صدايش ميزدند "نيم وجبي"
الاغمان را برداشتم بردم بيابان تا براي زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبي بود. حداقل تا شب كسي منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهايش كردم و رفتم جبهه.
نميدانم آن سال زمستان، گوسفندها چه ميخوردند؟
***
جثهاش خيلي كوچك بود. اوايل كه توي سنگر ميخوابيد، بعضي شبها توي خواب و بيداري ميگفت: «ماماني! آب... ماماني! آب...»؛ بچهها ميخنديدند و يك ليوان آب ميدادند دستش. صبح كه بيدار ميشد و بچهها جريان را ميگفتند، انكار ميكرد.
***
رفت ثبت نام. گفتند سنات قانوني نيست. شناسنامهاش را دستكاري كرد. گفتند رضايتنامه از پدر. رفت دست به دامن يك حمال شد كه پاي رضايتنامه را انگشت بزند. بيست تومان هم برايش خرج برداشت. بعدها فكر ميكرد چرا خودش زير رضايتنامه را انگشت نزده بود؟
***
صدايش ميزدند "نيم وجبي". ژ-٣ اش را كه ميگذاشت كنارش روي زمين، كمي از آن بزرگتر بود.
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان