خانوادگي رفتيم حرم امام روبروي جايگاه سخنراني نشستيم.
گروهي از بسيجيان مي خواستند دعا بخوانند.
رضا رفت نشست کنار کسي که بلندگو دستش بود و آن را گرفت.
دعا را خواند و بلندگو را پس داد. گفت: ببخشيد، التماس دعا. بعد از زيارت آمد نشست کنارم گفتم: رضا! از اون موقع که رفتي بلندگو را گرفتي همه به تو نگاه مي کردند ببينند کي بودي؟ کجا رفتي؟ چرا اين کار را کردي؟
با نگاه خاصي گفت: لابد يه کسي هستيم! از آن روز به بعد هر جا مي رفت منتظر خبر از دست دادنش بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری