از حرم تا ملکوت
من و شهید نصر و چند نفر دیگر از بچه ها در یک کوپه بودیم؛ اما همه ی دوستان می خواستند در کنار شهید نصر باشند،به همین خاطر این کوپه و راهروی منتهی به آن تا موقع رسیدن به مقصد، تعداد زیادی از بچه ها را در خود جای داد و او هم تا پایان سفر، با صحبت ها و حرف های شیرین،به بچه ها انرژی می داد.
هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجاند؛چرا که همیشه سخنانش بوی عشق و دوستی داشت.
به مشهد که رسیدیم،شب را در مهمان سرا گذراندیم.
ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که شهید نصر مرا بیدار کرد تا به حرم برویم.چند نفر دیگر از بچه ها هم بیدار شدند و حرکت کردیم؛ اما با توجه به موقعیت مهمان سرا در آن موقع از شب، تاکسی گیرمان نیامد.
بعضی ها می گفتند برگردیم.اما شهید نصر گفت:"پیاده برویم".
با وجود آنکه مسافت زیادی بود،حدود یک ساعت پیاده روی کردیم.
در بین راه مرتب ذکر می گفت و اشک می ریخت تا اینکه به حرم رسیدیم و دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد.
انگار دیگر حضور نداشت و در بارگاه حضرت امام رضا -علیه السلام- به ملکوت سفر کرده بود.
آن شب، یک نفر از بچه ها ذکر مصیبت حضرت زهرا -سلام الله علیها- می خواند. شهید نصر، عشق زیادی به حضرت زهرا -سلام الله علیها- داشت و تا اسم مبارکش را می شنید، اشک در چشمانش حلقه می زد.
آن شب تا صبح گریه کرد و اشک ریخت.
صبح که به مهمان سرا برگشتیم، چهره ی وی بسیار نورانی شده بود.در وصیت نامه اش هم این عشق و علاقه ی خود را به خواندن عصمت و طهارت نشان داده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ ره یافته عشق،ص193-194
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان