7 سال قرچک ورامين بوديم. سه تا از پسرهايم مدرسه مي رفتند. عليرضا هم که 6 ساله شد اسمش را آمادگي نوشتم.
هر صبح آنها را مي بردم و ظهر بر مي گرداندم.
گاهي که دير مي رسيدم خودشان سوار ميني بوس مي شدند و برمي گشتند.
يک روز عليرضا گفت: مامان، امروز پارکاب ماشين بودم.
گفتم بچه جان ممکن بود بيفتي، براي چي آنجا ايستادي؟
با شوق خاصي گفت: کنار در وايستادم و اسم ايستگاهها را مي گفتم: قهوه خونه، منبع آب، صادق علي و....
گفتم: براي چي تو صدا مي کردي؟ تو هم مسافر بودي.
گفت: باشه، مگه چي ميشه کمک راننده کنم؟ و با ذوق بيشتر گفت: تازه کرايه ها را هم جمع کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری