نماز که تمام شد به سنگر آمد و پیش ما نشست. دیدیم گوشش خون آلود است. علت را پرسیدیم متعجبانه دستی به گوشش کشید و گفت: نمی دانم چرا خونی شده، لابد ترکش خورده.
بچه ها زدند زیر خنده و گفتند: شاید هم موش صحرایی گاز گرفته!

 


«شهید احمد عبدا... زاده»

 

مدتها بود متوجه غیبتهای نیمه شب مهدی شده بودم. شبی به دنبالش رفتم، رفت توی نخلستان، زیر درختی و به نماز ایستاد.

شبهای بعد هرچه منتظر ماندم نرفت. کنجکاو شدم. سرانجام پرسیدم: مهدی چرا نمی ری سر پستت؟
گفت: تو اگه می خواستی من برم، اونجارو اشغال نمی کردی؟ شرمنده شدم، نمی دانم از کجا فهمیده بود.


«شهید مهدی صبوری»