شماره اش را به همه می داد.

سعی می کرد بعد از تبلیغ هم رابطه اش را با مخاطبینش حفظ کند.همین قدر که آنها احساس کنند یک رفیق روحانی دارند،برایش کافی بود.

تلفنش هر لحظه زنگ می خورد. یکی سوالی می پرسید و مشورت می خواست و یکی...
گاهی برای همه آشناهایش هدیه ای کوچک مثل کارت پستال و... می فرستاد.

بنده های خدا ذوق می کردند وقتی می دیدند هنوز حاجی به یادشان است.جیب هایش را هیچ گاه از هدیه های کوچک،خالی نمی گذاشت.

حاضر نبود این رفتارش را ترک کند.اسمش را گذاشته بود:خشاب گذاری فرهنگی!

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط