4 روز به عيد نوروز سال 71 مانده بود که رضا تلفن کرد.
گفت: مادر از من راضي هستي؟
گفتم: براي چي؟
به پدرش هم گفت: آقا از من راضي هستي؟
پدرش گفت: بچه اين حرفا چيه ميزني؟
دوباره مي خواهي افکار ما به هم بريزه؟!
گفت: آقا تو رو خدا اگه از من راضي هستي بگو.
پدرش گفت: گيرم راضي باشم، مي خواهي چي کار کني؟
گفت: تفالي زدم معنايش اين بود که اگر پدر و مادر راضي باشند، فرزند به درجه رفيع شهادت مي رسد.
با پدرش از رفتن به خط حرف مي زد. گفتم جنگ تمام شده، منظورش از خط چي بود؟
گفت: ميرن جلو شهدا را پيدا مي کنند.
گفتم: پس کار خودش را کرد، رضا ديگه تو اين خونه نمياد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری