بیستم بهمن ماه

بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند .یکی از رفقا را دیدم از قرار گاه می آمد . پرسیدم چه خبر؟

گفت : الان بیسیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود با حاج همت صحبت کرد .گفت : شارژ بی سیم داره تموم میشه .خیلی از بچه ها شهید  شدند .برای ما دعا کنید .

 به امام سلام برسوند و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم.گردان ها بار دیگر حملاتشان را آغاز کردند تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتیم تعداد کمی از بچه های  محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال خارج شوند و خودشان را به ما برسانند.

این حمله ناموفق بود. تا قبل از صبح به خاکریز خودمان برگشتیم .

بیست و یکم بهمن

هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده می شد.به خاطر همین مشخص بود بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند.

عراقی ها به روز بیست ودوم بهمن خیلی حساس بودند . حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بودعصر بود حجم آتش کم شد. آنچه با دوربین می دیدم باور کردنی نبود دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود . مرتب صدای انفجار می آمداما من هنوز امید داشتم با خودم گفتم : ابراهیم شرایط بد تر از این را سپری کرده اما یاد حرفایش قبل از شروع عملیات افتادم دلم لرزید.غروب بود احساس کردم از دور چیزی در حال حرکت است .

با دقت بیشتری نگاه کردم سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند .زخمی و خسته بودند معلوم بود از محل کانال می آیند.پرسیدم از کجا می ایید؟

حال حرف زدن نداشتند یکی از آنها آب خواست .سریع قمقمه را به او دادم کمی به حال آمدند گفتند : از بچه های کمیل هستیم با اضطراب پرسیدم : بقیه بچه های چی شدند؟

در حالی که سرش را به سختی بالا می آورد گفت :

فکر نمی کنم کسی غیر از ما زنده باشد .

ما این دو روز اخیر زیر جنازه های مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال را سر پاه نگه داشته بود!عجب ادمی بود یک طرف آرپی جی می زد یک طرف تیر بار شلیک می کرد عجب قدرتی داشت همه شهدا رو ته کانال کنار هم چیده بود آذوقه وآب رو تقسیم می کرد به مجروح ها میرسید  اصلا این پسر خستگی نداشت

گفت : جوانی بود که نمی شناختیمش موهایش کوتاه بود شلوار کردی پاش بودروز اول هم چفیه عربی دور گردنش بود چه صدای قشنگی هم داشت برای ما مداحی میکرد و روحیه میداد

اینها مشخصات ابراهیم بود

 با نگرانی نشستم و دستانش را کرفتم با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم :آقا ابرام رو میگی درسته ؟؟!!الان کجاست ؟؟

گفت : آره انگار دو تا از بچه های قدیمی با آقا ابراهیم صداش می کردند دوباره با صدای بلند پرسیدم : الان کجاست؟؟

گفتند : تا آخرین لحظه که عراق آتیش می ریخت زنده بودبه ما گفت : عراق نیروهاش رو برده عقب حتما میخواد آتیش بریزه شما اگر حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب. خودش هم رفت که به مجروح ها برسه ما هم آمدیم عقبدیگری گفت من دیدم زدنش با همان انفجار اول افتاد روی زمین

کسی که غربت فکه را نمی داند چقدر از بچه های مظلوم ما در این کانال هستند