یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند .

یکباره مردی سراسیمه وارد شد بچه خردسالی را نیزدر بغل داشت بارنگی پریده وبا صدایی لرزان گفت :

 حاج حسن کمکم کن بچه ام مریضه دکترا جوابش کردند داره از دستم میره نفس شما حقه تو رو خدا دعا کنید تورو خدا.....بعد شروع به گریه کرد.

ابراهیم بلند شد و گفت : لباساتون رو رو عوض کنید وبیایید توی گود

خودش هم آمد وسط گود.آن شب ابرهیم در یک دور ورزشی دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد.

بعد هم از سوز دل برای آن کودک دعا کرد.آن مرد با بچه اش در گوشه ای نشسته بود و گیه می کرد.دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت :بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شده اید با تعجب پرسیدم : کجا؟

گفت که بنده خدایی که با بچه مریض آمده بود همان آقا دعوت کرده.

بعد ادامه داد : الحمدلله مشکل بچه اش بر طرف شده دکتر هم گفته بچه ات خوب شده برای همین ناهار دعوت کرده .برگشتم به ابراهیم نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده آماده رفتن می شد

 اما من شک نداشتم دعای توسلی که ابراهیم با آن شور وحال عجیب خواند کار خودش را کرده ...