سومین پست..

تا سال شصت و هشت بابا برام یک مزه خاصی داشت. ذوق خوردن یک سوپ شل و ول در بیمارستان از سفره ای ویژه که همه چیز در یک بشقاب جمع شده بود. سوپ، ماست، برنج.

گاهی هم یک مشت نخودچی دسر بعد غذا بود.

می دونستم هر وقت قرار هست بابا را ببینیم سوپ هم هست.
بیشتر چیزی ازش یادم نمی آید.