اسارت و محرم
... روزهای اول اسارت،بنده را بردند شهر زبیر در زندانی که سلول های متعددی داشت. هم سلولی من برادری بود به نام آقای امیر مصطفوی از دانشجویان پیرو خط امام و خیلی جوان فعال و باسوادی بود.ایشان از سال 59به بعد در منطقه ی کردستان فعالیت زیادی داشت و ترکش حدودا چهار انگشت از پشتش را با گوشت و استخوان برده بود.وقتی با او آشنا شدم کارش مناجات و راز و نیاز با حق تعالی بود.
یک بار به او گفتم:" آقا امیر زخمت اصلا درد نمی کند؟"
گفت:"حاج آقا توقع این حرف را از شما نداشتم!"
جای پسرم بود. مثل پسرم دوستش داشتم و همیشه زخمش را پانسمان می کردم.
می گفت:"حاج آقا! برایم ننگ است که از زخم دشمن آخ بگویم،اگر قطعه قطعه هم شوم،آخ نمی گویم!"
خیلی بچه ی باهوشی بود و به چهار -پنج زبان هم تسلط داشت.
می گفت:"حاج آقا دعا کن در اسارت شهید بشوم، تمام دوست هایم در کردستان شهید شدند".
مدتی گذشت. ما را بردند اردوگاه موصل.
شب اول محرم، عراقی ها نوار موسیقی گذاشتند و از بلندگوها با صدای بلند پخش کردند.هر چه ما گفتیم آقا این موسیقی را قطع کنید،ایام شهادت سیدالشهدا -علیه السلام- و یارانش است،قطع نکردند.
امیر رفت روی شانه ی بچه ها و بلندگو را پایین آورد و خرد و خمیر کرد و به دنبال آن،بچه ها سینه زنی پرشوری راه انداختند.
عراقی ها از این حرکت ما خیلی عصبانی شدند و برای سرکوب بچه ها،گردان ضد شورش آوردند.
حسابی ما را زدند و ما بی دفاع در برابر حمله ی وحشیانه ی آنها، دو شهید و چند مجروح دادیم، به طوری که چشم یکی از بچه ها از حدقه بیرون پرید.
البته نتیجه ی این اقدام جسورانه ی بچه ها در اردوگاه خیلی جالب بود.
از این نظر که ما جو سکوت را شکستیم و بعد از آن نماز جماعت آزاد شد و آن شب اسم بیست و سه نفر را برای اعدام نوشتند،از جمله امیر آقا.
مرا هم به عنوان سرپرست گروه، دادگاهی و محکوم به اعدام کردند که متاسفانه توفیق شهادت نداشتم،بقیه را به شهادت رساندند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید امیر مصطفوی/ زورق معرفت،ص22-23
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان