شبها خودش را می رساند جایی که من پیش نماز بودم.بعد از نماز مرا با اصرار به منزل یکی از بستگانش که نزدیک آن مسجد بود می برد.
مانده بودم که از من چه می خواهد؟سر صحبت را باز می کرد و سعی می کرد به من اظهار علاقه کند تا با هم صمیمی تر شویم.

سوالات زیادی می پرسید از مباحث اعتقادی و یا چگونگی ابراز علاقه به اهل بیت.

عاشق بود اما نمی دانست چطور اظهار کند؟بی قرار بود.
می سوخت ولی نمی دانست چه باید بکند؟برای همین گاهی از من حدیثی دربار فضایل اهل بیت می پرسید.
من حدیثی می گفتم می دیدم آهسته لبش تکان می خورد شعر می خواند و زمزمه می کند.
اشک می ریزد بعد می گفت:" خب، شما صحبت کردید یک روضه هم بخوانید".
می گفتم:"واقعیتش من در رشته ی روضه خوانی کار نکرده ام".
می گفت:" اجازه بده من بخوانم".
دعای فرج می خواند و فرازهایی از مصائب اهل بیت را زمزمه می کرد.گریه می کرد و مرا هم به گریه می انداخت. اینجا بود که من به بی قراری روح او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پی بردم".

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید ولی الله چراغچی/ قهر چزابه،ص42