شلمچه بودیم!


ماه رمضان بود. قرار شد نیت کنیم و ده روز، روزه بگیریم.
شب شد. بچه ها رو به زور از خواب بیددار کردند که یا علی! بلند بشید! سحر شده!.
توی سنگر همهمه ای به پا بود که حاجی داخل شد و رفت پشت میکروفن.
اول سلام کرد و بعد، گفت و گفت تا رسید به این جا که :" این کار به خاطر مصالحی انجام میشه، که بعدا بهتون می گم".
حرف می زد که سفره پهن شد و بچه ها یه سحری درست و حسابی خوردند.
مسواک زدند و وضو گرفتند و نشستند برای اقامه نماز.
هر کسی چیزی می گفت.

مصطفی می گفت:" توی این هوای گرم می میریم".
رضا گفت:" خب! چند روز گرسنگی برای خدا طوری نیست".

کار! اگه بریم که روزه هامون می شکنه!".


چند دقیقه ای به اذان صبح نمونده بود که دوباره فرمانده سراسیمه دوید تو سنگر و گفت:" برادران عزیز! توجه کنید! گوشتان با من باشه! می دونم ناراحت می شید و براتون سخته و به خاطر مصالحی قرار بود روزه بگیرید؛ ولی نه! نیت نکنید! به خاطر مصالحی نباید روزه بگیرید، که بعدا بهتون می گم".
همه گفتند: هورا! هورا!".


فرمانده چشماشو تیز کرد و گفت:" برادران، کمی آبروداری کنید؛ من اینقدر ازتون تعریف می کنم شما دیگه لوس نشید".
داشت حرف می زد که طاهری گفت:" حاجی! بالاخره کدوم مصالحو می گی؟ مصالح روزه گرفتن، یا نگرفتند؟"
اکبر کاراته بلند شد روبروی بچه ها ایستاد و داد زد:" برادرا! صبر داشته باشید! این هم مصالحی دارد که بعدا حاجی فاش می کنه!".


قاه قاه خندید و برای بچه ها دست تکان داد.
همه با هم گفتند:" ماشاالله".