بالاخره نوبت ماهم شد
توي جبهه هاي جنوب هم با همان باقي مانده اندک گروهش شاخص بود.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد تا عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود.
قرار شد شهيد وصالي هم با نيروهايش از پادگان ابوذر به گيلان غرب برود.او به همراه علي قرباني که او هم از فرماندهان زبده جنگ بودو دوره هاي چريکي را در فلسطين ديده بود و چند نفر از کردها که به منطقه آشنا بودند، شبانه براي شناسايي، عازم منطقه شدند.
روي تنگه حاجيان، نزديکي هاي ظهر عاشورا، چند گلوله به سرو کتفش خورد و از بالاي تپه به زمين افتاد.
يکي از همرزمانش به نام «آقا شمس الله» سريع خودش را به او رساند.اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد. جنازه ام را هم با خود ببريد.»
همسرش که در بيمارستان همراهش بود، مي گفت که خواب ديده امانتي را مي خواستند از او پس بگيرند.
مي گفت: اين خواب درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد.گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد.
اصغر وصالي مي گفت: «وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم، خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است.»
و بعد...
تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعيل مي گذشت و حالا نوبت او شده بود.
پيکرش را در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش يعني گروه دستمال سرخ ها به خاک سپردند.
(شهیداصغر وصالی)
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان