چند وقتی بود كه از او خبری نداشتیم. تلفن هم نزده بود.

 نگران بودم. از همان لحظه آخرین خداحافظی‌اش، حالم دگرگون شده بود:

 قرآنی كه از جیب درآورد و به من داد. نگاهی كه نیمه راه به من انداخت،

حالتی كه پیدا كرده بود و خداحافظی بی‌سابقه‌ای كه آن روز كرده بود،

 همه و همه توی دلم را خالی كرده بود. حالا هم كه از او خبری نداشتیم.

مدتی بود كه می‌دیدم افراد مختلفی توی محل، مقابل خانه‌مان، رفت و آمد می‌كنند.

 رفت و آمدی كه غیرعادی به نظر می‌آمد.

عده زیادی می‌آمدند و می‌رفتند و نگاههای غریبی به خانه ما می‌انداختند.

بعدازظهر بود كه دیدم حبیب‌الله سرزده و با عجله وارد خانه شد.

پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «هیچی ننه، مسأله خاصی نیست.»

گفتم: «این رفت و آمدهای توی محله برای چیست؟»

گفت: «مردم می‌روند و می‌آیند، مگر باید حتماً اتفاقی افتاده باشد.»

گفتم: «چرا زیادتر از همیشه و چرا بیشتر مقابل خانه ما؟»

دیدم چیزی نمی‌گوید، انگار حرفی نمی‌توانست بزند.

دلم گواهی می‌داد كه اتفاقی افتاده. قسمشان دادم و گفتم:

«تو را به خدا بگویید چی شده، اتفاقی برای برادرت افتاده؟»

دیدم چهره‌اش تغییر كرد و گفت: «بنشین تا برایت بگویم.»

گفتم: «بگو.»

گفت: «دیشب خواب خیلی خوبی دیده‌ام.»

پرسیدم: «چه خوابی؟»

گفت: «خواب خانم حضرت زهرا(س) را، راجع به شما بود.

خانم در خواب به من گفتند كه شما خیلی پیش خدا اجر داری.»

گفتم: «یعنی چه؟»

گفت: «ننه، حاجی شهید شده.»

وقتی حبیب‌الله این جمله را گفت، دیگر چیزی نفهمیدم. مدتی بعد كه حالم بهتر شد،

 دیدم خانه و محله شلوغ شده است.

فهمیدم كه همه آن رفت و آمدها و شلوغی محله برای چه بود.

 خبر شهادت حاجی رسیده بود.

 (مادر شهید)