يکباره قد کشيد
تک و توک مويي روي صورتش زوييده بود و يک دفعه قد کشيد، خوشگل و رشيد شده بود.
يک روز که مغازه رفته بود، پدرش از او خواست صندلي بياورد تا لامپ بيرون مغازه را ببندد.
او هم با لبخندي گفت: اين قد را براي چي بلند کردم، براي زير خاک؟ خودم دستم مي رسد، مي بندم.
وقتي پيکرش را آوردند قسمتي از پايش آسيب ديده و نصف صورتش سوخته بود. يک دست نداشت و دست ديگرش هم کج شده بود.
پدرش بعد از شهادتش اين ماجرا را تعريف مي کرد و به ياد قامتي که زير خاک رفت گريه مي کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۹ ساعت 10:58 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان