شب تا صبح نخوابید.نماز می خواند.دعا می کرد.گریه می کرد.

می گفت:"من شهید می شم".
گفتم:" مصطفی ، این حرف ها را بگذار کنار .بگیر بخواب نصفه شبه".
گفت:"نه.به جان خودم شهید میشم.می دانم وقتش رسیده".
ول کن نبود.چشم هایش سرخ شده بود.گریه اش بند نمی آمد.

صبح موقع رفتن گفت:"چند وقت دیگه عروسیه.باید قول بدی می آیی."
گفتم:" این همه گریه زاری می کنی،می گی می خوام شهید بشم،دیگه زن گرفتنت چیه؟"
گفت:"خانمم سیده. می خوام آن دنیا با حضرت زهرا _سلام الله علیها_ محرم باشم.شاید به صورتم نگاه کند".

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور/ یادگاران8،ص84