دلم برايش تنگ شده بود. فيلمش را از همسايه گرفتم ببينم. زمان برگشت آزاده ها بود. چند نفر از محل ما هم آمده بودند.
عليرضا از لحظه آمدن همسايه مان تا رفتن داخل منزل، همه جا ديده مي شد.
صلوات مي فرستاد. شيريني مي خورد و پخش هم مي کرد. آن شب رضا وقتي به خانه آمد با خوشحالي گفت:" مامان فلاني برگشته، ديدي؟ داشتم مي رفتم  سرکار که او را به خانه شان آوردند، من هم رفتم داخل.
رضا نسبت به مسائل اطرافش بي تفاوت نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری