پرسیدم:کجاست؟
گفتند:همین الان رفته سخنرانی.
اسم گروه میزبان را که شنیدم معطل نکردم.راه افتادم تا زودتر برسم و مانعش شوم.
آنها را می شناختم؛افرادی بودند پرادعا و از خود راضی.
سعی می کردند با تحقیر سخنران و بحث و جدل های بی فایده، خودی نشان بدهند. به نظر من نباید این جور افراد را تحویل گرفت!دلم نمی خواست لااقل به حاجی توهین شده باشد.رسیدم؛ اما دیر شده بود.
حاج عبدالله پشت تریبون بود.دلم برایش می سوخت.خودش جمع را که دید از تیکه انداختنشان همه چیز دستگیرش شد.
شروع کرد به شوخی و سر به سر گذاشتن با آنها.
حرف های عشقی می زد! اوضاع را که دست گرفت، پای شهدا را کشید وسط.
موقع رفتن، صف ایستاده بودند؛ با چشمانی سرخ و ورم کرده او را در آغوش می کشیدند و می بوسیدند.

__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط