داشتم جارو ميزدم که ياد خانه مان در قرچک افتادم.
4 تا پسرها هميشه در تميز کردن خانه، حياط و باغچه کمک مي کردند.
به آنها ياد داده بودم لباسها را چطور بتکانند و صاف پهن کنند. يکي دستمال بکشه، يکي ظرف بشوره، يکي هم جارو برقي بزنه.
رضا با اينکه از همه کوچکتر بود پا به پاي بقيه کار مي کرد.
آخرين بار که مي رفت داشتم جارو مي کشيدم.
عليرضا هم پيشم آمد و گفت: مامان من دارم ميرم، خداحافظ!
گفتم: صبر کن تا دم در باهات بيام.
گفت: کار داري، نمي خواد پايين بياي، خسته مي شي. همين که جارو را خاموش کردم و خواست بروم بدرقه اش، ديدم از رضا خبري نيست.
انگار دنبالش کرده بودند. اصلا نفهميدم چطور پوتين هايش را پا کرد و رفت.
گفت: سه ماه ديگه برمي گردم اما رفت و جنازه اش آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری