لابد يه کسي هستيم!
خانوادگي رفتيم حرم امام روبروي جايگاه سخنراني نشستيم.
گروهي از بسيجيان مي خواستند دعا بخوانند.
رضا رفت نشست کنار کسي که بلندگو دستش بود و آن را گرفت.
دعا را خواند و بلندگو را پس داد. گفت: ببخشيد، التماس دعا. بعد از زيارت آمد نشست کنارم گفتم: رضا! از اون موقع که رفتي بلندگو را گرفتي همه به تو نگاه مي کردند ببينند کي بودي؟ کجا رفتي؟ چرا اين کار را کردي؟
با نگاه خاصي گفت: لابد يه کسي هستيم! از آن روز به بعد هر جا مي رفت منتظر خبر از دست دادنش بودم.
گروهي از بسيجيان مي خواستند دعا بخوانند.
رضا رفت نشست کنار کسي که بلندگو دستش بود و آن را گرفت.
دعا را خواند و بلندگو را پس داد. گفت: ببخشيد، التماس دعا. بعد از زيارت آمد نشست کنارم گفتم: رضا! از اون موقع که رفتي بلندگو را گرفتي همه به تو نگاه مي کردند ببينند کي بودي؟ کجا رفتي؟ چرا اين کار را کردي؟
با نگاه خاصي گفت: لابد يه کسي هستيم! از آن روز به بعد هر جا مي رفت منتظر خبر از دست دادنش بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۸ ساعت 10:58 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان