کار شناسایی تازه تمام شده بود و با بچه های دیگر برای استراحت شب، به سنگر اطلاعات و عملیات رفته بودیم تا برای رفتن به ارتفاع بیذل و سمت شرقی منطقه، خودمان را آماده کنیم.
آن شب بیشتر بچه های قدیمی جبهه حاضر بودند و از آن میان چهره ی شهید جمشید برات پور خودنمایی ویژه ای داشت.

فرصت خوبی بود و طلبه ی شهید سلیمانی با آن صدای دلنشین،دعای توسلی خواند و سفره ی دل ها را باز کرد.
های های گریه فضا را پر کرده بود.فکر نمی کنم که جبهه، شبی مثل آن شب را دیگر به یاد آورد.
آن شب صدای صیحه های شهید برات پور نفوذ عجیبی داشت.

از خود بی خود شده بود.آن حال و هوا همه را منقلب کرده بود.
جمشید بدون توجه به آنچه در اطرافش می گذشت، سر گذاشته بود روی سجاده و با سوز عجیبی آقا را صدا می زد و با التماس از او می خواست که هر چه زودتر او را به یاران شهیدش برساند.

یک دفعه صدای ضجه اش به آسمان رفت و تا چند دقیقه ای شور و حال خاصی بر فضای سنگر حاکم شد.


آن شب قدری که گویند اهل خلوت، امشب است
یا رب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است


یکی - دو روز بعد از آن شب به یاد ماندنی، عملیات والفجر 10 تازه آغاز شده بود که پیکر غرق به خون شهید برات پور در کنار دیگر همرزمانش آرام گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جمشید برات پور/ مردان بی تکرار،ص51