به خیابان اصلی که رسید، گنبد طلایی رنگ حرم حضرت معصومه _سلام الله علیها_ به چشمم خورد.قدم هایش را تندتر برداشت تا زودتر به حرم برسد.شاید دیگر نمی توانست به پابوس بی بی بیاید.
وقتی به در حرم رسید، سرش را رو به حرم به حالت تعظیم خم کرد و سلام داد:
-"السلام علیک یا بنت رسول الله _صلی الله علیها_،السلام علیک یا بنت موسی بن جعفر_علیه السلام_..."
وارد حیاط شد.

پوتینش را به کفشداری تحویل داد.
اذن دخول خواند، وارد حرم شد و شروع به خواندن زیارتنامه کرد.حال عجیبی داشت. اشک از چشمانش جاری شده بود.
دعایش که تمام شد ، دو رکعت نماز زیارت خواند و خود را به ضریح رساند.

سرش را به شبکه های ضریح چسباند و همین طور که اشک از چشمانش به داخل محاسنش می غلطید با سوز زمزمه می کرد:

_"یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه، بی بی جان من افتخارم این است که اسم تیپم نام شماست.امیدوارم لیاقت این خدمتگزاری را داشته باشم.تو را به حق جدت امام حسین_علیه السلام_ حاجت من را برآوره کن.نمی خواهم دیگر برگردم.دیگر دوری یاران برای من سخت شده.یا قاطمه المعصومه، تو را به حق مادر پهلو شکسته ات حاجت من را برآورده کن..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد بنیادی/ مردان تنهایی من،ص84-85