چند ماه پیش، خوب یادم هست غروب پنج شنبه ای بود که در مقبره الشهدای شهرک شهید محلاتی تهران، برادر حاج همت را دیدم.

ایام دبیرستان ناظم مان بود جناب ولی الله همت. روزی از روزهای دبیرستان…

قصه مال ۱۵ سال پیش است، اصرار کردیم؛ «ما را ببر مادرتان را ببینیم. لابد شیرزنی است برای خود آنکه از محمدابراهیم، «حاج همت» ساخته». چند روز بعد، با جماعتی از هم شاگردی ها رفتیم خانه مادر سردار سر جدای خیبر. خواستیم تا از همت برای مان بگوید. چیزهایی گفت. خاطراتی تعریف کرد… «چند شب پیش خوابش را دیدم. دیدم دم در یک باغ قشنگ ایستاده، با همان لباس سپاه. همان چشم سیاه! گفتم: محمدابراهیم! این باغ کجاست؟ چرا پس داخل نمی روی؟ جواب داد: در این باغ، همه شهدای سر جدا جمع اند. دارم صبر می کنم شما بیایی، با هم برویم». همان شب جمعه ای، از ولی الله همت، حال مادرشان را پرسیدم.

گفت: «خیلی حرف نمی زند. کسی را آنطور نمی شناسد. به جز همت، هیچ کسی را درست و درمان به جا نمی آورد.»

ـــــــــــــــــــــــ

وبلاگ قطعه ۲۶/ حسین قدیانی