خاطره ای از شهید باکری به روایت همسرش
شهادتش دل خيليها را شکست، به خصوص برادرش مهدي را.
و به خصوص وقتي که يادش ميافتاد مهمات به دستش نرسيده و تنها توي آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدي. عراقيها سعي داشتند تانکهايشان را عبور بدهند اين طرف و بچهها فقط با آرپيجي جلويشان ايستاده بودند...
بعد از رفتن حميد چهرهي آقا مهدي خيلي عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حس ميکرد برميگردد به طرفي خيره ميشود که حميد شهيد شده بود و او نتوانسته بود برود بياوردش.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۷ ساعت 14:52 توسط تریاقی
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان