درهمان ایام پایانی دبستان ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد وگفت :
ابراهیم برو بیرون و تا شب هم برنگرد.

ابراهیم تا شب به خانه نیامد همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کار کرده . اما روی حرف پدر حرفی نمی زدند.

شب بود که ابراهیم برگشت باادب به همه سلام کرد بلافاصله سوال کردم: ناهار چه کار کردی داداش؟پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان می داد منتظر جواب ابراهیم بود

ابراهیم خیلی آهسته گفت: توکوچه راه می رفتم دیدم یه پیرزن کلی وسایل خریده نمیدونه چیکار کنه وچطوری ببره خونه . من هم رفتم کمک کردم وسایلش را تا منزلش بردم پیرزن هم کلی تشکر کرد  وسکه پنج ریالی به من داد نمیخواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد من هم مطمئن بودم این پول حلاله چون براش زحمت کشیده بودم ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم .

پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست . خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.