روياي صادق
چند وقتی بود كه از او خبری نداشتیم. تلفن هم نزده بود.
نگران بودم. از همان لحظه آخرین خداحافظیاش، حالم دگرگون شده بود:
قرآنی كه از جیب درآورد و به من داد. نگاهی كه نیمه راه به من انداخت،
حالتی كه پیدا كرده بود و خداحافظی بیسابقهای كه آن روز كرده بود،
همه و همه توی دلم را خالی كرده بود. حالا هم كه از او خبری نداشتیم.
مدتی بود كه میدیدم افراد مختلفی توی محل، مقابل خانهمان، رفت و آمد میكنند.
رفت و آمدی كه غیرعادی به نظر میآمد.
عده زیادی میآمدند و میرفتند و نگاههای غریبی به خانه ما میانداختند.
بعدازظهر بود كه دیدم حبیبالله سرزده و با عجله وارد خانه شد.
پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «هیچی ننه، مسأله خاصی نیست.»
گفتم: «این رفت و آمدهای توی محله برای چیست؟»
گفت: «مردم میروند و میآیند، مگر باید حتماً اتفاقی افتاده باشد.»
گفتم: «چرا زیادتر از همیشه و چرا بیشتر مقابل خانه ما؟»
دیدم چیزی نمیگوید، انگار حرفی نمیتوانست بزند.
دلم گواهی میداد كه اتفاقی افتاده. قسمشان دادم و گفتم:
«تو را به خدا بگویید چی شده، اتفاقی برای برادرت افتاده؟»
دیدم چهرهاش تغییر كرد و گفت: «بنشین تا برایت بگویم.»
گفتم: «بگو.»
گفت: «دیشب خواب خیلی خوبی دیدهام.»
پرسیدم: «چه خوابی؟»
گفت: «خواب خانم حضرت زهرا(س) را، راجع به شما بود.
خانم در خواب به من گفتند كه شما خیلی پیش خدا اجر داری.»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «ننه، حاجی شهید شده.»
وقتی حبیبالله این جمله را گفت، دیگر چیزی نفهمیدم. مدتی بعد كه حالم بهتر شد،
دیدم خانه و محله شلوغ شده است.
فهمیدم كه همه آن رفت و آمدها و شلوغی محله برای چه بود.
خبر شهادت حاجی رسیده بود.
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان