چند روز قبل از عملیات بود که شهید "علی بهزادی" همه ی بچه های گروهان را در اتاق تدارکات جمع کرد.

او صحبت می کرد و بچه ها با هق هق گریه جوابش را می دادند.
در حالی که همه دور تا دورش را گرفته بودند، علی دردهای دلش را با ائمه اطهار -علیهم السلام- شروع کرد.
از مظلومیت امام و جمهوری اسلامی و داغ هجران شهیدان "علی حسامی"، "قاسم یارعلی"، "دنیوی زاده"،"داوود علی پناه"، "محمود عباسی" و... شکایت به امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- برد و از سنگینی بار گناه نالید.
انگار که سخن از ته دل همه می گفت.

خدا می داند آن شب بچه ها چقدر گریه کردند.
ضجه های آن جمع معصوم در آن شب تاریک، آدم را به یاد ناله های دلخراش مادری می انداخت که تنها فرزندش را از دست داده باشد.
چنین مجلس روحانی و گرامی را تا به آن وقت ندیده بودم. بالاخره همه اتاق را ترک گفتند.
اگر در آن حال چشم بصیرت داشتم، حتما می توانستم ملائک را ببینم که بال های خود را به در و دیوار آن اتاق متبرک،می ساییدند و به این امر مباهات می کردند.
آن شب بارها سبک شد و چنین به نظر می رسید که همگی با خدای خودشان"تسویه حساب" کرده اند.

اما این که چه کسی می خواهد با "او" معامله کند، تا چند روز دیگر مشخص می شد.

ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی بهزادی/ بچه های گردان حاج اسماعیل،ص28