يا زهرا...! يا زهرا
***
ته خاكريز. هركس ميخواست او را پيدا كند، ميرفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس ميافتاد، داد ميزد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نميتوانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد ميزدند: «امدادگر...! امدادگر...».
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نميدانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».

وقتي ميرفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء ميكردم، ميخواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.
***
خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقهي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحانهاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نميكرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضيها زياد شد و رفتند.
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان