وقتي از جبهه مي آمد برنامه اش ديدن فاميل، رفتن به مسجد، بسيج، هيئت، بهشت زهرا (س) و حرم حضرت عبدالعظيم بود.
در همين مدت نامه هاي دوستانش را از خيابان پيروزي تا آزادي و بافت آباد و... با موتور به خانواده هايشان مي رساند.
به مجروحين گردانشان سر مي زد و در هيئت منزلشان شرکت مي کرد. بعد از جنگ هيئت گردان ادامه داشت.
سيد علي هم با موتور مي رفت و دوستانش را با خود مي برد.
هيئت که تمام مي شد از بچه ها مي پرسيد: آقا وسيله چي داريد؟ اگر کسي وسيله نداشت مي گفت: من مي رسونمت.
بعد از شهادتش، مجيد پازوکي اين خاطره را مي گفت و بچه ها مي خنديدند و مي گفتند: اگر سيد علي اتوبوس داشت کل گردان را مي رساند.
بار دومي که موتور خريد به سوار شدنش نرسيد و شهيد شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی