برای ما دعا کنید .

 به امام سلام برسوند و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم.گردان ها بار دیگر حملاتشان را آغاز کردند تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتیم تعداد کمی از بچه های  محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال خارج شوند و خودشان را به ما برسانند.

این حمله ناموفق بود. تا قبل از صبح به خاکریز خودمان برگشتیم .

بیست و یکم بهمن

هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده می شد.به خاطر همین مشخص بود بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند.

عراقی ها به روز بیست ودوم بهمن خیلی حساس بودند . حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بودعصر بود حجم آتش کم شد. آنچه با دوربین می دیدم باور کردنی نبود دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود . مرتب صدای انفجار می آمداما من هنوز امید داشتم با خودم گفتم : ابراهیم شرایط بد تر از این را سپری کرده اما یاد حرفایش قبل از شروع عملیات افتادم دلم لرزید.غروب بود احساس کردم از دور چیزی در حال حرکت است .

با دقت بیشتری نگاه کردم سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ..

ادامه نوشته

ورزش باستانی

 یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند .

یکباره مردی سراسیمه وارد شد بچه خردسالی را نیزدر بغل داشت بارنگی پریده وبا صدایی لرزان گفت :

 حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه دکترا جوابش کردند داره از دستم میره نفس شما حقه تو رو خدا دعا کنید تورو خدا.....بعد شروع به گریه کرد.

ابراهیم بلند شد و گفت : لباساتون رو رو عوض کنید وبیایید توی گود

خودش هم آمد وسط گود.آن شب ابرهیم در یک دور ورزشی دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد.

بعد هم از سوز دل برای آن کودک دعا کرد.آن مرد با بچه اش در گوشه ای نشسته بود و گیه می کرد.دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت :بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شده اید با تعجب پرسیدم : کجا؟

گفت که بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود همان آقا دعوت کرده.

بعد ادامه داد : الحمدلله مشکل بچه اش بر طرف شده دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده .برگشتم به ابراهیم نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده آماده رفتن می شد

 اما من شک نداشتم دعای توسلی که ابراهیم با آن شور وحال عجیب خواند کار خودش را کرده ...

مرام اقا ابراهیم

بارها میدیم ابراهیم با بچه هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند نه به دنبال  مسائل دینی بودند رفیق می شد آنها را جذب ورزش می کرد و به مرور به مسجد و هیئت می کشاند.یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود همیشه از خوردن مشروب وکار های خلافش می گفت . اصلا چیزی از دین نمی دانست نه نماز نه روزه به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد

 حتی میگفت : تا حالا هیچ جلسه مذهبی با هیئت نرفته ام.به ابراهیم گفتم : آقا ابرام اینها کی هستند دنبال خودت میاری ؟!

 با تعجب پرسید : چه طور چی شده ؟

گفتم :دیشب این پسر دنبال شما وارد هیئت شد بعد هم آمد کنار من نشست .حاج آقا داشت صحبت می کرد از مظلومیت امام حسین (ع) و کاره اس یزید می گفت .

این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه مرتب فحش های ناجور به یزید می دادابراهیم داشت با تعجب گوش می کرد یکدفعه زد زیر خنده بعد هم گفت : عیبی نداره این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه هم نکرده مطمئن باش با امام حسین (ع) که رفیق بشه تغییر می کنه.ما هم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم .

دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد.چند ماه در یکی از روز های عید همان پسر را دیدم بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید . پخش کرد.

بعد گفت: رفقا من مدیون همه شما هستم من مدیون آقا ابراهیم هستم از خدا خیلی ممنونم من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و...ما هم با تعجب نگاهش می کردیم با بچه ها آمدیم توی راه به کارهای ابرهیم دقت می کردیم

چقدر زیبا یکی یکی بچه ها را جذب ورزش می کرد بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت به دامن امام حسین(ع)

روزی حلال

درهمان ایام پایانی دبستان ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد وگفت :
ابراهیم برو بیرون و تا شب هم برنگرد.

ابراهیم تا شب به خانه نیامد همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کار کرده . اما روی حرف پدر حرفی نمی زدند.

شب بود که ابراهیم برگشت باادب به همه سلام کرد بلافاصله سوال کردم: ناهار چه کار کردی داداش؟پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان می داد منتظر جواب ابراهیم بود

ابراهیم خیلی آهسته گفت: توکوچه راه می رفتم دیدم یه پیرزن کلی وسایل خریده نمیدونه چیکار کنه وچطوری ببره خونه . من هم رفتم کمک کردم وسایلش را تا منزلش بردم پیرزن هم کلی تشکر کرد  وسکه پنج ریالی به من داد نمیخواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد من هم مطمئن بودم این پول حلاله چون براش زحمت کشیده بودم ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم .

پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست . خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.

گمنام ماندن شهید

شهید مفقود الاثر ابراهیم هادیشهید هادی در یکم اردیبهشت ماه سال 36 دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پر فراز و نشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، بیست و دوم بهمن سال 61 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و همانطور که از خداوند می خواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.

دو خاطره از مفقود شدن شهید هادی را تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم:

 

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچکدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد. بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من تو اولّین عملیات شهید می شم".
یکی دیگه از بچّه ها گفت: "ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. اون بنده خالص خدا بود که اومد بین ما و مدّتی باهاش زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خالص خدا بودن چیه" یکی دیگه گفت: "ابراهیم به تمام معنا یه پهلوان بود یه عارف پهلوان"

ادامه نوشته

زندگینامه

شهيد علي اكبر دهباشي
[تصویر: 1335690525_4_8d38f6a284.jpg]

علي اکبر دهباشي درسال 1345 در روستاي دهباشي از توابع بخش شيب آب شهرستان زابل ديده به جهان گشود.
 تحصيلاتش را تا مقطع راهنمايي ادامه داد.
او عاشق امام (ره) و انقلاب شکوهمند اسلامي بود و همين امر باعث گرديد تا مدرسه را رها کند و براي تحقق بخشيدن به فرامين حضرت امام (ره) با اينکه کم سن و سال بود، براي دفاع از کيان کشور اسلامي عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شود.
 پس از سپري نمودن دوران سربازي به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با تجاربي که در جنگ کسب نموده بود به عنوان مسئول طرح و عمليات قرارگاه انصار زاهدان منصوب شد و خدمت شاياني از اين رهگذر انجام داد.
او درست نه روز قبل از اسارت يعني شب نوزدهم ماه مبارک رمضان وصيتنامه‌اش را نوشت.
 سرانجام در تاريخ 24/1/1370 برابر با 27 رمضان در حالي که روزه‌دار بود در جاده‌ي زاهدان- زابل در پاسگاه کوله‌سنگي در کمين اشرار از خدا بي‌خبر افتاد و به اسارت آن‌ها درآمد.
در اسارت به فيض عظماي شهادت نايل آمد و جنازه‌اش چند ماه بعد تحويل خانواده‌اش شد.

شهادت

 شهید نقيب الله رضايي
[تصویر: 1335895480_4_d685795bc4.jpg]

شهادت


در حال عمليات بوديم و در ديد دشمن قرار داشتيم، به طوري كه هيچ حركتي از چشم آنان پنهان نبود. در آن لحظه هنگام اذان صبح و وقت نماز بود.
 نقيب‌الله خود را براي خواندن نماز آماده كرد.
گفتم: موقعيت خطرناك است. گفت: در هنگام راز و نیاز با خدا در هر موقعيتي كه باشيم، هيچ ترسي ندارد.
بلند شد و نماز خواند و
پس از پايان نماز توسط اشرار به شهادت رسيد و در خون سرخ خود غوطه‌ور شد.

وصیت نامه

 شهید پرويز راهداري
[تصویر: 1335690256_4_378df8eaab.jpg]

هرگز امام را رها نکنيد.
 راه امام، راه اسلام و پيغمبر اسلام است.هرگز از ان خارج نشوید.

زندگینامه

شهيد شيرعلي راشكي
[تصویر: 1301414090_4_dd9e830708.jpg]

شيرعلي راشکي در پنجم خردادماه سال 1343 مصادف با عيد سعيد قربان در روستاي «قلعه‌نو» از توابع شهرستان زابل در خانواده‌اي مستضعف ديده به جهان گشود.
دوران دبستان را در زادگاهش گذراند. او در اين دوره مسئول تغذيه مدرسه بود.
 با اينکه بيشتر اوقات در خانه شان از نهار خبري نبود هيچ‌گاه به خود يا خواهرش بيش از ديگران سهم نمي‌داد، کلاس چهارم بود که به علت فقر مجبور شد که همراه خانواده به زاهدان مهاجرت کند.
 علي با وجود سن کم و جثه کوچکش پا به پاي دو برادر بزرگتر از خودش در تظاهرات و راهپيمايي‌ها مشارکت مي‌نمود.
در سال 1360 دوره‌ي راهنمايي را در مدرسه يعقوب ليث صفاري به پايان رساند. کلاس دوم راهنمايي بود که به همراه تعدادي از دانش‌آموزان به حضور حضرت امام شرفياب شد.
اين ديدار در او تأثير عميقي به جاي گذاشت، تحصيلات متوسطه را در دبيرستان امام خميني آغاز کرد و در دوران تحصيل موفق به شرکت در جبهه نيز گرديد.
 علي داراي خلق و خوي پسنديده و نيکو بود. او روزها درس مي‌خواند و شب‌ها کار مي‌کرد.
 او به ائمه (ع) بويژه حضرت علي (ع) ارادت خاصي داشت و همواره مي‌گفت:«افتخار مي‌کنم که نامم علي است».
 اوقات فراغت خود را صرف کارهاي انجمن اسلامي و بسيج مي‌کرد او 6.7 مرتبه به جبهه اعزام شد و در عمليات‌هاي مختلفي شرکت نمود.
 وي در گردان 408 فرمانده دسته غواص به نام مالک‌اشتر بود. چند بار در جبهه شيميايي شد و به تهران منتقل گرديد. بي‌آنکه خانواده‌اش با خبر شوند.
 آخرين بار که به مرخصي آمده بود مي‌گفت:«اين ساک و اين لباس‌ها اين دفعه بدون صاحب مي‌آيند». و چنين هم شد.
درسال 1365 که رزمندگان اسلام پيروزمندانه به سوي خانواده‌هايشان بازگشتند خانواده شهيد راشکي هم منتظر عزيزشان بودند اما فقط ساک او به دستشان رسيد.
 آري علي در عمليات کربلاي 4 در سن 22 سالگي مفقود شده بود و پس از گذشت دو سال جسد مطهرش در نيزارهاي اروند شناسايي شد.

کربلا

 

چفیه یعنی عشق زهرا و علی

عشق پاک و ماندگار و ازلی

 

چفیه یعنی اولین مظلوم عشق

یعنی زنجیر اسارت در دمشق

 

چفیه یعنی سر سرخ نینوا

خون وشمشیر و شهید کربلا

 

چفیه یعنی ظهرعاشوراوعشق

خطبه ی زینب ورسوای دمشق

 

چفیه یعنی کربلاوخاک وخون

پیکری افتاده پاک ولاله گون

 

کربلا یعنی تمام عشق ها

انتهای عشق بازی باخدا

 

انتهای عشق یعنی رج تیر

گرز و شمشیر و گلوی شیعه شیر

 

گرز وشمشیر و دو دست آفتاب

تشنگی و انتظار و مشک آب

توسل وکرامت

در قرآن کریم برای بعضی از اولیاء و بندگان شایسته خدا مقام کرامت اثبات شده است،مانند آیه شریفه: «هر وقت زکریا داخل محراب عبادت مریم می شد، رزقی را نزد او می یافت. (به او) می فرمود: ای مریم! این (غذا) از کجا آمده است؟(مریم) پاسخ می داد: از نزد خداست.» (آل عمران. 37)

کرامت هر چیز، نفیس و عزیز شدن آن است.

 لغویان در معناى کرم آورده‏اند کرامت در مقابل (هوان)

سربند

 و حقارت است.

 

علامه طباطبایى (رضوان لله تعالى علیه) مى‏فرمود: کرامت معادل دقیق فارسى ندارد و براى بیان آن باید از چند لفظ استفاده کرد آن ‏گاه مى‏فرمودند اگر انسان به مقامى برسد که عبودیت محض پیدا کند و حاضر نشود در مقابل غیر خدا سر بر زمین بساید، مى‏توان گفت که به مقام کرامت رسیده است.

 

کلام ایشان را این‏گونه مى‏توان تبیین کرد انسان هر چه به عبودیت محض نزدیک‏تر شود، به همان مقدار، از حقارت رها مى‏شود و به کرامت مى‏رسد.

 در زیارت جامعه، ائمه (ع) به عنوان اصول و ریشه‏هاى کرامت معرفى شده‏اند (و أصول الکرم) زیرا تمام خیرات و برکات موجود در نظام هستى، اعم از برکات مادى و معنوى، به وساطت آن ذوات مقدس افاضه مى‏شود (إن ذُکر الخیرُ کنتم أَوّلَه و أصلَه و فرْعَه و معدِنه و مأواه و مُنتهاه).

 

ما در طول تاریخ وقایع زیادی را شنیده ایم که حکایت از نظر خاص ائمه روی محبین و شیعیانشان دارد.

در روزهای هشت سال دفاع مقدس این امر به وضوح در بین مردم چه رزمندگان و چه کسانی که عزیزی را رهسپار جبهه ها کرده بودند دیده می شد.

 

تا جایی که فرمانده هان، نیروها و حتی خانواده ها به این امر اعتقاد داشتند.

شهید مجید زینلی فرمانده گردان ابالفضل العباس(ع) لشکر 41 ثار‌الله(ع)  قبل از عملیات «کربلای 4»، که برای نیروهای گردان صحبت می‌کرد، می‌گفت: اگر می‌خواهید توی عملیات موفق باشید و فاطمه زهرا(س) شب عملیات به فریادتان برسد، نماز شب را ترک نکنید ما از نظر نظامی در برابر عراقی‌ها چیزی نیستیم، پس همین نماز شب‌ها و توسل به ائمه(ع) است که ما را پیروز می‌کند.  می‌گفت: هر چه داریم،‌ از فاطمه زهرا(س) داریم.

نماز اول وقت

شهید زین الدین

 

 

• جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ،

 مخصوصاً توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ،

 پشت سرت را هم نگاه نمی کردی.

اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند.

 اصلاً راه نداشت.

بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛

 توی مکه داشته زیارت می کرده.

یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ »

جواب داده بود بخاطر نمازهای اول وقتم این جاهم فرماندهم. 

شوخی های جنگی

شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، حال‌ و حوصله‌ی‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌.

 رفتم‌ و گوشه‌ی‌ سنگر خوابیدم‌.

 یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگی‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت و‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود تا بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کم ‌شود، روی‌ "چراغ والور" ( نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت‌.

بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ی‌ زردش‌، حال‌ همه‌ را گرفته‌ بود، ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!

در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم؛ درست‌ در لحظه‌ی‌ تحویل‌ سال‌.

خواب‌ بودم‌ یا بیدار، نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ هست که‌ یک‌باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ور شده‌ و می‌سوزد.

 سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز.

 سر شب‌ به‌م تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود.

 در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!

بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود.

 یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها.

با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند.

از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند.

 باید برمی‌خاستم‌ تا پس‌ از خواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، چند آیه‌ قرآن‌ بخوانیم‌، سپس‌ روی ‌یکدیگر را ببوسیم‌ و رسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ بگوییم‌. این‌ها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود.

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود.

حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم.

یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند.

 رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید.

 در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست.

 بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند.

امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده.

 بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید.

همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

دعای قنوت

 خیلی اشکش را نگه می داشت توی چشمش

  همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ،

وقتی امام رحلت کرد.

دوستش می گفت: « ما که توی قنوت نماز میگرییم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما عطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد

 اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست.

 بارها می شنیدم که می گفت ( اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای ) بلند هم می گفت از ته دل ...».

(شهید صیاد شیرازی)

نیروی غیبی

فرمانده ی گردان یدالله بود.

 شب ها لباس بسیجیان را می شست و

 پاره ای ازشب

 بچه هاي اطلاعات عمليات در گزا

 را به مناجات و راز و نیاز مشغول بود.

عملیاتی در پیش داشتیم.

 همه چيز آماده بود و گردان بايد به عنوان خط شكن وارد عمل مي شد.

مشكلي را پيش بيني نكرده بودند.

اميدوار بوديم كه همه ي كارها خوب پيش برود و ما موفق شويم.

 شهيد محمد جواد آخوندي؛ فرمانده ي گردان يدالله از تيپ امام موسي كاظم عليه السلام مثل هميشه جلو دار قافله بود.

پيش رفته و خدا خدا مي كرديم كه قبل از روشن شدن هوا به اهدافمان برسيم.

 اما برخلاف انتظار و گزارش هاي قبلي،

 با بياباني مملو از مين ضد نفر، ضد تانك، والمري، سوسكي، واكسي و...

روبه رو شديم. مي توانستيم اضطراب را توي چهره ي هم ببينيم،

فرصت زيادي نداشتيم.

 جواد كه نمي خواست...
ادامه نوشته

وخدایی که همین نزدیکی است...

 

سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توكل كامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه ی محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود.

عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد.

حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خدا كمك نكرد ، این معجزه است.»!

همت شهید

 شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده

 برگشته.

ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند:

« رفته سنگر دیده بانی.»

 - اومده طرف ما ؟

توی سنگر دیده بانی هم نیست.

چشمم می افتد به دکل دیده بانی .

رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل.

 « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟

» می گوید «

کریم! ببین . با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا.

دو روزه دارم تمرین می کنم . خوبه.نه ؟

»می گویم « چی بگم والا؟»

(شهید حسین خرازی )

الا بذکرالله تطمئن القلوب

بر جبهه های ما وقار حاکم است،نسیم آرامش می وزد و نور اطمینان می تابد.

درک این تبلور عظمت،در همان ابتدای حضور در جبهه میسر نیست.در ابتدا آنچه به چشم میآید تنها تلاطم است،تلاش و جنب و جوش است.

اما هیچگاه اضطراب نیست،ناآرامی و بی قراری نیست.

 

در ابتدا ممکن است صداهای مهیب توپ و تانک و خمپاره،جست و خیزها و دویدنها،گلوله آوردن و کار گذاشتن و شیلک کردن ها،نشستن گلوله ها و بر خاستن تر کش ها،تداعی نا آرامی و بی قراری کند.

اما آنچه در دل جبهه است و در سنگر قلب دلاوران،اطمینان وقار و سکینه است.

 

به اقیانوسی بی کران می ماند که اگر چه در سر جزر و مد و موج و تلاطم دارد،اما در دل مرجان اطمینان و آرامش می پرورد.

و طبیعی است این آرامش و اطمینان حاکم بر جبهه ها،که دل با خدا آرام و قرار می یابد.(الا بذکرالله تطمئن القلوب)

 

آغاز هفته دفاع مقدس،رزمنده نوجوان در حال اقامه نماز در میدان جنگ

 

و این دلاوران میدان نبرد،ذکر محض اند و تجسم یاد خدا.

واز همین روست که در دیدارشان و زیارت چهره هاشان یاد خدا در دل زنده می شود.

و باز از همین روست که وقتی امثال من غریبه را درآن محشر آتش ودود،مضطرب و هراسان می بینند،

تعجب می کنندو چون طبیبی حاذق بیماری غفلت را از رنگ چهره در میابند و تذکر می دهند که:برادر!ذکر خدا! ...

ادامه نوشته

ومارمیت،اذرمیت ولکن الله رمی

 نوجوان را تاب درنگ نبود،

کوله بار گلوله بر پشت انداخت،

آرپی جی بر دوش ، رو گرداند و راهی جبهه شد.

شاید تحمل نگریستن و گریستن دیگران را نداشت یا تاب افشای اشک خودش را.

اگر آرپی جی را در کنار می گرفت،کمی تفاوت قدش را با آن می شد فهمید

 اما بر دوش گرفته بود آن را و چه سنگین گام بر می داشت.

آنقدر استوار و با صلابت می رفت که نمی شد فهمید این نوجوانی است که به شکار تانک می رود

 یا شاهبازی به شکار مگسی.

قاسم بود اینکه به میدان می رفت یا عون یا جعفر یا نه،علی اکبر؟ سنگ هم اگر بود بر زمین قرار نمی یافت

و این گام های مردانه را پی می گرفت.

همگی با گرد گامهای او برخاستند تا چه می کند این آیت مردانگی.

برادرش وهمزادش نزدیکتر رفت و با سخنی گفت که ما نفهمیدیم.

شاید از رفتن منعش می کرد،شاید همراهیش را می خواست،شاید سفارشی...شاید...نمیدانم.

هر چه بود پاسخی که گرفت آرامشی یافت و دیگر هیچ نگفت.اگر بر ذهن علیل تانکها لحظه ای خطور می کرد،سرنوشتی که در انتظارش بود،بی تردید سرخوشی شان و عربده کشی و مستی شان اینگونه بود.

چند تانک شکار دیگر هم سلاح بر دوش به همراهی نوجوان در آمدند.

نوجوان رو کرد به بقیه و گفت:...

 

 

شسیبسیشبشسیب

ادامه نوشته

ترکش های سرکش

مي‌دونم داريد اين روزها سرکشي مي‌کنيد.

 مي‌خواهيد خودي نشون بديد.

مي‌خواهيد به من بگيد ديدي سر حرفت نبودي و نتونستي تحملمان کني.

کور خونديد. اون وقتي که اومديد، سرخ بوديد و پنجه‌هامو متلاشي کرديد.

من که با شماها کاري ندارم. چه شب‌هايي که تا صبح نخوابيدم.

براتون گفته بودم از اون شبي که به مهماني تنم اومديد.

تازه تقصير من که نبود. اگه دست من بود،

 مي‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون.

خدا خواست كه با شما باشم.

بودم، اما حالا داريد سرکشي مي‌کنيد؛

لابد پيش خودتون مي‌گيد عجب آدم پوست‌کلفتي هست اين مرد.

اين‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کرديم، اما...

حق دارم دستم رو قايمش کنم.

 شما كه جاتون بد نيست.

 به شما که بد نمي‌گذره.

 حالا زديد به سيم آخرو مي‌خواهيد کار رو يکسره کنيد؟

خوب، من تا آخرش ايستادم.

من بايد بنالم. من بايد رنج درد شما رو تابلو کنم.

تحمل شما که برام خيلي آسونه،

اما تحمل خيلي از آدم‌ها که سروته‌شون پشيزي نمي‌ارزه، سخته؛

آدمها اين آدماي متقلّب و متظاهر و هيچي نفهم که از درد و رنج چيزي نمي‌فهمن.

خنده داره.

مي‌خواهيد چي رو به من ثابت کنيد؟

 مردانگي، وفا يا بي‌وفايي رو؟

غصه نخوريد. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

دست نوشته اي از يك جانباز

 

روياي صادق

چند وقتی بود كه از او خبری نداشتیم. تلفن هم نزده بود.

 نگران بودم. از همان لحظه آخرین خداحافظی‌اش، حالم دگرگون شده بود:

 قرآنی كه از جیب درآورد و به من داد. نگاهی كه نیمه راه به من انداخت،

حالتی كه پیدا كرده بود و خداحافظی بی‌سابقه‌ای كه آن روز كرده بود،

 همه و همه توی دلم را خالی كرده بود. حالا هم كه از او خبری نداشتیم.

مدتی بود كه می‌دیدم افراد مختلفی توی محل، مقابل خانه‌مان، رفت و آمد می‌كنند.

 رفت و آمدی كه غیرعادی به نظر می‌آمد.

عده زیادی می‌آمدند و می‌رفتند و نگاههای غریبی به خانه ما می‌انداختند.

بعدازظهر بود كه دیدم حبیب‌الله سرزده و با عجله وارد خانه شد.

پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «هیچی ننه، مسأله خاصی نیست.»

گفتم: «این رفت و آمدهای توی محله برای چیست؟»

گفت: «مردم می‌روند و می‌آیند، مگر باید حتماً اتفاقی افتاده باشد.»

گفتم: «چرا زیادتر از همیشه و چرا بیشتر مقابل خانه ما؟»

دیدم چیزی نمی‌گوید، انگار حرفی نمی‌توانست بزند.

دلم گواهی می‌داد كه اتفاقی افتاده. قسمشان دادم و گفتم:

«تو را به خدا بگویید چی شده، اتفاقی برای برادرت افتاده؟»

دیدم چهره‌اش تغییر كرد و گفت: «بنشین تا برایت بگویم.»

گفتم: «بگو.»

گفت: «دیشب خواب خیلی خوبی دیده‌ام.»

پرسیدم: «چه خوابی؟»

گفت: «خواب خانم حضرت زهرا(س) را، راجع به شما بود.

خانم در خواب به من گفتند كه شما خیلی پیش خدا اجر داری.»

گفتم: «یعنی چه؟»

گفت: «ننه، حاجی شهید شده.»

وقتی حبیب‌الله این جمله را گفت، دیگر چیزی نفهمیدم. مدتی بعد كه حالم بهتر شد،

 دیدم خانه و محله شلوغ شده است.

فهمیدم كه همه آن رفت و آمدها و شلوغی محله برای چه بود.

 خبر شهادت حاجی رسیده بود.

 (مادر شهید)

خاطره ای از شهید باکری به روایت همسرش

شهادتش دل خيلي‌ها را شکست، به خصوص برادرش مهدي را.

 و به خصوص وقتي که يادش مي‌افتاد مهمات به دستش نرسيده و تنها توي آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدي. عراقي‌ها سعي داشتند تانک‌هايشان را عبور بدهند اين طرف و بچه‌ها فقط با آرپي‌جي جلويشان ايستاده بودند...


بعد از رفتن حميد چهر‌ه‌ي آقا مهدي خيلي عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حس مي‌کرد بر‌مي‌گردد به طرفي خيره مي‌شود که حميد شهيد شده بود و او نتوانسته بود برود بياوردش. 

 

 

 

سلام وزیارت شهدا

 

در حديثي از پيامبر(ص) نقل شده است كه رسول اكرم(ص) در روز احد بالاي سر «مصعب بن عمير» ايستاد و براي او دعا كرد و سپس گفت:
    رسول خدا گواهي مي‌دهد كه شهدا شاهدان من نزد خدا در روز قيامت هستند. بياييد وايشان را زيارت كنيد، بر اينان سلام كنيد كه سوگند به آنكه جانم در دست اوست، هيچ كس نباشد كه بر آنها سلام كند، الا اينكه جوابش را مي‌دهند و آنها از ميوه‌هاي بهشتي و هداياي آن روزي داده مي‌شوند. (4)
    اين حديث بر زنده بودن شهدا و بر رزق و لزوم زيارت آنان دلالت دارد. و در قرآن كريم نيز آمده است: (5)
    آنانكه در راه رضاي خدا، از وطن هجرت نمودند و در راه دين خدا كشته شدند و يا مرگشان فرا رسيد، البته خداوند، رزق و روزي نيكويي در بهشت ابد نصيبشان مي‌گرداند و همانا خداوند بهترين روزي‌دهندگان است. خداوند به آنان در بهشت منزلي عنايت كند كه بسيار به آن راضي و خشنود باشند.
    در اين آيات پس از اينكه از رزق و روزي شهدا با نام رزق نيكو ياد مي‌كند جايگاه آنان را در بهشت معرفي و آن را مقام رضوان و رفيع مي‌داند. حقيقت رزق شهدا در جهان ديگر بر ما پوشيده است؛ ليكن مي‌دانيم كه رزق آنها از جانب خداست.
    

خاطره

کربلارفتنش رایادم هست.یک بارگفتم روی بند رخت آن لباس مال شماست ؟

گفت:(اره).

گفتم کجابودی مگه؟

گفت:(همین طوری هوس کرده بودم لباس عربی بپوشم.)

گفتم رفته بودی دوبی؟مکه؟

گفت:(نه بابا ماهم دل داریم )باموتور زده بود رفته بود کربلا خودش ان موقع نگفت.بعدها خاطرات سفرش راتعریف میکرد یک چیزخنده دار هم گفت .

وقتی انجا رفته بود همین جوری عادی با لباس عربی زیارت کرده بود وداشته برمی گشته که به یکی تنه میزند به فارسی گفته بود:(ببخشید)یک باره می فهمد که چه  اشتباهی کرده . 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به روایت همسر شهید زین الدین