سرباز واحد تدارکات لشگر 27 در پادگان دوکوهه بود. هر بار که بچه هاي تفحص از دوکوهه به فکه مي رفتند او با اشتياق به آنها التماس دعا داشت تا کار او هم به آنجا منتقل شود.
تازه به دوکوهه رسيده بوديم که آمد دستي به شانه ام زد و گفت: شنيدم مي خواهيد فکه برويد.
گفتم: بله مي خواهيم برويم.
مصمم گفت: من هم بايد بيايم.
گفتم: مي خواهي بيا ولي بايد از مسئولت اجازه بگيري.
فردا خوشحال جلو آمد و گفت: ديدي حاجي! تموم شد.
برگه موافقت نامه را از جيبش بيرون آورد و پيش رويم تکان داد.
خيلي تعجب کردم و به ناچار گفت بيا برويم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری