همین که می‌شنیدند مرحمت بالازاده به پایگاه آمده باور بکنید هر چه قدر که بچه در محله‌های آن اطراف بودند و او را می‌شناختند به آنجا می‌آمدند و اگر در حسینیه یا مسجد بودیم می‌دیدم که قسمت اعظم آن محل به مرحمت اختصاص پیدا کرده و بچه‌ها اطراف او جمع شده‌اند.

 وقتی به پایگاه می‌آمد می‌دیدیم که هم سن و سالان او زیاد شده‌اند و وقتی که به جبهه می‌رفت کم می‌شدند و وقتی که بر می‌گشت دوباره می‌آمدند و التماس می‌کردند:” هر طور که به جبهه رفته ای ما را هم همانطور راهی جبهه بکن و راهش را به ما نشان بده؟ “

او هم می‌گفت:”هیچی من به زور رفتم شما هم به زور بروید، بروید شناسنامه تان را تغییر بدهید و بروید.”

به معنای کامل کلمه برای آنها یک الگو شده بود. گاهی می‌دیدی بعضی بسیجی‌ها موقع اعزام در مقابل بی تابی مادرشان می‌گفتند:” مرحمت بالازاده را می‌بینی یک آدم با این قد تا حالا سه بار به جبهه رفته است و من به این بزرگی برای اولین بار است که می‌خواهم بروم و شما نمی‌گذاری، مگر خون من گرانبهاتر از خون اوست،مگر من از او کمتر هستم، اصلاً خجالت آور است که تو به خاطر من اینگونه گریه می‌کنی”

یا وقتی مادرها می‌خواستند بچه هایشان را برای جهاد تشویق بکند مرحمت را مثال و الگو قرار می‌دادند.